به دنبال جوسازي اخير تجديدنظرطلبان مدعي اصلاحات عليه آيت الله مصباح يزدي كه مطابق معمول! با تحريف و انتساب برخي جملات مشكوك به حضرت امام خميني (ره) در پي تخطئه و ترور شخصيت آيت الله مصباح برآمده و كوشيدند تا برخلاف نص صريح فرمايش امام در قسمت آخر وصيتنامه‌ي سياسي الهي خود مبني بر اينكه «اكنون كه من حاضرم بعض نسبتهاي بي واقعيت به من داده ميشود و ممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود. لهذا عرض ميكنم آنچه به من نسبت داده شده يا ميشود، مورد تصديق نيست مگر آن كه صداي من يا خط و امضاء من باشد با تصديق كارشناسان، يا در سيماي جمهوري اسلامي چيزي گفته باشم.»، با جعل فرمايشات امام و انتساب جمله اي مشكوك آنهم از زبان مرحوم آقاي توسلي (كه اكنون در قيد حيات نيستند تا صحت يا سقم اين ادعا را گواهي نمايند)، آيت الله مصباح را مخالف امام القاء نمايند! لازم ديديم تا مجدداً مواردي را براي روشن تر شدن فضا و رو شدن انحراف غوغاسالاران تبيين نماييم.

 

آگاهاني كه اندكي با مقدمات علم منطق آشنايي داشته و در ضمن آن بحث مغالطه و انواع آن را مطالعه كرده باشند، نيك مي دانند كه يكي از رايج ترين انواع مغالطات، سفسطه «تخطئه‌ي مَن قال» به جاي «نقد ما قال» بوده است به اين ترتيب كه بر خلاف رهنمود جاودان اميرالمؤمنين(ع) يعني «اُنظر الي ما قال و لاتَنظر الي مَن قال»، كساني كه انبانشان از منطق و استدلال تهي است، براي جبران اين كمبود خود به تخطئه طرف مقابل مي پردازند و بجاي اينكه با تمسك به شيوه هاي علمي و منطق، سخن و انديشه مخالف خود را نقد و رد كنند، به لجن پراكني عليه شخصيت صاحب آن انديشه مي پردازند كه مع الاسف اين شيوه در برخورد با آيت الله مصباح از همان سالهاي غوغاسالاري تجديدنظرطلبان مدعي اصلاحات تاكنون اصلي ترين رويه براي فحاشي و جوسازي عليه ايشان بوده است و همين نكته براي اثبات صحت دعاوي استاد مصباح و در مقابل بي منطقي غوغاسالاران كافي است.

 

از ياد نبرده ايم كه طي 8 سال حاكميت جناح دوم خرداد در مناصب اجرايي و تقنيني كشور، سردمداران راديكال و تجديدنظرطلبان مدعي اصلاحات كه روشنگريهاي آيت الله مصباح را  به مثابه يكي از اصلي ترين موانع تحقق آمال دشمن پسند خود مي ديدند، به زعم خود براي خاموش كردن صداي ايشان به هتاكي و جوسازي عليه شخصيت ايشان –و نه نقد انديشه هاي ايشان- پرداختند تا به خيال خام خود با ترور شخصيت ايشان آنهم زير لواي دروغين «دفاع از امام؟!» صداي وي را خاموش سازند! و در اين ميان رايج ترين حربه هم چيزي نبود جز شايعات بي اساس و كذب و بي منطقي چون «آقاي مصباح نهضت امام را قبول نداشته است!» «اعلاميه ها را امضا نكرده است!»، «در نيمه شعبان قبل از انقلاب بر خلاف تحريم امام در موسسه خود چراغاني كرده است!» و... هرچند بارها و بارها پاسخ اين تهمت هاي كذب داده شده و بي اساس بودن آنها (هم از جهت عقلي و هم از جهت نقلي) بر اهل انصاف و منطق اثبات گرديده است (براي نمونه ر.ك به كتاب ارزشمند «مصباح دوستان، گفته ها و ناگفته ها از حيات علمي و سياسي آيت الله مصباح يزدي»، رضا صنعتي) اما بازهم دست برنداشته اند چرا كه اساساً‌ قرار نبوده است حضرات متقاعد شوند! و بعبارتي اين هتاكيها از سر ناآگاهي و «مِن غيرعمد» نبوده است تا با ارائه پاسخ منطقي متقاعد شوند و دست از اهانت بردارند.

