مسعود ده نمکی - درست دی ماه ۷۷ بود که خبرنگار روزنامه زن متعلق به خانم فائزه هاشمی با من تماس گرفت و پرسید: آقای ده نمکی نظر شما در مورد توقیف نشریه شلمچه چیست!
با خودم گفتم لابد می خواهد سر به سرمان بگذارد و از این جور بازی های ژورنایستی برای متزلزل کردن گروه همکاران ماست. اما خانم قاضی مصممتر گفت من خبرش را از خود معاونت مطبوعاتی ارشاد گرفتهام. در آن واحد تمام رسانههای خارجی و داخلی به سرعت خبر توقیف هفتهنامه شلمچه را روی تلکسها فرستادند و فردایش تیتر درشت مجلات و روزنامه ها و اخبار رادیو تلویزیون شد.
مرحوم بورقانی می گفت من مخالف این تعطیلی بودم و آقای مهاجرانی رأسا و بیمشورت با من به عنوان مدیرکل مطبوعاتی ارشاد این کار را کرده است. مهاجرانی هم میگفت از جای دیگری تحت فشار بوده!
اما همه اینها برایم قابل پیشبینی بود که رقیب و طیف مخالف از بسته شدن نشریه من خوشحال شود. آنها با سیاستمداری هم خوشحالی میکردند و هم بیانیه محکومیت صادر میکردند اما در مقابل اتفاق دیگری رخ داد.
روزنامه های طیف راست و حتی برخی نشریات مثلا نزدیک به ما فقط به چاپ خبر توقیف اکتفا کردند و یا تحت فشار افکار عمومی فقط در ستون تلفنهای خوانندگان خود پیامهای مردمی را منتشر کردند. انجمن روزنامهنگاران مسلمان حتی به خود زحمت نداد بگوید این سی چهل نفر همکار مسلمان ما بعد از تعطیلی نشریه شان و از دست دادن شغل شان چه می کنند؟
جالبتر از همه واکنش مسئول یک روزنامه اصولگرای پدرخوانده بود که می گفت چون نشریه شلمچه تریبون میرشکاکها و .. شده، جای دفاع برای خود باقی نگذاشته است. یکی از مداحان مشهور به نوعی خواندن نشریه را حرام اعلام می کرد و جالب تر از همه پیغام پسغامهای عده ای هم کیش به مهاجرانی وزیر ارشاد وقت بود که از عواقب تعطیل کردن شلمچه نترس ما کاری نخواهیم کرد!!
در کنار چاپ نشریه صدها نمایشگاه عکس و عرضه محصولات فرهنگی در گوشه و کنار کشور برگزار کرده بودیم که با تعطیلی نشریه این پل ارتباطی قطع شد؛ متحمل میلیونها تومان خسارت شدیم.
در این وانفسای تعطیل بازی و بیانیهبازی ها بود که تلفن زنگ زد در آن طرف خط کسی نبود جز حمید داوودآبادی، نویسنده کتابهای جنگ و رفیق دوران جبهه و جنگ. حمید گفت امشب موقع نماز مغرب با هم جایی باید برویم. غروب با هم به سمت خیابان فلسطین به راه افتادیم. نگهبانی را پشت سر گذاشتیم و وارد محوطه شدیم...
دو سه روز پیش هم مجوز هفتهنامه جبهه را گرفته بودم و آماده می شدم تا دو باره کار انتشار نشریه را شروع کنم؛ اما باید به یک نگاه جدیدتری میرسیدم. سنگ جماعتی را به سینهزدن که اینقدر مرام و معرفت ندارند، از نشریهای که تریبون مطالبات آنها بوده دفاع کنند دیگر انگیزه کافی برای ادامه روش قبل نبود.
چاپ میلیونها پوستر جنگ و شهدا و سررسید های ویژه جنگ و دفاع مقدس و کارهای فرهنگی اینچنینی و سازماندهی ۵۰۰۰ نفر همسنگر برای نشریه و ارسال کتب و محصولات فرهنگی همه و همه حواشی نشریه ای بود که اینک سرش را می بریدند و دیگران هم راضی به آن بودند چرا که ...
