مهدي اصفهاني، دانشجوي دكتراي فلسفه دانشگاه برلين در نامه اي به دكتر سروش، استدلال هاي او در تعريف از وحي و جنبه هاي علمي قرآن را به چالش كشيده و تناقضات اين تعريف را مورد بررسي قرار داده است. اين نامه پيش از انتشار در رجانيوز، از طريق پست الكترونيكي دراختيار دكتر سروش قرار گرفته اما وي پاسخي به آن نداده است:

 

سلام عليكم

 

آثار شما را به طور كلي و در باره پيامبر اسلام و قرآن را به طور خاص از دور پي مي گيرم. به نظرم در نگاه شما به پيامبر و قرآن چند اشكال عمده عقلي وجود دارد كه به اختصار آن ها را عرض مي كنم:

 

1- فرموده ايد وحي شبيه تجربه هنرمندان است و سپس بر اين مبنا مطالبي را اضافه كرده ايد.

 

ابتدا اجازه دهيد توجه كنيم كه شما چه چيز نمي گوئيد:

 

در زندگي روزمره و واقعي ممكن است من با افراد مختلف و بيانات متفاوت مواجه شوم. تنها در صورتي كه در مواجهه با شخصي يا كلامي، تجربه ويژه اي با محتواي معرفت شناسانه برايم حاصل شود كه درون مايه آن تجربه، غيريت تام منشاء آن با جنس امر محدود باشد، خواهم گفت اين بيان، بيان خداوند است. يعني خدا خود شاهد آن شود كه اين كلام، كلام اوست.

 

روشن است كه اين بيان تنها درباره افرادي صادق است كه از خدا دركي دارند؛ تعداد اين افراد در وجوه منطقي اين بحث تأثير گذار نيست. با عنايت به نگاه بالا فرض مي كنيم من با ادعاي شما مواجه مي شوم كه مي فرمائيد اين بيان يا اين كتاب از سنخ حرف شاعران است. از دوحالت خارج نيست يا من تجربه اي كه در بالا توضيح داده شد را ندارم يا دارم.

 

اگر من فاقد تجربه بالا باشم حرف شما براي من اين طور معني مي دهد كه كتابي هست به نام قرآن و تعدادي كتاب شعر هم وجود دارد و شخصي هم معتقد است كه اين كتاب از جنس آن بقيه است.

 

اگر من داراي تجربه بالا باشم دو حالت وجود دارد يا من از كتاب شعرا يا آثار هنرمندان اين تجربه را دارم يا ندارم. يعني يا در طي مواجهه با آن ها به معرفت الله يا به توسعه معرفت خدا يا به شهادت خدا بر انتساب اين آثار به او مي رسم يا نمي رسم. در صورتي كه اين تجربه را داشته باشم كه در پس تمام اين آثار هنري خدا ظاهر مي شود و از انتساب اين اثر به خود اخبار مي كند مي توانم بگويم در پس قرآن و اين چند اثر هنري ديگر خدا ظاهر شد و از انتساب آن ها به خودش خبر دارد. روشن است كه هيچ يك از تجربيات بالا قابل اثبات براي ديگران نيست.

 

اما فرمايش شما هيچ يك از حرف هاي بالا نيست. شما فرموده ايد فرايند وحي شبيه اتفاقي است كه براي شاعران مي افتد. يعني شما نه از تجربه اي كه بر خودتان ممكن است گذشته باشد بلكه از تجربه اي كه بر پيامبر گذشته است، اخبار مي كنيد. مخاطب شما چرا بايد اين حرف را از شما بپذيرد؟ آيا مخاطب شما خودش در معرض وحي قرار داشته است؟ يا شما در معرض وحي بوده ايد؟ در فرض دوم براي قبول اين موضوع، مخاطب شما چه دليلي دارد؟ يعني آيا شما معجزه اي داريد يا در اين باره استدلال خاصي داريد كه ثابت مي كند از وحي برخورداريد؟

 

بنيان استدلال شما نوعي تشبيه است؛ تشبيهي كه يك طرف آن شاعران و طرف ديگر آن پيامبر قرار دارد. فرض مي كنيم كه شما تجربه هنرمندانه را داريد زيرا از شما اشعاري خوانده ايم و فرض مي كنيم شما ادعا داريد كه شريك اذواق و مواجيد پيامبران هستيد. ولي اين ادعايي بوده كه خود آنها كه داشته اند هم با مردم زمانشان مشكل داشته اند. مخاطبين شما چرا بايد از شما قبول كنند كه تجربه وحي را داريد.