 

در واقع حضرات «خواب نبودند» كه با هشدار دلسوزان بيدار شوند بلكه عامدانه و آگاهانه «خود را به خواب زده بودند!» و لاجرم تلاش آگاهان منصف براي بيدار كردن ايشان چيزي نبود جز «آب در هاون كوبيدن» و «ميخ آهنين بر سنگ كوفتن» اين بود كه در شيپورها دميدند و به تخطئه‌ي من قالي پرداختند و در اين ميان حتي از توسل به زشت ترين شيوه ها از قبيل طراحي كاريكاتور موهن و اهانتهاي مكرر هم دريغ نكردند و... اما ديديم كه بالاخره باطل چون «كف روي آب» محو و چهره منور حق از پس غبارها و گرد و خاكهاي دشمنان حق آشكار شد و جز بدنامي و خسران دنيوي و اخروي نقدي در كيسه‌ي هتاكان باقي نماند.

 

اما دريغ كه وقاحت برخي آنچنان است كه با وجود رويگرداني مكرر مردم از ايشان و اثبات بي فايدگي تمسك به اين شيوه ها هنوز هم دست از رويه ناپسند و البته ناكارآمد خود برنداشته اند بلكه براي لاپوشاني شكستهاي مكرر خود بيشتر و شديدتر به همين شيوه غوغاسالاري ادامه ميدهند؟!، گويا اينان مصداق همان جاهلاني هستند كه بر دلهايشان مُهر و بر درك و فهمشان قفل خورده كه از حربه كهنه خود دست بر نمي دارند و شايد هم اوج تهيدستي ايشان در سپهر انديشه و خرد برايشان راهي جز تداوم اين رويه كهنه و زنگ زده باقي نگذارده است.

 

نكته‌ي عبرت انگيز در اين زمينه مشابهت و همساني ميان شيوه هاي تجديدنظرطلبان در عرصه ترور شخصيت آيت الله مصباح يزدي با روشهاي اسلاف منافقشان در سالهاي 58 تا 60 و در ترور شخصيت بزرگواراني چون استاد شهيد مطهري و آيت الله بهشتي است. در آن ايام پر تب و تاب نيز منافقان كينه جو كه در برابر قوت منطق و استدلال اين بزرگوران مغلوب و مستأصل شده بودند، از فرط لجاجت و بجاي خضوع در برابر حق، با تمسك به همين روش «تخطئه من قال» به جوسازي عليه آن بزرگواران مي پرداختند و مثلاً‌ بجاي استدلالات منطقي در بوقهاي خود مي دميدند كه «بهشتي طاغوتي است!»، «همسر خارجي دارد!» «در كاخ عَلَم زندگي مي كند!» «پولهاي كشور را در خارج ذخيره كرده است...» و دهها و صدها مورد از بي اساس ترين و ظالمانه ترين فحاشيها و در نهايت هم پس از ترور شخصيت ايشان، دست خود را به خون آن مظلومان آلودند و ترور شخصيت را به ترور شخص مبدل كردند.

 

و همين رمز بيانات حكيمانه رهبر انقلاب در خصوص آيت الله مصباح است، آنجا كه در اوج شانتاژها و ترور شصيت استاد از سوي كوتوله هاي سياسي تازه به دوران رسيده مي‌ فرمايند: «بنده نزديك به چهل سال است كه جناب آقاي مصباح را مي شناسم و به ايشان به عنوان يك فقيه، فيلسوف، متفكر و صاحب نظر در مسائل اساسي اسلام ارادت قلبي دارم. اگر خداوند متعال به نسل كنوني ما اين توفيق را نداد كه از شخصيت هايي مانند علامه طباطبايي و شهيد مطهري استفاده كند اما به لطف خدا، اين شخصيت عزيز و عظيم القدر، خلأ آن عزيزان را در زمان ما پر مي كند... اين هجوم هاي تبليغاتي كه به شخصيت هاي برجسته و انسان هاي والا و بااخلاق برجسته وارد مي كنند، نشان دهنده اهداف و نيات دشمن است. يك نفر مثل جناب آقاي مصباح كه حقيقتاً اين شخصيت عزيز، جزء شخصيت هايي است كه همه دلسوزان اسلام و معارف اسلامي از اعماق دل بايستي قدردان و سپاس گزار اين مرد عزيز باشند، مورد هجوم تبليغاتي قرار مي گيرد! حرف رسا و نافذ، منطق قوي و مستحكم هر جايي كه باشد، آن جا را دشمن زود تشخيص مي دهد، چون حسابگر است. دشمن آن جا را مي شناسد و به مقابله اش مي آيد. با مرحوم شهيد مطهري هم همين جور برخورد كردند.»

