اعدام كسروي به روايت شهيد عراقي
شمهاي از زندگي شهيد حاج مهدي عراقي
شهيد حاج مهدي عراقي در سال 1309 در محله پاچنار تهران متولد شد. وي از ابتداي نوجواني در هياتهاي مذهبي و عزاداري ائمه معصومين شركت فعال داشت و از هنگام جواني نيز به دليل تنگدستي خانواده، ناگزير در بازار به كار مشغول گرديد.
شهيد حاج مهدي كه بر سيري ظالمان و گرسنگي محرومان راضي نبود. يكسره به مبارزات سياسي روي آورد و ضمن آشنايي با فدائيان اسلام و فعاليت در تشكيلات آن، در سن 16 سالگي به عضويت شوراي مركزي فدائيان اسلام درآمد. در واقع حيات سياسي و مبارزاتي شهيد عراقي به سه بخش مجزا قابل تفكيك است: مرحله اول از 1320 تا 1342. مرحله دوم از 1342 تا پيروزي انقلاب اسلامي. و مرحله سوم از پيروزي انقلاب تا شهادت.
شهيد عراقي تا هنگام شهادت نواب صفوي (سال 1334) در كليه تحركات تشكيلاتي و عملياتي فدائيان اسلام مشاركت مستقيم و غير مستقيم داشت. هنگامي كه رژيم وابسته شاه، نواب صفوي را دستگير و به زندان انداخت، شهيد عراقي از جمله كساني بود كه به همراه 353 نفر ديگر در محل زندان قصر متحصن شدند. پس از شهادت نواب صفوي، دوره جديدي از زندگي وي آغاز ميگردد. اما همت و آرمانهاي انقلابي او قويتر از آن بود كه علايق فردي و مسئوليتهاي خانوادگي، وي را از راهي كه ضامن بقاي مكتبش ميدانست، بازدارد.
در همين راستا در سال 1341 به اتفاق گروهي از همرزمان و همفكران خويش، هياتهاي موتلفه اسلامي را پايه گذاري نمود.
شهيد عراقي در تظاهرات وسازماندهي نهضت 15خرداد 1342 نقش فعالي داشت. به نحوي كه راهپيمايي با شكوهي عليه رژيم شاه، از ميدان تره بار به راه انداخت. در سال 1343 در جريان بزرگداشت عاشوراي سال 1342 براي دومين مرتبه بازداشت و زنداني ميشود كه پس از سه ماه حبس، از زندان آزاد ميگردد.
شهيد عراقي علاوه بر شركت فعال در طرح اعدام كسروي ، در اعدام سه نخست وزير و سه مهره اصلي رژيم سابق، يعني عبدالحسين هژير، رزم آراء و حسنعلي منصور نيز نقش اساسي داشت.
در بهمن سال 1343 شاخه نظامي هياتهاي موتلفه اسلامي، زير نظر شهيد حاج مهدي و ديگر همسنگرانش همچون بخارايي، اماني، نيك نژاد و هرندي، طرح اعدام انقلابي حسنعلي منصور- نخست وزير وقت و عامل اجراي قانون كاپيتولاسيون - را به مرحله اجرا درميآورد. و در اين ترور انقلابي، منصور توسط محمد بخارايي به هلاكت ميرسد. پس از ترور منصور بسياري از اعضاي تشكيلات و از جمله شهيد عراقي دستگير و سپس با يك درجه تخفيف به حبس ابد محكوم ميگردد.
سرانجام پس از 13 سال تحمل شكنجه و سختي شهيد عراقي در سال 1355 از زندان آزاد گرديد و مبارزه خويش را در خارج از زندان از سر گرفت. هنگامي كه امام خميني در سال 1357 از عراق به فرانسه هجرت نمودند، او نيز به پاريس رفت و تداركات اقامتگاه امام در "نوفل لوشاتو " را عهدهدار شد.
پس از بازگشت امام خميني به ايران در 12 بهمن 1357 شهيد عراقي نيز از همراهان ايشان بود. پس از ورود به ايران، مسئوليتهاي مختلفي از قبيل سرپرستي زندان قصر، عضويت در شوراي مركزي و رئيس واحد اجرايي بنياد مستضعفان عضويت در شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي و مديريت مالي روزنامه كيهان را به عهده گرفت.
بالاخره در ساعت هفت و ربع روز يكشنبه، 4 شهريور 1358 هنگامي كه شهيد حاج مهدي از منزل عازم محل كار بود. به وسيله سه موتور سوار - از اعضاي فرقان - در خيابان زمرد (پشت حسينيه ارشاد) همراه پسرش (حسام) به درجه شهادت رسيد. او در عمر 48 ساله خود زندگي سراسر مبارزهاي را پشت سر گذاشت، به نحوي كه 15 سال آن در زندانهاي محمدرضا شاهي سپري گشت.
جلسه اول، نوار شماره يك:
8 نوامبر 1978 مطابق با 17 آبان 1357
*حاج مهدي عراقي: بسمالله الرحمن الرحيم
ميدانيم كه رضاخان در حدود بيست سال با ديكتاتوري تمام بر مملكت ما حكم رانده است و بعد از آنكه از اينجا بيرونش كردند، كشور ما را تحويل سه نيروي اجنبي داد: روسها از شمال و انگليس و آمريكا از جنوب. در بيست و پنجم شهريور بود كه پسرش به تخت نشست. در بيست و هشت شهريور، تقريبا سه روز بعد از جلوسش حكم آزادي همه زندانيان سياسي را صادر ميكند. از جمله تعداد پنجاه و پنج نفري از تودهايهايي كه از سال 1316 بازداشت بودند، كه رااني در سال 1318 در زندان، حالا يا ميميرد يا او را ميكشند - از اين دو حال خارج نيست. بعد از آزادي آنها، اولين حزبي كه درايران تشكيل شد، حزب توده بوده است. بعد از حزب توده، دومين حزب، حزب ايران است كه تشكيل ميشود.