 

مي دانيم كه استدلال هاي تشبيهي فاقد قدرت اثباتند و بيان شما بيش از يك تشبيه نيست، در اين جا ما از يك طرف مسئله، اساساً تجربه اي نداريم كه بگوئيم وحي به چه چيزي شبيه هست يا نيست و شما هم اگر در اين باره ادعايي داريد لازم است، مانند تمام مدعيان وحي آن را اثبات كنيد.

 

به نظر مي رسد بهتر است در اين مورد هم، قاعده معرفت شناسانه اي كه تبعيت از آن براي هر محققي لازم است را پي بگيريم و درباره چيزي كه نسبت به آن وجداني نداريم، سكوت كنيم.

 

اگر چه معتقدم پاسخ دادن اشكال فوق به لحاظ لوازم معرفت شناسانه آن، غيرممكن است و شما اگر منصفانه و با پايبندي به اصول جستجوي عقلي بخواهيد برخورد كنيد، مي بايد بقيه فرمايش هاي خود را كه بر اساس بالا بنا كرده ايد، پس بگيريد ولي چون كاوش علمي و مناظرات فكري را ثمر بخش مي دانم، ملاحظات ديگري را نيز اضافه مي كنم.

 

2- شما با استناد به علوم تجربي جديد فرموده ايد كه در قرآن خطاهاي بسيار علمي وجود دارد.

 

به اين بيان شما از دو جهت اشكال وارد است. يكي با توجه به مطالعات جاري در مباحث فلسفه علم و دوم به جهت التزامات حاصل از مباحث هرمنويتيك.

 

شما با جريان فلسفه علم پس از پوپر آشنا هستيد و مي دانيد كه علم تجربي به لحاظ عقلي اساساً نمي تواند ادعا كند كه كاشف واقعيت است. هر دانشجوي نوآموز فلسفه علم مي داند كه كاركردهاي به ظاهر موفق علوم تجربي به لحاظ عقلي تنها مي توانند نوعي ارزش ابزارگرايانه يا كاركردگرايانه علم تجربي را نشان دهد و اين به غير از اثبات محتواي معرفت شناسانه براي علوم تجربي است. نه پراگماتيست ها و نه ابزارگرايان و نه كاركردگرايان از عهده اثبات اين ادعا كه توفيق عملي معادل ارزش معرفت شناختي است، برنمي آيند.

 

بنابر اين در علوم تجربي ما مجموعه اي نظريه داريم كه هركدام با توجه به مصالح عملي و بدون محتواي معرفت شناسانه در شرايطي خاص مورد آزمايش هايي محدود قرار گرفته اند و اكنون در زندگي روزمره به لحاظ عملي پاره اي از آرزوهاي انسان را برآورده مي كنند.

 

براي من جالب است بدانم در اين فضا، كدام نظريه علمي، كدام تفسير از كتاب را باطل كرده است؟

 

فرض كنيد ما فرمايش هاي شما را زماني مي خوانديم كه دانشمندان مدل كيك كشمشي را براي ساختار اتم ارائه كرده بودند و شخصي مانند سيد قطب تلاش مي كرد از يكي از آيات قرآن همين مدل كيك كشمشي را استخراج كند. سپس نظريه هاي فوق تكامل مي يافت و مدل منظومه شمسي براي ساختار اتم ارائه مي شد و شخصي مثل مهندس بازرگان مي كوشيد از يكي از آيات قرآن همين مسئله را استخراج كند. سپس مدل هاي پيچيده تر مثل مدل هاي كوانتومي ارائه مي شد و شخصي مثل برخي اساتيد جديد دانشگاه الازهر سعي مي كرد از برخي آيات قرآن همين موضوع را استخراج كند و... به خاطرم مي آيد شما با اساس اين برخورد با قرآن مشكل داشتيد. اكنون بناي درك خود از قرآن را بر همان تلقي بنا كرده ايد كه مهندس بازرگان و سيد قطب را به خاطر آن نقد فرموده ايد.

 

مشكل از آن جا پيش مي آيد كه علم تجربي اساساً ثباتي ندارد كه بگوئيم يكي از نظريه هاي آن حرف قرآن را رد مي كند يا اثبات.

 

اما از زاويه مباحث هرمنويتيك جديد شما با مشكل ديگري مواجهيد.

