اهل گريه نبودم! به امام گفتم سمعا و طاعتا!

‍‍پنج شنبه شب، آيت الله مهدوي كني، وزير كشور دولت شهيد رجايي و باهنر و دبيركل جامعه روحانيت مبارز تهران، در برنامه فوق العاده شبكه 3 حضور يافت و به بيان خاطراتش از روزهاي پرالتهاب سال هاي انقلاب پرداخت.

 

رئيس دانشگاه امام صادق درباره چگونگي انتخابش به نخست وزيري پس از شهادت رئيس‌جمهور و نخست وزير وقت (رجايي و باهنر) گفت: بعد از انفجار نخست وزیری دو یا سه نفر کاندیدا بودند، یکی من، یکی آقای میرحسین موسوی یکی هم آقای غرضی. حاج احمد آقا و آقای هاشمی و دیگران گفتند آقای مهدوی نخست وزير شود، گفتم من به درد این کار نمی‌خورم. گفتند  نه نمي شود! گفتم: این مسئله باز هم مثل کمیته موقتی است. من که شهوتی و هوسی برای این کار ندارم. بالاخره گفتند نه موقتی نیست.

پایین آمدیم در مقابل خبرنگاران هم اعلام کردم که برنامه دولت من همان برنامه آقای رجایی است،

 

همچنين آيت الله مهدوي كني درباره كانديداتوري شان در انتخابات رياست جمهوري اظهار داشت: مدتی بعد یک جلسه ای در راهروی مجلس شد. آيت الله خامنه ای، آقای موسوی اردبیلی و آقای هاشمی و بنده، صحبت شد که چه كسي کاندیدای ریاست جمهوری شود، همه آقای خامنه‌ای را پیشنهاد کردیم. ایشان فرمودند: ریاست جمهوری لازمه‌اش سلامتی است و من بیمارم. (ایشان هنوز از جراحات ترور مصدوم بودند) دیگر اینکه من دلم می خواهد نخست وزیرم حرف مرا گوش کند. آقای مهدوی برادر بزرگ ماست و ما برای ایشان احترام قائلیم.

گفتم: اول که ان شاءالله خوب می شوید و ما هم کمک به شما می کنیم، مسئله «مهدوی كني» را هم که قبلا امتحان کرده اید، مهدوی كني اهل دعوا نیست. اگر بنا شد نخست وزیر باشم با شما همکاری می کنیم. ولی به خاطر اینکه خاطرتان جمع باشد همین که شما رأی آوردید استعفا می دهم.

 

يكي ديگر از نكات جالب اين برنامه اظهار نظر شنيدني وزير كشور كابينه شهيد باهنر درباره اختلافات جزپي رجايي و باهنر بود: مرحوم رجایی همیشه در هیأت دولت شرکت می کرد با اینکه لزومی نداشت ولی علاقه مند بود و در جلسات شرکت می کرد و اظهار نظر هم می کرد. البته آقای باهنر یک مقدار ناراحت می شد و با همان اخلاص و صفای خود می گفت رئیس جمهور حق ندارد دخالت کند.

آقای رجایی اگر یک بحث فقهی یا دینی می شد اصلا اظهار نظر نمی کرد و می گفت این مسائل مربوط به فقها و علما و آقای مهدوی است.

ایشان با اینکه رئیس جمهور بود هر جایی وارد می شد احترام می کرد که پیش از ما وارد نشود البته ما هم همیشه احترام می کردیم.

 

 

 

اما مهمترين بخش اين گفتگو مربوط به يك روايت تاريخي مبني بر حرام دانستن نماز دانشجويان خط امام در لانه جاسوسي بود. آيت الله مهدوي كني با تكذيب اين روايت گفت: اما سفارت هر كشور بخشي از خاك آن كشور است و امام به من گفته بود كه از سفارتخانه ها در تهران به شدت محافظت شود.