در سال 1321 دولتهايي كه سياست داخلي ايران را ميگرداندند، فكر ميكنند كه احتياج به اين دارند كه يك حكومت قلدري كه بتواند حداقل اين نخهاي پاره شده را دو مرتبه به هم گره بزند، روي كار بياورند. اين بود كه قوام السلطنه را در سال 1321 روي كار ميآورند. ولي، چون شمال و جنوب ما در اشغال بود و در مركز هم مواد غذايي تقريبا از شهرستانها تامين ميشد، و اين قواي مهاج نميگذاشتند ارزاق از خارج داخل مركز شود، اين بود كه خرده خرده وضع مركز از لحاظ تغذيه به خطر افتاده بود. مواد غذايي خيلي كم بود، آرد كم بود. مثلا اگر كسي ميخواست نان بگيرد سه، چهار يا پنج ساعت در دكان نانوايي معطل ميشد. حبوبات برنج، قند و شكر يواش يواش جيرهبندي شده بود. زنهايي كه در خانه بودند، نميدانستند بروند نان را بگيرند يا غذاي خانه را تامين كنند. چون، صبح كه ميرفتند تا ساعت تقريبا يك يا دو بعد از ظهر معطل ميشدند، تا اينكه يك يا دوتا نان نصيبشان شود.
در همين يك جواني به نام سيد مجتبي مير لوحي كه متولد خاني آباد تهران، كوچه مسجد قندي بود؛ دوران دبستانش را در مدرسه حكيم نظامي پشت سر گذاشته بود، و دوران دبيرستانش را در دبيرستان صنعتي كه در آن موقع مال آلمانها بود ميگذراند. و سال آخرش بود كه روز 17 يا 18 آذر 1321 توي مدرسه يك سخنراني عليه حكومت كه دولت قوام باشد، ميكند.
متن سخنراني او هم بر اين قرار بود كه:در هر حال ما وجدانمان اجازه نميدهد كه بياييم به عنوان درس داخل مدرسه، ولي مادران ما از صبح تا ظهر يا شب توي نانوايي براي تهيه نان، يا حداقل پدران ما نميدانند به كارشان برسند يا ارزاق ما را تهيه كنند. بهتر اينكه ما حركت كنيم و برويم جلوي مجلس و خواستههايمان را به دولت بگوييم و تكليفمان را معين بكنند، و گرنه، اين درس خواندن براي ما هيچ فايده اي ندارد.
اكثر بچههايي كه توي مدرسه بودند با نظر او موافقت ميكنند و از آنجا حركت ميكنند به مدرسه ايرانشهر، و از آنجا به مدرسه دارالفنون ميآيند و بچهها را تعطيل ميكنند، و از آنجا به مجلس ميآيند. و افرادي كه اين مسئله را ميبينند به آنها ميپيوندند و تظاهرات مهمي در مجلس راه مياندازند كه نتيجهاش باعث تيراندازي ميشود كه يكي دو نفر كشته ميشوند، و قوام بر اثر اين تظاهرات سقوط ميكند. بعد از اينكه قوام سقوط كرد، حكيمي سركار ميآيد.
يك مسئلهاي كه بايد اينجا تذكر داد، مسئله سيد ضياء الدين طباطبايي است. در اواخر حكومت رضاخان، صورت ظاهر اين بود كه ضياءالدين طباطبايي را به فلسطين تبعيد ميكند. ولي، يك ماموريتي داشته كه برود آنجا و زمينهايي را از دست اعراب درآورد، يعني بخرد و به يهوديان بفروشد. تا بعد از شهريور، سيدضياء در آنجا بود، ولي بعد از آنكه رضاخان ميرود، دوباره ماموريت پيدا ميكند كه به وطن برگردد، و ميآيد در داخل كشور "حزب اراده ملي " را تشكيل ميدهد.
انتخابات دوره چهاردهم پيش ميآيد. وكلايي كه انتخاب ميشوند تقريبا با نظر سه نيروي مهاجم بود. يعني قسمت وكلايش از (وكلاي) حزب توده بودند و قسمت مركزي و جنوب تقريبا در اختيار انگلستان و آمريكا بود. و مصدق هم در اين دوره، يعني دوره چهاردهم وكيل مي شود و به مجلس ميرود.
*حضار: مصدق از كجا به مجلس ميرود؟
*حاج مهدي عراقي: از تهران.
از طرفي، چون دوره بيست ساله تمام محافل مذهبي و حركتهاي مذهبي توسط رضاخان كوبيده شده بود و از بين رفته بود، و حتي در ايام محرم و صفر و ماه مبارك رمضان مردم به هيچ عنوان نميتوانستند عزاداري كنند؛ بعد از رفتن رضا شاه، عكس العمل شديدي در مردم ايجاد شد و جلسات متعارفي كه در اكثر محلات بود و ما ميبينيم، شروع كرد به رشد كردن و بوجود آمدن.
