خاطرات سیاسی من (طنز)

شنبه – 2 مرداد 1487

صبح از خواب بيدار شدم و بعد از كمي ورزش، مطالعه كردم.

به دفتر رفتم و گزارش‌ها را خواندم. در آنها تازۀ مهمي نبود.

مصطفي تلفن کرد و اطلاع داد آيت الله در سخنان امروز هم از دولت دفاع كرده است. حمايت‌هاي ایشان از آن مردك، ما را آزرده‌خاطر مي‌كند.

ساعت 11 جمعي از نمايندگان براي مشورت آمدند. گفتم شما نماينده ما هستيد و ما هم مجلسی مقتدر مي‌خواهيم.

پيش از ظهر محسن آمد. درد دل كرديم. او هم نگران بود. رخصت طلبيد. گفتم مي‌ترسم طيّب حاج‌رضايي شوي. گفت شعبان‌بي‌مخم. گفتم زاهدي باش.

بعد از ناهار عطريان را احضار كردم؛ آمد و دربارة خط تبليغات بحث شد. مي‌گفت فداييان به همه حمله مي‌كنند، الا علما. قرار شد همايشي دربارة نقش آنها برگزار شود و ما هم سخنران افتتاحيه باشيم. آنها اختلاف دارند.

شوراي مركزي حزب آينده‌سازان آمدند. اختلاف داشتند؛ رفع اختلاف كردم. به ياسر گفته‌ام درخواست احزاب براي ملاقات را اجابت كند. آنها به تقويت روحيه و تجديد قوا احتیاج دارند.

روزهاي سرنوشت‌سازي در پيش است.