جومونگ در تهران !  سونگ ایل گوک از استقبال ایرانی ها ، شگفت زده شد.

فنجان چای م را بر می دارم .داغ است. دست من نمی سوزد.به یاد آن روز می افتم و

خبری که در سایت سینمای ما خواندم:

 

جومونگ همچنان در ایران قربانی می گیرد:

در شهرستان آباده ، واقع در شمال استان فارس ...

باورم نمی شود. به دخترعمویم زنگ میزنم : الو ؟ راسته مریم؟

مغزم سوت می کشد. این ها مردمان شهر زادگاه منند ... سعی می کنم فاجعه را تصویر کنم:

مکان : کوه و کمر های اطراف شهر

دختر خانواده : بابا ... عامو (عمو) ؟ دیگه داره شب میشه . نمی خویک بریم؟ (نمی خواهید برویم؟)

پسر خانواده ی عمو : هانه ! (یعنی نه بابا) تازه سر شبه .

دختر : به خاطر جومونگ می گم. همی حالو شروع میشه نه ! (آخه همین حالا شروع میشه)

مادر خانواده : ای ووی (ای وای) ها راسی (آهان راستی) خوب شد گفتی .... بچا بجمبیک (عجله کنید

بچه ها)

مادر : همه سوار شدن؟ فلاکس رو جا نهشتیم؟؟ (نگذاشتیم؟) قالیوکه چیطو؟ (قالی کوچک چطور؟)

پدر : ها .... ها .... همه چیو وییشتیم (برداشتیم) بیشین الان شروع میشه ...

 

هر دو خانواده انگار که آتش به بساط شان افتاده باشد ،  جمع می کنند و سوار ماشین ها می شوند و

می روند . حالا صحرا مانده و ...

در خانه :

همه جومونگ می بینند! ذوق می کنند ! می خندند. تعجب می کنند. هیجان زده می شوند. جومونگ 

 تمام می شود. نفس راحتی می کشند.

شام می خورند

وقت خواب می شود.

مادر خانواده : میگم بریم بچوکه ( بچه ی کوچک) رو از خونه داداشُد (داداشت) بیاریم

پدر خانواده : الو ... سلام .... اوی میگمه (اوی : اصطلاح بی معنی . میگمه : می گما) بیداریک بیویم پی

بچوکه ؟ (بیدارید که ما بیاییم به دنبال بچه کوچک؟)

عمو : مِی  خود  خوددون  نیومه؟ ( مگه با خودتون نیومد؟)

پدر : نه ! یعنی پیش شما نی (نیست) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

هر دو خانواده سراسیمه به محل تفریحگاه بر می گردند. و صحنه را می بینند:

ساعت : 11 شب . مکان : کوه و کمر . زیرصدای صحنه : زوزه ی گرگ ها

و...

دختر بچه ی چهار ساله ای که سنگی را بغل گرفته .

آن قدر جیغ کشیده و گریه کرده که به گفته پزشکی قانونی حنجره  پاره شده

و سه سکته ی قلبی پشت هم

و ... مرگ .

به خاطر عشق به جومونگ.

فنجان چای من سر شده . به بچگی هایم فکر می کنم که از تاریکی وحشت داشتم. باز نوشیدنی من

شور می شود  از اشک ...

پ ن :

به عزیزی قول داده بودم یک قصه ی قشنگ بنویسم. اما دیشب خواب دخترک را دیدم. نتوانستم ننویسم

به زودی برش خواهم داشت.

این مطلب زیبا و پر از احساسات پاک رو از وبلاگ قصه های سارا براتون گذاشتم که شاید کمی در باره حذف مطلب تاخیر ایجاد کنم و بتونم احساس دوستان رو در مورد جومونگ افسانه ای و حوادث ناشی از اون رو حداقل به همشهریان خودم منتقل کنم امیدوارم هیچ دلخوری از طرف هیچ شخص حقیقی و حقوقی ایجاد نشه با گذاشتن این مطلب زیبا