حاج آقا حسين قمي كه توسط رضا خان به نجف تبعيد شده بود از نجف به ايران برميگردد و با شاه ملاقات ميكند و سه تا خواسته داشته است كه سه تا خواسته را ميگويد؛ يكي آزادي حجاب بود كه تا آن موقع كشف حجاب اجباري بود، كسي نميتوانست با چادر يا روسري به طور كلي از خانه خارج شود. اكثر خانوادههاي متدين، خانمهايشان يا نميآمدند بيرون حمام در منزل درست كرده بودند و يا خيلي سخت شبهاي تاريك بيرون ميآمدند و ميرفتند. دومين خواستش يكي از درسهايي است كه از طرف فرهنگ، در مدرسهها گنجانده شده بود، تعليمات ديني بود كه در آن موقع از كتب درسي حذف شده بود. خواست سومش ايجاد مدارس ديني بود در كشور، كه تا قبل از اين اجازه نميداد وزارت فرهنگ كه مدارس ملي به صورت ديني اداره شود.
ولي، اين حركت به حساب مذهبي، يك حكت سنتي بود، يك حركت شكل يافته يا سازمان يافتهاي نبود. حركتهايي بود كه در قبل هم متداول بود، هيئتي داشته باشند، قرائت قراني داشته باشند، يا فرض كن روضه خواني داشته باشند، همين روال عادي كه در جامعه حاكم بود. (اين مسائل مربوط به سال 1322 بود.)
بعد، احزابي كه توسط چپ و راست بوجود آمده بودند، هر كدام نغمهاي نوشتند. نغمه چپ اين بود كه حالا كه امتياز نفت جنوب را ما به رقيب جنوبي دادهايم، در خواست امتياز نفت شمال را براي همسايه شمال داشتند. در اين موقع بود كه نماينده دولت شوروي ميآيد. تقاضاي امتياز نفت شمال را ميكند، ولي با مخالفت بدون موافقت وكلاي مجلس شوراي ملي حق امتياز به غير را ندارد. اين طرح را در سال 1323 در مجلس تصويب ميشود. ولي نماينده دولت شوروي در سفارت شوروي كنفرانس مطبوعاتي تشكيل ميدهد و دفاع ميكند از پيشنهاد ما موافق است، و اين دولت دست نشانده امپرياليسم است كه مخالف اين پيشنهاد ميباشد، چون منافع ملت دوست و همسايه خودمان را در نظر گرفتيم كه اين پيشنهاد را دادهايم. و براي اثبات مدعاي خودش، فردا حزب توده ايران يك دمونستراسيون از راهآهن راه مياندازد، البته در زير چتر گارد سرخ كه دو طرف اين دمونستراسيون را سربازان گارد سرخ احاطه كرده بودند كه كسي به آنها حمله نكند يا كسي عليه آنها تظاهارتي را انجام ندهد.
در همين موقع بود كه نغمه ديگري در اينجا راه ميافتد كه كارگردان اين نغمه شخصي بود نام سيد احمد كسروي. حالا اين سيد احمد كسروي كي بود؟ و از كجا پيدايش شد؟ اين قبلا يك روحاني بود كه پيشنهاداتي به حوزه علميه ميدهد، پيشنهاداتش مورد قبول واقع نميشود، بعد از لباس روحاني خارج ميشود و قاضي دادگستري مي شود.
*حضار: متن پيشنهاد كسروي چه بود؟
*حاج مهدي عراقي: از متن پيشنهاداتش من خبري ندارم.
در اين موقع بود كه اين آقا شروع ميكند به بعضي نوشتهها عليه مذهب به طور كلي و مذهب تشيع به طور خاص. ما تكهاي در قبل گفتيم كه سيد مجتبي ميرلوحي، محصلي بود در دبيرستان صنعتي، اين سيد مجتبي، همان مير لوحي كسي است كه بعدها به نام نواب صفوي مشهور ميشود. همانطور كه در قبل گفتم، در دوران بچگي عشق وعلاقه زيادي به درس علوم قديمي و روحانيت داشته، ولي متاسفانه در بچگي چون پدرش را از دست ميدهد و در منزل دائيش پروش پيدا ميكند، دائيش هم كه يك قاضي دادگستري به نام صفوي بود مخالفت ميكند و نميگذارد كه در كانال روحانيت به لفظ قديم رشد پيدا بكند و نتيجتا اين علاوه بر اين كه درس علوم جديد را ميخواندف در مسجدي كه توي همان خانيآباد بوده شروع ميكند به درس قديم خواندن.
در سال 1321 كه درس او تمام ميشود به حساب در خرداد 1322 چون رشته اش رشته صنعتي بود در شركت نفت استخدام ميشود. بعد از مدت كوتاهي از تهران به آبادان انتقال ميياد كه در قسمت سوهان كاري مشغول به كار ميشود. در آبادان با عدهاي از كارگران آنجا آشنا ميشود و وضع نابساماني كه كارگران در شركت نفت داشتند، او را بسيار رنج ميدهد. و حقوقي را كه ميگرفته يك مقدار كمي را براي خودش به مصرف زندگياش استفاده ميكرده و بقيه را در اختيار خانوادههايي كه حقوقشان تكاپوي خرجشان را نميداده، ميگذشته است. و آهسته آهسته شروع ميكند شبها جلساتي را براي بچهها دائر كردن و آنها را به وظايف ديني و اجتماعيشان آشنا ميكند. و سخناني تقريبا به اين مضمون كه: نفت از آن ماست، اينها نوكران ما هستند، اينها نبايد بر ما مسلط باشند، اينها از ما حقوق ميگيرند، ما نبايد به اينها اجازه بدهيم كه بعضي از قسمتهايي از آبادان را در اختيار خودشان بگيرند و حتي اجازه ورود به ما ندهند. يا يكي دو تا از جاها هم نوشته شده بود "ورود ايراني و سگ ممنوع است ". در اينجا از اين مطالب براي تحريك و تهييج بچهها استفاده مي كرد.