 

اما نكته تأمل برانگيز اينكه 8 سال تمام فحاشي و تمسك به ناجوانمردانه ترين شيوه ها براي ملكوك ساختن حيثيت آيت الله مصباح و تكرار اتهامات بي اساس و سراپا كذب نتوانست دردي از تجديدنظرطلبان دوا كند، حال دنباله روان مذبذب آنها و امثال سايتهاي مزوّري مانند بازتاب و تابناك و... كه در نفاق ورزي و نان به نرخ روزخوردن معروف خاص و عام هستند! (و ضمناً‌ دستي نيز در رانتهاي نامشروع دارند!)، اين علم پوسيده را مجدداً‌ برداشته و طوطي وار همان اتهامات را به تكرار نشسته اند! و مجدداً بجاي نقد منطقي بيانات استاد، به بازتوليد همان اتهامات بي اساس و مَن قالي مي پردازند با اين تفاوت كه اين بار كار را به عرصه تحريف و دستبرد به فرمايشات خود امام رسانده اند و منويات مغرضانه و عقده هاي ديرينه خود از آيت الله مصباح را با جعل فرمايشات امام به آن عزيز سفر كرده نسبت مي دهند و بدين سان هم در حق امام و هم در حق آيت الله مصباح جفا مي كنند.

 

در اين ميان يكي از يادداشت نويسان حرفه اي! سايت بازتاب و نسخه بدلي آن به نام آقاي غلامعلي رجايي (كه ايشان نيز اشتياق وافري! به جوسازي عليه آيت الله مصباح يزدي دارد) در همنوايي با غوغاسالاران تجديدنظرطلب طي يادداشتي با عنوان «آخرين خاطره‌ي آيت الله توسلي چه بود؟» همين شيوه را در پيش گرفته و در قالب ذكر –به ادعاي ايشان- خاطره اي از امام آنهم از زبان مرحوم توسلي، به عقده گشايي عليه آيت الله مصباح پرداخت كه اين حقير لازم دانستم تا مواردي را در نقد اين ادعاي بي اساس با استناد به سوابق قبلي ايشان متذكر شوم.

 

تمسك به دستبرد و تحريف انديشه بزرگان در راستاي تأمين اغراض سياسي و باندي البته شيوه‌ي معمول! آقاي غلامعلي رجايي و همفكران بازتابي و تابناكي ايشان است و لابد اين اوج تقوا و ورع! حضرات و همچنين شدت قوت استدلال و منطق! ايشان است كه براي عقده گشايي از شخصيتي همچون آيت الله مصباح يزدي و به جاي در پيش گرفتن رويه‌ي منطقي «نقد ماقال»، با تمسك به جعل و تحريف به تخطئه‌ي «مَن قال» و جوسازي عليه شخصيت ايشان مي پردازند، يكجا سخنان شهيد بهشتي را تقطيع و مصادره به مطلوب كرده و با برش قطعاتي از ظاهراً اعتراضات شهيد بهشتي به روش مخالفت آيت الله مصباح با اشتباهات كلامي مرحوم شريعتي و در عوض سانسور و حذف ديگر فرمايشات آن شهيد مظلوم در خصوص اعتراض به مخالفان آيت‌الله مصباح و تأكيد ايشان بر حفظ حرمت استاد، ناجوانمردانه و البته مذبوحانه آيت الله مصباح را مخالف و در جبهه مقابل شهيد بهشتي القاء مي نمايند! و اينجا وقاحت را به جايي مي رسانند كه با تحريف نظرات امام خميني و نقل قولي مشكوك از زبان مرحوم توسلي همان عقده گشايي را به شيوه اي نوين! در پيش مي گيرند.

 

بد نيست در اين زمينه اندكي به عقب بازگرديم و سوابق قبلي آقاي غلامعلي رجايي را مورد بررسي قرار دهيم.