 

كدام نظريه علمي، كدام تفسير از قرآن را رد مي كند؟ شما مسلم گرفته ايد كه علوم تجربي جديد قطعي و لايتغير است و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است، پس بايد در يكي از لايه هاي ممكن تفسير خود، حاوي اين علوم هم باشد و چون ما از سينوس و كسينوس يا ژنتيك مدرن در آن اثري نمي بينيم، پس حاوي تمام علوم نيست، پس لابد آن چه حاوي همه علوم است، ام الكتاب است كه آن هم نزد خداست و آن چه به پيامبر رسيده از نفس منكدر او متأثر است و به خطا آلوده و در حد دانش اعراب است، نهايت دو وجب بالاتر.

 

وقتي معلوم باشد كه علوم تجربي جديد نمي توانند ادعاي كشف قطعي واقعيت را بكنند، منظومه بالا اساساً پا نمي گيرد؛ زيرا كافي است توجه كنيم كه قرآن بايد آنچه را كه امروز به عنوان علم عرضه مي شود، علم بداند تا از آن حرف زده باشد. بله قرآن از علم و تأثير آن بر عالم حرف زده است اما نمونه علم را كسي معرفي مي كند كه نزد او كمي از علم كتاب بود و تخت بلقيس را پيش از آن كه سليمان چشم به هم بزند، نزد او حاضر كرد. يعني صرف نظر از قبول يا عدم قبول قرآن به عنوان حقايق منسوب به خداوند، اين كتاب به عنوان يك مجموعه به هم پيوسته و با خود سازگار، خودش چيزي را علم معرفي مي كند و مي گويد تمام همان علم را هم دارد. ما نمي توانيم با چيزي كه نه قرآن آن را علم مي داند نه خودش مي تواند از عهده اين ادعا برآيد كه علم است، اثبات خطا در قرآن كنيم.

 

مسئله وقتي زيباتر مي شود كه توجه كنيم علم تجربي جديد با وجود ادعاي كشف واقعيت -ادعايي كه اثبات آن براي علم زدگان جديد در سطوح فلسفي به يك آرزوي ناممكن بدل شده است-، چه لطمات غير قابل شمارشي را به زندگي ما وارد كرده است. انواع آلودگي هاي زيست محيطي، جِردادن(!) لايه ازن، آثار گلخانه اي تابع آن، زباله هاي هسته‌اي كه كشورهاي توليد كننده آن ها را به هم، به كشور هاي فقير، به قعر اقيانوس ها و اخيراً به فضا دفع مي كنند و... مشتي است نمونه خروار. من از اشاره به انواع مشكلات زندگي جديد، مسائل فرهنگي و اخلاقي و اقتصادي كه تسلط علم جديد بر زندگي ما حاكم كرده، صرف نظر مي كنم.

 

بهتر است علم تجربي را در حدود خودش نگاه داريم و چنان كه جايز است در شرايط اضطرار، در حد سد جوع از اين ميته اكل كنيم.

 

3- مسئله سومي كه قابل اشاره مي دانم عقبه عرفاني بحث جنابعالي و نتايجي است كه از آن اخذ مي كنيد.

 

اولا روشن است كه استناد به سخن بزرگان مثل ابن عربي و مولوي و شيخ صدوق و... در مباحث عقلي ارزشي ندارد و اين قسم بيانات اقناعي و اسكاتي مربوط به فن خطابه است. يعني به صرف اين كه ابن عربي يا شيخ صدوق مطلبي را گفته باشند، عقل نه آن را مي پذيرد و نه رد مي كند. لذا اجازه دهيد فارغ از وحشت از هيمنه و عظمت اين افراد به بحثي علمي بپردازيم و اگر عقل حرفي را پذيرفت، آن را بپذيريم خواه ابن عربي آن را گفته يا رد كرده باشد.

 

اين كه انسان كامل از تمام مخلوقات كامل تر است بلكه به حسب مرتبه جمعيه خود حائز كمال تمام موجودات است و بالاتر از آن، نور او خود عين تحقق همه موجودات است، البته فارغ از درستي و غلطي آن، حرف نويي نيست و شما پس از اين 1400 سال تاريخ فكر شيعي، اولين كسي نيستيد كه اين حرف را مي زند.