شش ماهي از ورود ايشان نگذشته بود كه يك حادثهاي در شركت نفت اتفاق ميافتد. يكي از اين به حساب متخصصين انگليسي، يكي از كارگران ايراني را ميزند كه سر و صورتش خوني ميشود. خوب، اين خبر به گوش ايشان مي رسد و شب با بچهها جلسهاي تشكيل ميدهند و قرار ميشود كه دعوتي بشود و تراكتي پخش شود بين بچهها كه صبح قبل از اينكه بچهها سر كار حاضر بشوند، توي پالايشگاه جمع بشوند. ايشن صبح شروع ميكد به سخنراني كردن و چنين نتيجه ميگيرد كه: چون ما مسلمان هستيم و قصاص يكي از احكام ضروري ماست، يا اين بايد اينجا بيايد در جلوي جمع زا اين برادر ما پوزش بخواهدف و اگر اين كار را نكند عين كتكي كه به آن زده و يا عين جراحتي كه به اين وارد كرده ما بايد به او وارد كنيم. هنوز اين حرف از دهان ايشان خارج نشده بود كه مردم ناراحت ميريزند آن قسمتي كه او بوده سالن را خراب ميكنند، و البته اين بنده خدا به دست آنها نميافتد و از در ديگر فرار ميكند. پليس و نظاميها كه قبلا آنجا آماده شده بودند دخالت ميكنند چند تا تير هوايي ميزنند و چند نفري را ميگيرند. اما سيد از اين وسط فرار ميكند و به خانه يكي از دوستانش ميرود و شب هم توسط يكي از قايها يا لنج ها از آبادان به طرف بغداد ميرود و از آنجا هم ميرود نجف.
در آنجا نجف مشغول خواندن درسش بوده كه يكي از اين كتابهاي كسروي به دستش ميرسد كه توهين به امام جعفر صادق (ع) كرده بود. بعد از مطالعه كتاب را پهلوي دو تا از مراجع نجف ميآورد و نظر آنها را ميخواهد. يكي علامه اميني صاحب كتاب الغدير، و يكي هم حاج آقا حسين قمي كه هر دو از اساتيد ايشان بودند "سال 1323.
*حضار: چه سالي حاج حسين آقا آمد به ايران؟
*حاج مهدي عراقي: برگشت آمد اين خواستش را انجام داد و برگشت دو مرتبه به نجف سال 1323
اقاي قمي وقتي كتاب را مطالعه ميكند حكم ارتداد نويسنده كتاب را اعلام ميكند. اما آقاي اميني متوجه ميشود كه منظور سيد از اين سوال چيست. توصيه ميكند كه شما بهتر است به درست اينجا ادامه بدهيد چون آدم خوش استعدادي بود در كارش. بعد ايشان اصرار ميكند كه در هر حال شما نظرتان را بگوييد و ايشان نظرش را نميگويد و اصرار داشت كه ايشان به درسش ادامه بدهد. ولي سيد وسائلش را جمع ميكند و حركت ميكند به طرف تهران.
قبل از اينكه به مرز بيايد و به تهران بيايد متوجه ميشود كه كسروي در آبادان است و آنجا براي بچهها محفلي گذاشته و چند دفعه سخنراني كرده است. ميآيد در يكي از مساجد بزرگ آبادان چند روز صحبت ميكند و مطالب را تقريبا به اين صورت مطرح ميكند: شرايط كشور را بيان ميكند الان كشور ما در اختيار سه نيروي اجنبي است و از هر وقت بيشتر ما احتياج به اتحاد و اتفاق داريم به خصوص به نيروي جوان و به خصوص به جوانان تحصيلكرده و روشنفكر، كه اينها هستند كه بايد آگاهي بدهند به مردم. اينها هستند كه بايد متوجه بكنند مردم را كه در چه وضعي هستند. ولي متأسفانه مي بينيم كه اين فرد [كسروي] آمده بين اين نيروي اصلي جامعه ما و خود جامعه ما جدايي انداخته و دودستگي انداخته. اگر اينجا هست بگوييد بيايد من با او صحبت كنم ولي كسروي آمده بود تهران.
در تهران هم محافل مذهبي فقط به صرف اينكه در منابر عليه كسروي صحبت ميكردند يا به حضور شما عرض كنم كه حكم تكفير فلان و اين حرفها بود كسي نرفته بود آنجا با او دو به دو يا در يك مجمع عمومي صحبت كند. تا اينكه سيد به تهران ميآيد با چند تا از آقايان تماس ميگيرد صحبت ميكند كه ما يا يك دعوتي بكنيم در يك مجمع عمومي همه مردم هم باشند يا هر تعدادي كه ميتوانند بيايند (باشند) با اين صحبت كنيم كه از يك طريق دموكراسي عمل كرده باشيم و چون يك آدم كم سني بود، يعني 22 يا 21 سال سن بيشتر نداشت كسي چندان به صحبتهاي او توجه نمي كند. تا اينكه به منزل آقاي طالقاني ميآيد با آقاي طالقاني يك مقدار صحبت ميكند و آقاي طالقاني هم يك مقدار تشويقش ميكند و قرار ميگذارد كه من ميخواهم بروم توي كلوپ كسروي، آنجا با او صحبت كنم و همين كار را هم ميكند.