جواب این چرا را نمی دانستم و اینجا جایی بود که می توانست پاسخی برای سوالها برایم داشته باشد. پاسخ کسانی که به اسم اسلام و انقلاب و حتی جبهه و جنگ به ما و نشریه می تاختند ...
غروب شده بود و ما وارد محوطه کوچکی شدیم که سجاده ای سفید و ساده آنجا پهن بود؛ با حمید ردیف پشت سجاده نشستیم و طبق معمول منتظر سیل جمعیت و محافظان شدیم اما خبری نشد.
از راهرو نیمه پهنی از دور پسر آقا و یکی دو نفر از محافظان پیدایشان شد و در صف نماز ایستادند و پشت سر آنها هم قد رشید و نحیف و نورانی آقا پیدا شد؛ سلام علیک اولیه و رو بوسی و اقامه نماز. تا اینکه نماز تمام شد ....
موقع رفتن یک دوره مجلد شلمچه و دو جلد سررسید یاد یاران و کلی از نمونههای محصولات فرهنگی شامل برچسبها و پوسترهای شهدا را که در کنار کار نشریه چاپ می کردیم با خودم برده بودم.
آقا نگاهی به نشریات انداخت و گفت اکثر آنها را دیده است. از تعطیلی و دلیل آن برایشان گفتم. گفتند دلیل بیخودی است اما شنیدم نشریه جدیدی می خواهی را بیاندازی؟
لوگوی جبهه را به ایشان نشان دادم. با یک فونت خاصی طراحی شده بود و زیر کلمه جبهه تصویر یک مین والمر نیز طراحی شده بود.
ایشان گفتند در مورد فونت من فکر می کنم نستعلق جالبتر باشد؛ البته این نظر من است و خودتان هرچه میپسندید باشد. در مورد تصویر مین هم من می گویم مین در جنگ یک نوع ابزار نامردی است؛ مین زیر خاک است و ناغافل عمل میکند؛ توپخانه یک جنگ عیانتری است!
اینقدر فشار نامردی ها در آن روزها زیاد بود (البته نه از دست مخالفان بلکه دوستان مثلا انقلابی و هیئتی و هم کیش و ...)گفتم آقا! نمی دانم چرا اینقدر فحش می دهند. هم چپ و هم راست حتی برخی از این دوستان حزباللهی خون به دل ما کرده اند. یکی خواندن نشریه را حرام اعلام می کند. مسئولین فلان روزنامه میگویند شما ضد ولایت هستید....
آقا خوب به درد و دلهای من گوش داد و گفت این که هر دو طرف به شما فحش بدهند، خوب است؛ نشان می دهد استقلال دارید؛ اگر یک طرف مدافع و یک طرف مخالف شما بود آنوقت باید ناراحت می شدید...
آنچه که من دیدم، دفاع جانانه از اصول انقلاب بود بدون رودربایستی با هیچ کس و من همین را میپسندم. برخی نشریه منتشر میکنند در دام ژورنالیسم و چیزهای عوامپسند میافتند که چه؟ می خواهیم آنوریها را جذب کنیم در حالی که مخاطب اصلی خود را گم می کنند...
آقا عکس ها و سر رسید ها را دیدند و گفتند مجموعه زیبایی است. گفتم آقا! از سال دیگر سررسیدهای شهدا و جنگ را غنی تر چاپ می کنیم. آقا فرمودند: نمیخواهد از سال دیگر مشابه این جور کارها که شما شروع کردید، آنقدر زیاد چاپ می شود که شما قدرت رقابت نخواهید داشت؛ به فکر کارهای جدیدتر باشید...
یکی از سررسیدها را خدمت آقا دادم؛ آقا بهترین آنها را برداشتند و جملهای برایم نوشتند.
اما هیچگاه این سند مکتوب را منتشر نکردم. حتی زمانی که نشریه جبهه را همزمان با دیگر نشریات تعطیل کردند؛ حتی زمانی که باز عدهای به اسم جنگ و دفاع مقدس و حزب اللهیگری علیه ما گفتند و نوشتند ....