 

براي روشن شدن مطلب كافي است، انسان نگاهي به بحالانوار مجلسي يا كافي كليني يا بصائر الدرجات بيندازد تا حرف هايي بالاتر از اين كه جبرائيل فرع وجود پيامبر است را هم در آن ها ببيند.

 

نكته مهم در بحث شما اين است كه اين را مقدمه موضوعي قرار مي دهيد كه اگر مقدمه براي آن قرار نمي داديد، براي شما كمتر مشكل ساز بود. شما مي گوئيد كسي بوده محمد نام، اشرف خلايق، جبرائيل شطر وجود او، عالم و آدم در ذيل وجود او؛ سپس از صحيح بخاري و ابن عربي قصه تعبير نخل و داستان افضليت عمر در مسائل جنگي را نقل مي كنيد. من متحيرم شما براي چه آن مقدمه را مي آوريد.

 

اگر مقصودتان اين بوده كه بگوئيد پيغمبر چون خودش از مرتبه بالاي وجود خودش مطلب را به مرتبه پائين وجود خودش داده و اسم آن شأن واسط از وجود خودش جبرائيل بود و لذا همه خود پيغمبر بوده؛ خوب بفرمائيد علم اعراب درباره تعبير نخل هم مكتوم در صدر پيغمبر بوده و علم عمربن خطاب هم در جان شريفش مندرج بوده است. كسي كه جبرائيل از شئون وجود اوست، عمر بن خطاب و اعراب باديه نشين و علم تعبير نخل از ذيل وجود او نيست؟

 

شما اين مقدمه را آورده ايد كه استفاده كنيد پيغمبر خود همه كاره وحي بوده است و بشريت او، وحي را محدود به زمان و مكان كرده اما اين مقدمه به ما مي گويد كسي كه بالاتر از جبرائيل در ايوان هستي نشسته است؛ از طاق زمان و مكان هم بيرون است و گرد اين حدود به دامن او نمي نشيند. من پيشنهاد مي كنم اين مقدمه عرفاني را به كل از فرمايش خود حذف كنيد و سپس حرف خود را دوباره بيان فرمائيد تا فرمايش شما به لحاظ عقلي با خود سازگار باشد. يعني بفرمائيد من معتقدم پيامبر حائز جبرائيل و هر چه در دار تحقق هست، نبود بلكه محدود به زمان و مكان خودش بود مثل تمام آدم هاي ديگر. جنس حرف هاي او هم جنس كار هنرمندهاست كه همه مي دانيم چه جنسي است. آدم محدود به زمان و مكان هم ممكن الخطاست. از اين مقدمات به طور منسجم و با خود سازگار مي شود، نتيجه اخير را گرفت. ولي از مقدماتي كه شما آورده ايد نتيجه مورد نظرتان حاصل نمي شود.

 

من فكر مي كنم اما به مسئله طور ديگري هم مي توان نگاه كرد.

 

انسان پس از بلوغ نسبت به خود حيرتي دارد كه چيست و كيست و كجاست؟ پرسشي و حيرتي عميق درباره خودش و حدود وجود خودش. او تا قبل از آن كه خود را به روزمرگي زندگي نباخته است و به هنگام هوشياري در هر گامي در پي پاسخ اين سوال مي گردد كه من كيستم يا كه مي توانم باشم؟ مواجهه با انبياء و به طور خاص پيامبر اسلام تنها وقتي پرشكوه، تكان دهنده و پر عظمت است كه او طي اين مواجهه پاسخي روشن براي اين سوال ها بيابد. يعني اين مواجهه به نوعي تعريف تازه او از خودش منجر شود.

 

اجازه دهيد فرض كنيم كه شما و من هر دو اين سوال را داريم و هنوز هم براي آن جوابي نيافته ايم. سپس با پيامبر اسلام يا با كتاب او مواجه مي شويم. اين كتاب به ما درباره ما خبر مي دهد كه حدود وجود شما چنين و چنان است. شما مي فرمائيد حاصل تعريفي كه اين كتاب از من به من ارائه مي كند اين است كه به عنوان انسان موحد يا به عنوان مظهر اسم الله -چنان كه در تلقي عرفاني ما رايج است-، مي توانم از فلك برتر و از ملك افزون تر باشم؛ اما هرچه بكوشم و در جهت توحيد و مظهريت اسم الله زحمت بكشم نمي توانم مسائل دنياي خود را از اين راه حل كنم. من در اين جا نمي خواهم اين تلقي را ارزش گذاري نمايم بلكه مي خواهم نوعي گذارش تاريخي از اين تلقي را ارائه كنم.