[كسروي] كلوپي داشت در خيابان حشمت الدوله. يك روز تنها مي آيد كلوپ كسروي. البته ساعت 1:30 -2 بعدازظهر بود. وقتي ميآيد مي بيند كه آنجا يك محوطه اي است كه يك تعدادي دارند واليبال بازي ميكنند و تعدادي پينك پنگ بازي ميكنند چهارپايهاي كه داور روي آن ايستاده بود داور را از روي چهارپايه پايين مي آورد خودش ميرود روي چهارپايه مي ايستد. براي بچه ها هم تعجب آور بود كه يك معمم و جوان آمده اينجا چه ميخواهد بگويد. سوت را از دست آن ميگيرد يك سوتي ميزند و بچه ها هم جمع ميشوند. ميگويد بچه ها من آمدهام اينجا با شما سخني دارم حرفي دارم. خوب همه با لباس ورزش و شورت ايستاده بودند. يك مقدار راجع به وظيفه انسان در جامعه صحبت ميكند كه ما تنها براي اين به وجود نيامدهايم كه بخوريم و بخوابيم و توليد نسل كنيم هدف غايي تري دارد خلقت از به وجود آمدن ما. بعد هم راجع به شرايط كشورمان كه در اشغال سه نيروي اجنبي است [صحبت ميكند] آيا درست است كه شما نيروي فعال جامعه ما هستيد به اين مسائل هيچ فكر نكنيد و بياييد اينجا آزادانه مشغول بازي بشويد؟ شما چطور دلتان طاقت ميآورد كه خواهران شما برادران شما در سختترين مراحل دارند زندگي ميكنند كشورمان اشغال است بنشينيم با همديگر فكر كنيم كه چطوري مي توان اين سه نيروي اجنبي را از مملكت بيرون كنيم آزادانه داريد اينجا بازي ميكنيد بدون اينكه هيچ فكر كنيد؟ مضافا به اينكه شنيدم نمي دانم در ميان شما هست يا نيست فردي به اين نام مطالبي دارد كه اين مطالبش باعث اين شده كه بهترين نيروهاي فعال اين جامعه ما را از جامعه جدا كند و آنها هيچ فكري يا انديشهاي راجع به جامعه راجع به مملكت اصلا در مغزشان رشد نكند و فقط وقتشان روي اين مسائل بي خودي كه ايجاد تضاد بين خود مردم كرده بكنند. حالا من آمده ام اينجا از نزديك باشما صحبت بكنم. اگر كه برادري هست كه حرفهايش حق است و من اشتباه مي كنم با هم صحبت كنيم اگر من را قانع كرد و فهميدم صحبتهاي درستي دارد و حقي دارد من هم پروانهاي باشم تا به دور شمعش بگردم و اگركه نه خداي ناكرده اشتباه كرده كه خوب ما با استدلالهايي كه ميكنيم صحبتهايي كه ميكنيم، بلكه دست از اشتباهش بردارد و اگر باز هم خداي ناكرده مأموريتي دارد در اين موقع در اين شرايط در اين برهه از زمان كه اين مأموريتش را ميخواهد انجام دهد آن وقت است كه ما وظيفه ديگري داريم. حالا اگر بين شما برادران هست بيايد با هم صحبت كنيم. البته آنها ميگويند نه ايشان ساعت هفت بعدازظهر ميآيد. ميگويد پس من در بين شما هستم با هم صحبت ميكنيم تا ساعت هفت بعدازظهر بشود.
خوب بچهها هم خوششان مي آيد و شروع ميكنند از هر دري و از هر جايي سوالي كردن و ايشان هم يك جوابي به مقتضاي سوالشان ميدهد. تا ساعت هفت بعدازظهر مي شود و ميروند در سالن سخنراني و كسروي هم مي آيد. معرفيش ميكنند به كسروي و بعد ميرود پشت تريبون قرار ميگيرد. از همان حرفهايي كه براي بچهها زده به خود كسروي هم ميگويد. پشت سرش سه پيشنهاد ميدهد. ميگويد يا اينكه توافق كنيم كه از اين در هيچكدام بيرون نمي رويم حالا يك روز، دو روز، يك هفته، دو هفته، هرچقدر شده به صحبت هايمان ادامه ميدهيم. اگر موافقت نداري، يكي دو تا از برادران را انتخاب ميكنيم شروع كنند صحبتهايي كه ميكنيم طرفين بنويسند بعد يك صورت جلسه ميكنيم و امضا ميكنيم. نوبت بعد كه آمديم، به دنبال او صحبتهايمان را ادامه ميدهيم. اگر اين پيشنهاد را هم قبول نكردي من اين برادراني را كه اينجا نشستهاند همه آنها را به قضاوت و داوري قبول دارم. صحبت ميكنيم حالا اگر يك هفته شد، دو هفته شد، هرچقدر شد، و بعد هم قضاوت را ميدهيم دست اين برادران، اگر اينها حق را به شما دادند، من قبول ميكنم، اگر حق رابه حرفهاي ما دادند شما از نظرات [خود] پايين بياييد.
پيشنهاد سوم را قبول ميكنند. كسروي شروع ميكند به صحبت كردن يك چند آيه اي از قرآن ميخواند كه البته عوضي بود يعني جعل كرده بود آياتي از قرآن. حالا به يك اعتباري خواسته يك محكي بزند، ببيند سيد مايهاي دارد يا ندارد، متوجه ميشود يا نميشود. سيد فورا اعتراض ميكند و ميگويد اين قرآن شما اين آيات را هرجا است بردار بياور. ميگويد [كسروي] كه نه شوخي كردم همچنين چيزي نيست. بعد همين مسائل اجتماعي را سيد در اطرافش صحبت ميكند كه شما در برابر اين چه استدلالي داريد الان كه ما امروز از هر وقت بيشتر احتياج به وحدت داريم و جامعه را باه م متحدشان كنيم.