 

توضيح اينكه دو سال و نيم قبل يادداشت نويس اين سايت (كه شرح مغالطات و تقلاهاي نامبرده براي مچ گيريهاي عجولانه و سياه نمايي عليه دكتر احمدي نژاد و دولت مورد حمايت رهبر انقلاب را جداگانه بايد نگاشت) براي اينكه در پيكار مقدس! مقابله با -به ادعاي وي و تجديدنظرطلبان همفكر وي- «متحجران!» و «مخالفان امام!» (بخوانيد آيت الله مصباح!) از همفكران خود عقب نماند، طي يادداشتي تحريف آميز و موهن در سايت بازتاب (نسخه قبلي همين سايت تابناك!) با عنوان «لطفاً پاي دين را به ميان نكشيد!» (20/6/84، كد خبر:28884) ضمن بازگويي همان ادعاهاي كذب و «مَن ‌قالي!» از قبيل بي ‌اعتقادي آيت‌الله مصباح به نهضت امام!، (مانند شيوه اي كه در يادداشت اخير خود و در خصوص تحريف فرمايشات امام در پيش گرفته است)، با تقطيع يك فراز از گفتار شهيد بهشتي در كتاب ارزشمند «دكتر شريعتي، جستجوگري در مسير شدن» و با غفلتي شگفت از ساير فرازهاي همان كتاب، جفايي غيرقابل توجيه در حق سيد‌الشهداي مظلوم انقلاب مرتكب شده و كوشيد ديدگاه غيرمنصفانه خود در مورد استاد مصباح را با تحريف و مصادره‌ي نابجاي آراي آن دانشمند شهيد تقويت و آيت‌الله بهشتي را مخالف استاد القاء كند و در پايان نيز لطف! خود را به اوج رسانده و با همان قلم و بيان مملو از نيش و كنايه خود، آيت‌الله مصباح را به عنوان «بزرگي كه از شر سبك ‌گويي! و سبك ‌انديشي! ايشان بايد به خدا پناه برد!» و كسي كه اقداماتش «به سخره گرفتن مفهوم ايمان و نيشخند دشمنان بي ‌ايمان را موجب شده‌» قلمداد كرد.

 

حقير با ملاحظه اوج انحراف در يادداشت موهن مذكور سكوت را جايز نديده و برآن شدم تا ولو با تأخير پاسخي به اين ادعاي سست ارائه نمايم لذا طي مقاله اي با عنوان «تخريب روحانيت آگاه به قيمت تحريف تاريخ؟!» كه در روزنامه رسالت (پنجشنبه 17 فروردين 1385، ش5831، صص.6 و 20) منتشر گرديد  بي پايگي و عمق مغالطات يادداشت مذكور را تبيين و تلاش زشت نويسنده براي تحريف نظريات شهيد بهشتي كه در واقع ظلمي فاحش و جديد! در حق آن شهيد مظلوم محسوب مي گرديد را افشاء نمودم كه با سكوتي تأمل برانگيز و البته قابل پيش بيني! از جانب ايشان و همكاران سايتي وي همراه شد.

 

از جمله در آن مقاله نوشتم: «اي كاش حضرات كه با ذوق‌زدگي! يك قطعه از فرمايشات شهيد بهشتي را در راستاي القاي تقابل آيت ‌الله مصباح با ايشان تقطيع كرده‌اند، از ادامه گفتار آن شهيد كه رفتار عده‌اي كه -دقيقاً‌ همانند خود نويسندگان بازتاب!- بدليل مخالفت استاد مصباح با برخي نظرات مرحوم شريعتي به ايشان پرخاش مي‌كردند را نكوهش و همگان را به حفظ حرمت استاد دعوت كرده‌اند، غفلت نمي‌فرمودند:

 

«شما آقايان چگونه معارف فعلي خودتان را براي شناخت حق، در تمام جزئياتش آن قدر بالغ مي دانيد كه اين قدر به هم پرخاش مي‌كنيد؟! شنيده ‌ام شما رفقا به هم پرخاش مي كنيد. اصلاً ولنگاري مي كنيد! كِي ولنگاري كردن راهِ به راه آوردن انسانها به حق است؟! ..... چرا بايد مسئله ‌اي كه لااقل ميان من و جناب آقاي مصباح به صورت دو برداشت قابل طرح است به اين شكل درآيد؟ .... مگر همين شما دوستان نبوديد كه من در اولين يا دومين ديدار به شما انتقاد كردم و گفتم چرا در برابر انتقاد منطقي جناب آقاي مصباح از كارهاي دكتر شريعتي حساسيت بي‌جا نشان مي دهيد؟! مگر يادتان رفته؟» («جستجوگري در مسير شدن» مجموعه گفتار شهيد بهشتي، نشر بقعه، چاپ سوم، صص.60- 59)

 

(و اصولاً چه كسي جز آيت الله شهيد بهشتي تعبير محبت آميز «مصباح دوستان» را براي آيت الله مصباح يزدي به كار برد؟! آيا آقاي نويسنده تاريخ دان سايت بازتاب و تابناك كه هر از چندي با ادعاي تاريخ‌داني و «اطلاع از ناشنيده‌ها و ناگفته‌ها!» به تحريف تاريخ و جوسازي عليه مخالفان فكري و سياسي خود مي‌ پردازد، اين حقيقت مسلم را كه اتفاقاً‌ ثبت و مكتوب شده، نديده و نخوانده است يا ديده اما مصلحت خود را در نديدن و انكار ديده است؟!)