 

اين برداشتي است كه ابوبكر و عمر خطاب و قاطبه مسلمين در زمان پيامبر و پس از او داشتند. در اين ميان تنها خود پيامبر و علي بن ابي طالب و تعداد محدودي از صحابه، اين تلقي از نسبت انسان با خداوند و از تعريف انسان و معناي دين را داشتند كه مقام خلافت الهي شامل خلافت در ابعاد زميني حيات انسان نيز هست. لذا پيامبر به عنوان جانشين خود جواني را معرفي كرد كه به حسب نظر كبار صحابه از اداره جامعه و مسائل حكومت و به بيان جامع تر از مسائل زميني خبر چنداني نداشت. آن ها او را بيش از حد خام، جوان و بيش از اندازه شوخ طبع مي دانستند. البته معتقد بودند كه اگر راجع به خدا و پيغمبر و نماز و روزه و ملائكه و بهشت و جهنم و راه رفتن به آن و نرفتن به اين و قرآن و... از او سوالي پرسيده شود، اين جوان بر مبناي آموزه هاي محمد از آن ها بهتر جواب مي دهد؛ ولي اين باعث نمي شد آن ها قبول كنند كه اداره حكمت كه امري زميني است با علوم او قابل رفع و رجوع است.

 

اين نوعي تلقي از انسان، از تعريف انسان و از نسبت او با خدا و جهان است كه مدعي است، مقام خلافت اللهي انسان تا زمين و تا ادني مراتب تجلي كشيده نشده است. معتقد است خدايي اگر هست خداي آسمان هاست و زمين يا خدايي ندارد يا اگر دارد، عبد الله مظهر او نيست. ابوبكر و عمربن خطاب و سپس محدثين علاقمند به اين نحوه برداشت از مقام انسان و تمام كساني كه پيامبر را در مورد اعلام علي به عنوان انسان كامل بر خطا مي دانستند، نظرشان همين است كه با توحيد و شدت عبوديت، شما نمي توانيد بر مسائل دنيا فائق بيائيد، اين حوزه اي است كه خدا در آن نفوذ ندارد و خلفاي او نيز به حسب خلافتشان نسبت به اسم الله در آن تصرف و تنفذي ندارند و لذا بايد به عقل مراجعه كرد و مسائل اين دنيا را حل كرد. در اين تعريف عقل، آنها لازم بود قائل باشند كه اين عقل، عقل قدسي نيست چون اساساً ناكارآمدي اين عقل را در حل مسائل دنيوي انسان قبلاً اعلام كرده بودند. لذا همفكران شما در همان آغاز و حدود 1100 سال قبل از دولت هاي اروپايي، به سكولاريزاسيون به عميق ترين معناي آن دست زدند و قائل شدند كه علي اگر چه دين را بهتر مي شناسد ولي براي اداره حكومت نه الله و نه عبدالله و نه خليفة الله و نه عقل قدسي به كار نمي آيد لذا يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند. روندي كه از هر دولت سكولاري انتظار مي رود و ما نمونه هاي آن را امروز در رفتار دولتمردان امريكا، اروپا و كشور هاي عربي و راحت تر بگويم تمام دولت هاي سكولار جهان مشاهده مي كنيم (توجه بفرمائيد نفياً يا اثباتاً نمي گويم كه دولت ايران سكولار هست يا نيست). اين خصلت دولت سكولار در هر كجاي دنيا است كه بر تعريفي غير الهي از زندگي زميني انسان و بر عقلي غير پايبند به خداوند در تصميم گيري هاي زندگي زميني خود مبتني است.

 

آن چه ما امروز تمدن مسلمانان مي ناميم، از روز اول بر اساس نظر شما پا گرفته است. به خاطر دارم كه يكي از دغدغه هاي شما علل انحطاط مسلمين بوده است و به عنوان يك مصلح ديني در پي راهي مي گشته ايد كه اين ذلت به مجد و عزت مجدد بدل شود. چون تمدن مسلمانان و سپس تمدن فعلي جهان مدرن بر اساس اين فكر جنابعالي و ساير همفكرانتان پا گرفته است و سپس به وضع مذلت بار مسلمين و به انحطاط امروزه انسان مدرن منجر شده است فكر مي كنم بهتر است به انحاء ديگري از فكر اجازه نشو و نما دهيم.