كسروي در برابر اين استدلالات، مسائل فرعي و يا جنبي و يا مثالهايي كه روي مذهب سنتي كه در جامعه حاكم بود يا انحرافاتي كه به اسم دين در داخل دين شده بود از اينها مثال ميزند. مي گويد ما بايد اول اينها را حل بكنيم و آنها را درست بكنيم بعد بياييم سر اين مسائل اجتماعي. اصلا مذهب نميتواند نقشي داشته باشد كما اينكه قبل از مشروطه هم حكومتهايي كه اينجا بود حكومت مذهبي بوده ديگر، نتوانسته نقشي داشته باشد. كما اينكه توي اين كتاب مشروطهاش در جواب شيخ فضل الله نوري يك همچنين مطلبي را هم نوشته بوده است كه وقتي ايشان مي گويد بايد مشروطه، مشروعه باشد، در جواب شيخ ميگويد مشروعه كه بود ، مذهب كه حاكم بود. ديگر چه مذهبي و چه مشروطه اي مشروعهاي ميخواهد اينجا حاكم باشد.
البته چند روزي در اطراف اينها صحبتها را ادامه ميدهند و نتيجه اين مي شود كه از اين كانال به جايي نميرسند از اين طريق به جايي نميرسند بين بچههايي كه آنجا نشسته بودند دودستگي ايجاد ميشود و سيد آخرين روزي كه از جلسه ميآيد بيرون ميگويد من به تو اعلام ميكنم كه از اين ساعت من وظيفهام نسبت به تو تغيير ميكند و از طريق ديگري من با تو برخورد ميكنم و تو را به عنوان يك مانع نه نسبت به مذهب حتي نسبت به مملكتم ميدانم. اين ميشود كه ميآيد، ميرود، پهلوي يكي دو نفري از روحانيون كه بتواند از آنها پولي بگيرد تا اسلحهاي تهيه كند ولي نميتواند تا برخورد ميكند به يك روحاني كه پيش نماز مسجد خيابان اكباتان بود. پدر او به نام آشيخ حسن طالقاني، كه الان پسرش تو مسجد كوچه ظهيرالاسلام، آنجا پيش نماز است، 600 تومان پول مي خواهد آن هم مي فرستد دوتا از كاسبهاي محلي مي آيند يكي 300 تومان از هركدام ميگيرد مي دهد به دست سيد. سيد 600 تومان را ميگيرد، مي آيد آبادان پهلوي دوستاني كه داشته 450 تومان آن را ميدهد يك اسلحه ميخرد و برميگردد.
در 23 ارديبهشت ماه سال 1324 در يك روز بعدازظهر كسروي كه ساعت 1:30 الي 2 بعدازظهر به طرف خانهاش ميرفته است، در ميدان حشمت الدوله [سيد] هدف گلولهاش قرار مي دهد. ولي چون اسلحهاش خيلي قراضه بوده گلوله اول را كه مي زند گلوله دوم گير ميكند توي آن هرچه تكانش ميدهد گلوله درنميرود. خلاصه مي پرد كله كسروي را ميگيرد و با ته هفت تير توي سر و كلهاش ميزند كه بعد هم پليس ميرسد، ميگيرد او را و مي برد به شهرباني. كسروي ميرود مريضخانه، اما چند روزي ميماند و از مريضخانه خارج ميشود و طوري نميشود. خوب اين سر و صدا مي پيچد توي محافل مذهبي، از داخل و خارج توسط آخوندها و محافل مذهبي فشار مي آورند به دولت دولت هم در وضعي نبوده كه بتواند عجالتا مقاومت بكند.
در حدود دو ماه سيد آنجا ميماند و بعد هم با قيد كفيل او را آزاد ميكنند. سيد وقتي بيرون ميآيد به فكر اين ميافتد كه يك محفلي، يك سازماني، يك گروهي، يك جمعيتي را به وجود بياورد براي مبارزه. اين فكر به نظرش مي آيد كه از وجود افرادي (من) بايد استفاده بكنم كه تا الان اين افراد مخل آسايش محلات بودهاند مثل اوباشها كه توي محلات هستند گردن كلفتها، لاتها، به حساب آنها كه عربده كشهاي محلات بودهاند.
حالا چرا اين فكر را ميكند؟ اولا ميگويد يك انسانهاي منحرفي را من آمده باشم اصلاح كرده باشم اين يك فكرش بوده و فكر دومش هم اين بوده كه خود سالم شدن اينها كه هركدام يك موقعيت محلي دارند اين باعث سوال ميشود كه آخر چطور شده اين تا ديروز اين شكلي بوده مثلا حالا امروز اين شكلي شده بعد متوجه تعليمات مي شوند كه خوب چه جور تعليماتي بوده كه اينها را به اين صورت درآورده. بعد از اينكه متوجه تعليمات شدند قهرا ميآيند آشنايي با تعليمات پيدا ميكنند، ميفهمند اين تعليمات يك همچنين اثر و وضعي دارد. به اين صورت، ما ميتوانيم جوانان بيشتري را كه نيروي فعال جامعه ما هستند به كار بگيريم و از آنها استفاده بكنيم. اين بود دوستاني كه به دور مرحوم نواب جمع شده بودند اكثر آنها مرحله اول از اين جور افراد بودند. ولي مراحل بعدي بچه هايي بودند كه نسبتا متدين بودند از خانوادههاي متديني بودند وقتي با زندگي ايشان برخورد كردند به خصوص مسائل عيني را از نزديك مي ديدند، تقواي ايشان را مي ديدند، چشمداشت نداشتن به مظاهر مادي را ديدند، خرده خرده بيشتر به دورش حلقه زدند. بعد از اينكه اين جمعيت را ايشان به وجود آورد اولين كارش با زدن خود كسروي بود.