 

براي اينكه درجه‌ي انصاف اين يادداشت ‌نويس آشكارتر شود، قسمتي ديگر از همان كتاب را به همراه هشدارهاي دردمندانه آيت ‌الله مصباح ذكر مي‌كنيم تا خوانندگان با مقايسه آنها خود قضاوت كنند كه ربع قرن پس از شهادت آن مظلوم چه كسي در برابر شهيد بهشتي است و چه كسي در كنار وي؟

 

آيت ‌الله بهشتي مي‌فرمايند: «بعضي اوقات، ‌دوستان قاطعيت در موضع داشتن و بيان صريح مواضع مكتبي را با برخورد متحجرانه با جريانها عوضي مي‌گيرند. من شخصاً در برخورد با مواضع مكتبي قاطع، صريح و سختگيرم. يعني چه؟ يعني با ماست‌مالي كردن مكتب شديداً مخالفم.

 

از آقا سئوال مي‌كنيد آقا، نظرتان درباره اين مسئله چيست؟ يك جوري جواب مي ‌گويد كه با حرف ماترياليست مي ‌سازد، با حرف الهي هم مي‌ سازد!؛ با حرف يهودي مي‌ سازد، با حرف زرتشتي مي سازد، با حرف مسيحي مي ‌سازد!؛ با حرف انقلابي مي ‌سازد، با حرف ضدانقلابي مي ‌سازد؛ با سرمايه‌ داري مي‌ سازد، با سوسياليسم هم مي ‌سازد! اين ديگر چيست؟! اين كه ديگر مكتب نشد! مكتب مقطعهاي مشخص دارد، ‌اسلامي كه با همه چيز جور در بيايد ديگر راه مشخصي نيست!» (همان، صص.9- 28)

 

حال اين فراز را مقايسه كنيد با اين هشدار آيت‌الله مصباح يزدي كه اتفاقاً همين امسال [سال 84] بيان شده است: «اينكه اسلام را طورى معرفى كنيم كه همه دنيا بپذيرد، ديگر اسلام نيست! اگر كشور اسلامى يعنى كشورى كه احكامش تابع رأى مردم است و مطابقت با قرآن و سنت ملاك نيست، چرا سوئيس را كشور اسلامى نناميم؟! آيا اين خيلى هنر است كه ما اسلام را چنان معرفى كنيم كه هر كافر و مشركى بگويد من هم اين را قبول دارم؟! مي گويند ما مى خواهيم به گونه‌ اى اسلام را معرفى كنيم كه همه دنيا بپذيرند، ولى نمى دانند آنچه همه دنيا بپذيرند، ديگر اسلام نيست. كشور اسلامى يعنى كشورى كه احكام قرآن در آن اجرا شود، نه اينكه احكام قرآن به نام مصلحت و نوآورى پامال شود! اگر اين طور شود ديگر از كدام اسلام دفاع كنيم؟!‌ نصوص قرآن انكار مى شود، مي گويند اينها ديگر قابل اجرا نيست و به درد امروز نمي خورد! خيلى روشن بگوييد كه اسلام به درد امروز نمي‌ خورد و يك حكومتى مثل سوئيس تشكيل بدهيد. چرا اسلام را بدنام و يا به قول خودتان از آن دفاع مى كنيد؟! ...اسلام همان است كه در قرآن آمده و پيشوايان معصوم گفته‌اند. به عهده من و شما نگذاشته‌اند كه بياييم آن را اصلاح كنيم!» (روزنامه ايران، 20/5/84، ص.3)

 

شهيد بهشتي در همانجا مي‌فرمايند: «تحريف و التقاط ...فقط  التقاط چپي و شرقي نيست؛ ‌التقاط راستي و غربي هم هست. التقاط، التقاط است و هر دو مردود است.