 

 

 

وي افزود: عصری که سفارت آمریکا توسط دانشجویان اشغال شد، مهندس بازرگان زنگ زد باهمان عصبانیتی که داشت و در حالي كه من من هنوز از رضايت و يا عدم رضايت امام اطلاع دقیق نداشتیم و شروع کرد به داد و بیداد کردن، که چرا این حزب اللهی و کمیته چی ها این کار ها را می کنند.

من گفتم کمیته چی ها این کار را نکرده اند.

 

مرحوم بهشتی هم تماس گرفتند که چرا رفته اند سفارت را گرفته اند؟ ايشان هم ناراضي بود.

یادم نیست من زنگ زدم یا حاج احمد آقا خودشان زنگ زدند از ایشان پرسیدم که اینها سر خود این کار را کرده اند یا امام گفته است؟

حاج احمد آقا پشت گوشی می خندیدند.

گفتم اگر امام گفته است که ما تابعیم ولی اگر امام نگفته چرا این کار را کرده اند.مگر مملکت قانون ندارد نیرو ندارد؟

حاج احمد آقا می خندید گفتند: حالا اگر امام گفته باشد چطور؟ گفتم اگر امام گفته باشد که هیچ!

 

 

 

رئيس كميته هاي انقلاب اسلامي در پاسخ مجری که سوال کرد با توجه به مخالفت شما با این قضیه شما دیداری با امام در این مسئله نداشته اید؟ گفتند: من به امام چیزی نگفتم، امام در این مسئله خیلی جدی بودند، ما دیگر نمی رفتیم با امام بحث کنیم. آقای هاشمی می گفتند ما در مسئله ریاست جمهوری رفتیم بحث کردیم گریه کردیم ولی من رسمم این نبود وقتی امام یک چیزی می فرمودند می گفتیم چشم سمعا و طاعتا.

 

ولی من در هیأت دولت بحث کردم که چرا اینها این کار را کردند. اصل قضیه چیز خوبی بود، تحقیر بود برای آمریکایی ها. ولی ادامه اش را نمی دانم، باید اهل سیاست بگویند.

 

 

 

در بخش ديگري از اين برنامه تلوزيوني آيت الله مهدوي كني به بيان خاطراتش از دوران مبارزه و تبعيد پرداخت: به علما گفته ام این خاطره را که عبرت بگیرید هم به علما گفته ام هم به بقیه کسی که برای خدا کار می کند نمونه اش این است که نخواهد به دیگران نشان دهد که که چه کردم! چه کردم!

 

 

 

زمانی که در بوکان سال 1354 تبعید بودم، منزل یکی از شیعیان آن منطقه چندان امکاناتی نداشتیم یک روز غروب ژاندارمی با کوله باری وارد خانه شد، کوله بارش را باز کرد: یک تشک نو، پتوی نو، یک چراغ والور، کتری نو، مقداری برنج و شکر و قند.

گفتم تو ژاندارمی نترسیدی اینها را آوردی؟

گفت اگر در زندگی یک کار برای خدا کرده باشم همین است. باکی از کسی ندارم. مهمان آمده پذیرایی کرده ام کار سیاسی که نکرده ام.

اسم این ژاندارم خانعلی بود بعدها انقلاب شد و ما وزیر کشور شدیم به آقای تیمسار ظهیرنژاد رئیس شهربانی بود گفتم این آقا را پیدا کنید تا تشکری از ایشان بکنیم.

 یک ماه بعد آقای ظهیرنژاد گفت که پیدا شد، در یک ژاندارمری در رباط کریم مشغول به کار است، آمد دیدن ما، گفتم چرا در این مدت نیامدی سراغ ما، بالاخره لطف کرده بودی، حالا ما از شما تشکر کنیم.

او گفت که من آن کار را برای خدا کردم، هر چه با خودم فکر کردم بیایم دیدم نیتم خراب می شود به او گفتم چیزی نمی خواهی، وامی چیزی، کاری نداری، گفت: نه و رفت.

چند سال بعد هم بازنشسته شد شاید الان هم زنده باشد.