در تاريخ 23 يا 24 اسفندماه سال 1324 كه چهارتا از برادران به نام سيدحسين امامي، سيدعلي امامي، جواد مظفري و علي فدايي، درموقعي كه شكايتي شده بود عليه كسروي در دادگاه در دادگستري بازپرس احضار كرده بود كسروي را او با منشياش و گارد محافظش ميآيد در دادگستري. البته از طرف نيروهاي انتظامي هم دادگستري در محاصره بود كه يك وقت حادثه اي براي كسروي رخ ندهد.
يكي دو تا از برادرها كه در ارتش بودند از اين موقعيت استفاده ميكنند موقعي كه كسروي ميرود داخل اطاق بازپرسي بشود اينها از لباسهايشان استفاده ميكنند مي آيند مأمور در اطاق بازپرس را رد ميكنند و ميگويند شما نميخواهد اينجا بايستيد برويد. اينها كه وقتي رد ميشوند و ميروند اين چهار نفر هم ميآيند توي اطاق. خود آن افسرها هم ميروند. ميروند توي اطاق؛ خلاصهاش شروع ميكنند حمله كردن به كسروي دو تير به او ميزنند، آن منشي مي آيد تيراندازي بكند كه يك تير هم ميزنند به منشي. البته بازپرس حالش به هم مي خورد و غش ميكند مي افتد پشت ميز. چون محوطه كوچك بوده اينها از اين ور و از آن ور كه رفته، آن دو سه تا ديگر برادر هم با چاقو به او حمله مي كنند يك تير هم ميخورد به پاي يكي، يك چاقو هم مي خورد به دست يكي از خود بچه ها. وقتي خاطرجمع ميشوند كه كسروي كشته شده است از در اطاق بازپرس ميآيند بيرون و شروع مي كنند به تكبير والله اكبر گفتن توي محوطه دادگستري كسي هم جرأت اينكه بيايد جلو را اصلا نميكند. رعب و وحشت سرتاسر دادگستري را گرفته بود. از دادگستري ميآيند پايين يك درشكهاي دم در دادگستري بود.
*حضار: فرموديد كه گارد نظامي آنجا را محاصره كرده بود [چطور آنها داخل محوطه مي شوند]؟
*حاج مهدي عراقي: خود محوطه دادگستري يك پليس دارد آن پليس قبلا آمده بود آن قسمت را محاصره كرده بود. اين بچهها كه ميآيند افسر شهرباني بودند ديگر مي آيند اينها را رد ميكنند و اين چند تا پليس را رد ميكنند اين پليسها كه رد ميشوند اينها هم از اين ور از درميآيند بيرون. درشكه اي كه به حساب آنجا بوده به درشكهچي مي گويند كه ما را برسان بيمارستان. درشكه چي مي ترسد اين قيافه را با اين بساط خون مي بيند، مي ترسد. يكي از آنها مي آيد مي نشيند بغل سورت چي (درشكه چي)، خلاصه اين افسار اسب را از دست سورتچي مي گيرد سه تا از انها هم عقب مي آيند مي روند به طرف بيمارستان سينا. وقتي ميروند توي بيمارستان براي پانسمان، رئيس بيمارستان ميبيند وضع اينها عادي نيست، يك تلفن ميكند به شهرباني و ميگويد چهار نفر آمده اند اينجا يك همچنين جوري هستند. خبر به دادگستري هم كه ميرسد متوجه ميشوند كه همين ها هستند مي آيند ميروند بيمارستان سينا آنها را دستگير ميكنند و ميآورند به شهرباني. خوب، اين چهار نفر اعتراف ميكنند به كشتن اينها. بعد مرحوم نواب حركت ميكند به شهرستانها و از شهرستانها به نجف، كه علماي شهرستانها و علماي نجف مرتب تلگراف مي زنند به دولت مركزي و فشار مي آورند براي آزادي اينها. نتيجتا بامشورتي كه قضات دادگستري مي كنند اين مي شود كه تعدادي بروند آنجا به عنوان شريك جرم كه تعداد اينها بيايد بالا كه وقتي هم بروند دادگاه مثلا يكي دو ماه يكي سه ماه حبس براي آنها بنويسند. چهارتا چهار تا مي روند آنجا خودشان را معرفي مي كنند ميگويند ما بوديم نشاني هم ميدهند. عين نشاني هم براي همديگر كه ما بوديم اين كار را كرديم كه در حدود صد يا صد و خردهاي نفر ميشوند. وقتي هم آنها را مي برند به دادگاه به هركدام سه ماه، سه ماه و چند روز (به آنها) حبس مي دهند و از زندان مي آيند بيرون.
*ويژه نامه شهيد نواب صفوي و شهداي فدائيان اسلام/15-1
شهيد حاج مهدي عراقي در سال 1309 در محله پاچنار تهران متولد شد. وي از ابتداي نوجواني در هياتهاي مذهبي و عزاداري ائمه معصومين شركت فعال داشت و از هنگام جواني نيز به دليل تنگدستي خانواده، ناگزير در بازار به كار مشغول گرديد.