 

التقاط يعني خلوص و اصالت و كمال مكتبي اسلام را به منظور آنكه با يك انديشه و يك مكتب ديگر سازگار در آيد خدشه‌دار كردن» («جستجوگري ...»، ص.30)

 

حرف استاد مصباح دراين چند ساله اخير كه آنگونه سبب برآشفتگي امثال يادداشت ‌نويسان سايت مذبذب مزبور شد، نيز جز همين فرمايش شهيد بهشتي نيست.

 

اينها همه نصّ گفتار شهيد بهشتي و همرزم وي آيت ‌الله مصباح واز همه بالاتر عين فرمايشات استاد آن دو، حضرت امام خميني (ره) است كه اسلام را برتر از همه چيز مي‌ دانستند و هيچ چيز را بالاتر از آن نمي‌ ديدند و كساني كه در پي ارائه‌ي چهره‌اي التقاطي و غرب‌ پسند از اسلام بودند را اينگونه تقبيح مي كردند: «مسير ما اسلام است. ما اسلام مي‌ خواهيم. ما آزادي ‌اي كه اسلام در آن نباشد، نمي ‌خواهيم. ما استقلالي كه اسلام در آن نباشد نمي‌ خواهيم، ما اسلام مي‌ خواهيم. آزادي ‌اي كه در پناه اسلام است، استقلالي كه در پناه اسلام است ما مي‌ خواهيم. ما آزادي و استقلال بي ‌اسلام به چه دردمان مي‌خورد؟! وقتي اسلام نباشد، وقتي پيغمبر اسلام مطرح نباشد، وقتي قرآن اسلام مطرح نباشد، هزار تا آزادي باشد! ممالك ديگر هم آزادي دارند، ما آن را نمي‌ خواهيم ... بدبختي ملت ما آن وقتي است كه ملت ما از قرآن جدا باشد، از احكام خدا جدا باشد، از امام زمان جدا باشد ...اساس مطلب اسلام است ...اين اشخاصي كه اسلام را كاري به آن ندارند ...مي‌خواهند يك مملكت غربي درست كنند براي شما! ...آزاد هم باشيد، مستقل هم باشيد، اما نه خدايي در كار باشد و نه پيغمبري و نه امام زماني و نه قرآني و نه احكام خدا، نه نمازي و نه هيچ چيز! شما شهادت را براي خودتان فوز مي دانيد براي اينكه مثل مثلاً سوئيس بشويد؟! شما قرآن را مي خواهيد، شما براي اسلام قيام كرديد» (صحيفه، ج.4، ص.272، 3/3/58) و «يك ملتي كه همه فرياد مي زنند كه ما جمهوري اسلامي مي‌ خواهيم، نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي؛ ما ديگر حق نداريم كه بنشينيم بگوييم كه اين ملتي كه قيام كردند، براي اين قيام كردند كه دمكراسي باشد! در اسلام همه چيز هست به معناي سالمش ...ما حق نداريم كه تأويل كنيم و بنشينيم خودمان هرچه دلمان مي‌ خواهد بگوييم كه نخير! مردم كه اين حرفها را دارند مي زنند، يك چيز ديگري را ما گردنشان بگذاريم. اين خلاف واقع است.» (همان، ج.6، ص.355، 18/9/58) و دهها فراز ديگر.

 

شهيد بهشتي مي‌ فرمايند: «ما بايد يك جريان اصيل اسلامي خالص، دور از هر گونه التقاط شرقي، غربي،‌ نو، كهنه، ارسطويي،‌ افلاطوني، فيثاغورثي و هر كس ديگر، بر اساس فهم عالي و متعالي و پر اوج كتاب و سنت و عترت به دنيا عرضه كنيم. جمهوري‌ اسلامي و انقلاب ‌اسلامي ما در تداوم خود بايد تجسم و تجلي عيني اين ذهنيت والاي بشري فرود آمده از عرش الهي باشد تا بتوانيم بگوييم كه مشغول نشان دادن اسلام به دنيا و تبليغ آن در جهان هستيم» («جستجوگري ...»، ص. 31)
اين تمام آن هدف مقدسي است كه استاد مصباح تاكنون بخاطر تحققش اينهمه هتاكي از قبيل «مرتجع!»، «داراي ذهنيت سنگواره ‌اي!» و اخيراً «دنباله‌ روِ حقير ملاعمر و بن‌ لادن!»‌ از سوي داعيه ‌داران تسامح و تساهل به جان خريده ‌اند.

