لعنت به ما،فیلم جومونگ از دخترک 4 ساله خونمون هم شیرینتره!
جومونگ در تهران ! سونگ ایل گوک از استقبال ایرانی ها ، شگفت زده شد.
فنجان چای م را بر می دارم .داغ است. دست من نمی سوزد.به یاد آن روز می افتم و
خبری که در سایت سینمای ما خواندم:
جومونگ همچنان در ایران قربانی می گیرد:
در شهرستان آباده ، واقع در شمال استان فارس ...
باورم نمی شود. به دخترعمویم زنگ میزنم : الو ؟ راسته مریم؟
مغزم سوت می کشد. این ها مردمان شهر زادگاه منند ... سعی می کنم فاجعه را تصویر کنم:
مکان : کوه و کمر های اطراف شهر
دختر خانواده : بابا ... عامو (عمو) ؟ دیگه داره شب میشه . نمی خویک بریم؟ (نمی خواهید برویم؟)
پسر خانواده ی عمو : هانه ! (یعنی نه بابا) تازه سر شبه .
دختر : به خاطر جومونگ می گم. همی حالو شروع میشه نه ! (آخه همین حالا شروع میشه)
مادر خانواده : ای ووی (ای وای) ها راسی (آهان راستی) خوب شد گفتی .... بچا بجمبیک (عجله کنید
بچه ها)
مادر : همه سوار شدن؟ فلاکس رو جا نهشتیم؟؟ (نگذاشتیم؟) قالیوکه چیطو؟ (قالی کوچک چطور؟)
پدر : ها .... ها .... همه چیو وییشتیم (برداشتیم) بیشین الان شروع میشه ...
هر دو خانواده انگار که آتش به بساط شان افتاده باشد ، جمع می کنند و سوار ماشین ها می شوند و
می روند . حالا صحرا مانده و ...
در خانه :
همه جومونگ می بینند! ذوق می کنند ! می خندند. تعجب می کنند. هیجان زده می شوند. جومونگ
تمام می شود. نفس راحتی می کشند.
شام می خورند
وقت خواب می شود.
مادر خانواده : میگم بریم بچوکه ( بچه ی کوچک) رو از خونه داداشُد (داداشت) بیاریم
پدر خانواده : الو ... سلام .... اوی میگمه (اوی : اصطلاح بی معنی . میگمه : می گما) بیداریک بیویم پی
بچوکه ؟ (بیدارید که ما بیاییم به دنبال بچه کوچک؟)
عمو : مِی خود خوددون نیومه؟ ( مگه با خودتون نیومد؟)
پدر : نه ! یعنی پیش شما نی (نیست) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
هر دو خانواده سراسیمه به محل تفریحگاه بر می گردند. و صحنه را می بینند:
ساعت : 11 شب . مکان : کوه و کمر . زیرصدای صحنه : زوزه ی گرگ ها
و...
دختر بچه ی چهار ساله ای که سنگی را بغل گرفته .
آن قدر جیغ کشیده و گریه کرده که به گفته پزشکی قانونی حنجره پاره شده
و سه سکته ی قلبی پشت هم
و ... مرگ .
به خاطر عشق به جومونگ.
فنجان چای من سر شده . به بچگی هایم فکر می کنم که از تاریکی وحشت داشتم. باز نوشیدنی من
شور می شود از اشک ...
پ ن :
به عزیزی قول داده بودم یک قصه ی قشنگ بنویسم. اما دیشب خواب دخترک را دیدم. نتوانستم ننویسم
به زودی برش خواهم داشت.
این مطلب زیبا و پر از احساسات پاک رو از وبلاگ قصه های سارا براتون گذاشتم که شاید کمی در باره حذف مطلب تاخیر ایجاد کنم و بتونم احساس دوستان رو در مورد جومونگ افسانه ای و حوادث ناشی از اون رو حداقل به همشهریان خودم منتقل کنم امیدوارم هیچ دلخوری از طرف هیچ شخص حقیقی و حقوقی ایجاد نشه با گذاشتن این مطلب زیبا