 

  و بالاخره حرف استاد مصباح همان حرف شهيد مطهري است كه در واپسين روزهاي عمر شريف خود درخصوص حفظ استقلال فرهنگي انقلاب اسلامي در برابر انديشه هاي التقاطي غرب زدگان و شرق زدگان چنين هشدار مي ‌دهند: «ما اگر مكتب مستقل خودمان را ارائه نكنيم، حتي با اينكه رژيم را ساقط كرده ‌ايم و حتي با اين فرض كه استقلال سياسي و اقتصادي را بدست آوريم، اگر به استقلال فرهنگي دست نيابيم، شكست خواهيم خورد و نخواهيم توانست انقلاب را به ثمر برسانيم. ما بايد نشان بدهيم كه جهان ‌بيني اسلامي نه با جهان ‌بيني غرب منطبق است و نه با جهان‌ بيني شرق و به هيچكدامشان وابسته و محتاج نيست. اين چه بيماري است كه حتي جهان ‌بيني اسلامي را مي‌ خواهند با جهان ‌بيني‌ هاي بيگانه تطبيق بدهند؟!»‌ (آيت‌الله شهيد مطهري، «پيرامون انقلاب اسلامي»، انتشارات صدرا، ص.164) با توجه به همين موارد است كه رهبر انقلاب، استاد مصباح را پركننده خلأ وجودي بزرگاني چون شهيد مطهري و علامه طباطبايي دانسته ‌اند.

 

حال اگر آقاي غلامعلي رجايي، يادداشت‌نويس حرفه اي «بازتاب» نيز ذرّه ‌اي انصاف به خرج داده و به توصيه ما مبني بر تعمق در مسائل بدون حب ‌و بغض‌هاي خود عمل كند و بخصوص ادعاهاي برخي از شخصيت‌هاي محبوب خود كه طي سالهاي اخير مداوماً در پي اين بوده ‌اند كه چهره ‌اي به اصطلاح ميانه‌ رو! و غرب ‌پسند از اسلام ارائه داده و بناحق براي دين تعيين تكليف! مي كردند و برخلاف انديشه امام خميني(ره)، مكتب جامع اسلام را محكوم به تبعيت و سازگاركردن خود! با مردم سالاري (بخوانيد ليبرال دمكراسي) معرفي نموده و ترجيع ‌بند افاضاتشان اين بود كه: «دين بايد با مردم سالاري و آزادي سازگار شود تا بماند وگرنه محكوم به شكست است!» و «بايد اسلام را بگونه‌ اي تفسير كنيم كه با مردم سالاري ناسازگار نباشد!» و «هرچه در برابر آزادي قرار بگيرد، درهم خواهد شكست! دين و عدالت هم اگر در برابر آزادي قرار گيرند، شكست مي خورند!» را نيز با كلام آن بزرگان محك بزند، قطعاً تصديق خواهد فرمود كه بايد درخصوص زدن انگ متحجر! به انديشمندي چون آيت ‌الله مصباح و همچنين يافتن مصداق سبك ‌انديشي! و سبك‌ گويي! تجديدنظر كنند.

 

نمي دانم حضرات با كدام معيار بدون توجه به موازين اخلاقي و شرعي به خود اجازه مي دهند كه بهر سبكي كه ميل دارند در خصوص يك استاد محترم حوزه (كه احتمالاً نزديك به ربع قرن! از ايشان مسن‌تر مي باشند) عقده ‌گشايي كنند؟! آيا اين معناي دين داري و تقوا و انصاف است؟! آيا اين است عمل به شعار فريباي «تحمل مخالف»؟!

 

خوب بود مقاله‌ نويس اين سايت، به مقدمه‌ي كتاب «انتقام» نوشته‌ي حجت ‌الاسلام خسروشاهي (كه اتفاقاً از نظر سياسي در جناح متبوع وي قرار داشته و درجات فضل‌شان يقيناً‌ بسيار بيشتر از امثال وي مي باشد) مراجعه مي كرد و مي‌ ديد كه چگونه ايشان برغم اختلاف فكري، شجاعانه در برابر شارلاتانيسم مطبوعاتي آن ايام به دفاع از آيت ‌الله مصباح پرداخته و اتهامات كذبي را كه مورد استناد مكرر افراطيون بوده (مانند بي‌اعتقادي به نهضت و مخالفت با امام) را مستنداً رد كرده ‌اند و آنگاه احتمالاً ياد مي گرفتند كه مي‌ توان در عين داشتن اختلاف، انصاف را نيز رعايت كرد و از دايره اخلاق و ادب خارج نشد!

 

به نويسنده يادداشت مي گوييم كه به فرض محال، تمام آن تهمت‌ها به استاد مبني بر اينكه «در زمان امام غائب بوده‌اند!»، «مبارزه را قبول نداشتند!»، «اعلاميه‌ ها را امضا نكرده‌اند!» و... كه همواره ترجيع ‌بند ادعاهاي امثال شما براي جوسازي عليه استاد بوده (و بي‌پايگي و كذب آنها بارها و بارها از سوي انديشمندان منصف اثبات شده است) صحت داشته باشد، اين چه ربطي به يك بحث فكري دارد؟! آيا ما بعنوان پيرو اميرالمؤمنين(ع) همواره به «نقد ماقال» و احتراز از «تخطئه‌ي‌ مَن ‌قال» توصيه نشده‌ايم؟! آيا اين اوج منطق شماست كه بجاي نقد انديشه به تخريب صاحب‌انديشه مي پردازيد؟! مگر شما كه امروز خود را مدافع انحصاري! و سينه ‌چاك امام معرفي مي كنيد، اين جمله كليدي امام را فراموش كرده‌ايد كه «ميزان حال كنوني افراد است»؟! مطمئن باشيد كه اگر بنا بر بررسي وضعيت كنوني افراد باشد، اصلاح‌طلبان همفكر شما بيش از هر كس ديگري زير سئوال و سزاوار سرزنش هستند چرا كه ديدگاهها و عملكرد فعلي‌اشان كوچكترين نسبتي با خط امام ندارد! بهترين شاهد آنهم همين جنجال اخير كه پس از دريافت «نه» قاطع از مردم در انتخابات و پس از آن، بجاي تجديدنظر صادقانه در آراء و رويه‌هاي اشتباه خود، به فرافكني و نشان دادن آدرس غلط برآمده و پس از سالها امام زدايي، مزورانه علم امام (كه تا ديروز براي فرو افكندن آن تقلا مي كردند!) را برافراشته و مذبوحانه مي كوشند كه زير لواي نام امام انديشه‌ هاي ورشكسته خود را لاپوشاني كنند!»

 

آري اينها فرازهايي از يادداشت حقير در دو سال و نيم قبل از اين بودند كه در پاسخ به جوسازي غيرمنطقي آقاي غلامعلي رجايي منتشر نمودم و حال نيز شاهديم كه برغم اين پاسخ مستدل، وي از شيوه پوسيده و شكست خورده خود براي جوسازي عليه آيت الله مصباح دست برنداشته و همچنان به همين روش كهنه ادامه مي دهد. آيا همين بهترين شاهد تأئيد مدعاي ما در خصوص بي‌صداقتي و سياست زدگي آقايان و ضمناً خالي بودن چنته حضرات از منطق نيست؟

 

براستي اگر آقايان به قوت منطق و استدلال خود و متقابلاً‌ ضعف انديشه استاد مصباح ايمان دارند، چرا به نقد منطقي -يا حتي غيرمنطقي- انديشه ايشان نمي پردازند و در عوض فقط و فقط همين يك روش پوسيده يعني جوسازي و تكرار اتهامات جعلي و «من قالي!» عليه شخصيت استاد را گرفته و رها نمي كنند و فقط با همين شيوه غيرمنطقي به ترور شخصيت استاد مي پردازند؟! براستي علت چيست كه به محض اينكه آيت الله مصباح نظري ابراز مي نمايند، حضراتي كه مستقيم يا غير مستقيم در معرض انتقادات ايشان قرار گرفته اند، طوطي‌وار همين اتهامات كهنه مانند اينكه «امام ايشان را قبول نداشت!»، «ايشان در نيمه شعبان چراغاني كرده بود!» و .... را تكرار مي كنند و از هرگونه مواجهه با منطق ايشان مي گريزند؟

 

ايكاش يك حامي اهل انصاف و منطق پيدا ميشد تا محض نمونه فقط يك بار! براي تشفي دل زخم خورده و چركين حضرات! از دست آيت الله مصباح و بجاي اين روشهاي مفتضح و «تخطئه‌ي مَن قال»، به نقد منطقي انديشه و «ما قال» آيت الله مصباح -كه اين اندازه مايه بغض و تب و تاب آقايان گرديده!- مي پرداخت و اينهمه سفسطه براي اين هدف والا! يعني مقابله با آيت الله مصباح يزدي به كار نمي‌بست.