شهيد حاج مهدي كه بر سيري ظالمان و گرسنگي محرومان راضي نبود. يكسره به مبارزات سياسي روي آورد و ضمن آشنايي با فدائيان اسلام و فعاليت در تشكيلات آن، در سن 16 سالگي به عضويت شوراي مركزي فدائيان اسلام درآمد. در واقع حيات سياسي و مبارزاتي شهيد عراقي به سه بخش مجزا قابل تفكيك است: مرحله اول از 1320 تا 1342. مرحله دوم از 1342 تا پيروزي انقلاب اسلامي. و مرحله سوم از پيروزي انقلاب تا شهادت.
شهيد عراقي تا هنگام شهادت نواب صفوي (سال 1334) در كليه تحركات تشكيلاتي و عملياتي فدائيان اسلام مشاركت مستقيم و غير مستقيم داشت. هنگامي كه رژيم وابسته شاه، نواب صفوي را دستگير و به زندان انداخت، شهيد عراقي از جمله كساني بود كه به همراه 353 نفر ديگر در محل زندان قصر متحصن شدند. پس از شهادت نواب صفوي، دوره جديدي از زندگي وي آغاز ميگردد. اما همت و آرمانهاي انقلابي او قويتر از آن بود كه علايق فردي و مسئوليتهاي خانوادگي، وي را از راهي كه ضامن بقاي مكتبش ميدانست، بازدارد.
در همين راستا در سال 1341 به اتفاق گروهي از همرزمان و همفكران خويش، هياتهاي موتلفه اسلامي را پايه گذاري نمود.
شهيد عراقي در تظاهرات وسازماندهي نهضت 15خرداد 1342 نقش فعالي داشت. به نحوي كه راهپيمايي با شكوهي عليه رژيم شاه، از ميدان تره بار به راه انداخت. در سال 1343 در جريان بزرگداشت عاشوراي سال 1342 براي دومين مرتبه بازداشت و زنداني ميشود كه پس از سه ماه حبس، از زندان آزاد ميگردد.
شهيد عراقي علاوه بر شركت فعال در طرح اعدام كسروي ، در اعدام سه نخست وزير و سه مهره اصلي رژيم سابق، يعني عبدالحسين هژير، رزم آراء و حسنعلي منصور نيز نقش اساسي داشت.
در بهمن سال 1343 شاخه نظامي هياتهاي موتلفه اسلامي، زير نظر شهيد حاج مهدي و ديگر همسنگرانش همچون بخارايي، اماني، نيك نژاد و هرندي، طرح اعدام انقلابي حسنعلي منصور- نخست وزير وقت و عامل اجراي قانون كاپيتولاسيون - را به مرحله اجرا درميآورد. و در اين ترور انقلابي، منصور توسط محمد بخارايي به هلاكت ميرسد. پس از ترور منصور بسياري از اعضاي تشكيلات و از جمله شهيد عراقي دستگير و سپس با يك درجه تخفيف به حبس ابد محكوم ميگردد.
سرانجام پس از 13 سال تحمل شكنجه و سختي شهيد عراقي در سال 1355 از زندان آزاد گرديد و مبارزه خويش را در خارج از زندان از سر گرفت. هنگامي كه امام خميني در سال 1357 از عراق به فرانسه هجرت نمودند، او نيز به پاريس رفت و تداركات اقامتگاه امام در "نوفل لوشاتو " را عهدهدار شد.
پس از بازگشت امام خميني به ايران در 12 بهمن 1357 شهيد عراقي نيز از همراهان ايشان بود. پس از ورود به ايران، مسئوليتهاي مختلفي از قبيل سرپرستي زندان قصر، عضويت در شوراي مركزي و رئيس واحد اجرايي بنياد مستضعفان عضويت در شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي و مديريت مالي روزنامه كيهان را به عهده گرفت.
بالاخره در ساعت هفت و ربع روز يكشنبه، 4 شهريور 1358 هنگامي كه شهيد حاج مهدي از منزل عازم محل كار بود. به وسيله سه موتور سوار - از اعضاي فرقان - در خيابان زمرد (پشت حسينيه ارشاد) همراه پسرش (حسام) به درجه شهادت رسيد. او در عمر 48 ساله خود زندگي سراسر مبارزهاي را پشت سر گذاشت، به نحوي كه 15 سال آن در زندانهاي محمدرضا شاهي سپري گشت.
جلسه اول، نوار شماره يك:
8 نوامبر 1978 مطابق با 17 آبان 1357
*حاج مهدي عراقي: بسمالله الرحمن الرحيم
ميدانيم كه رضاخان در حدود بيست سال با ديكتاتوري تمام بر مملكت ما حكم رانده است و بعد از آنكه از اينجا بيرونش كردند، كشور ما را تحويل سه نيروي اجنبي داد: روسها از شمال و انگليس و آمريكا از جنوب. در بيست و پنجم شهريور بود كه پسرش به تخت نشست. در بيست و هشت شهريور، تقريبا سه روز بعد از جلوسش حكم آزادي همه زندانيان سياسي را صادر ميكند. از جمله تعداد پنجاه و پنج نفري از تودهايهايي كه از سال 1316 بازداشت بودند، كه رااني در سال 1318 در زندان، حالا يا ميميرد يا او را ميكشند - از اين دو حال خارج نيست. بعد از آزادي آنها، اولين حزبي كه درايران تشكيل شد، حزب توده بوده است. بعد از حزب توده، دومين حزب، حزب ايران است كه تشكيل ميشود.
در سال 1321 دولتهايي كه سياست داخلي ايران را ميگرداندند، فكر ميكنند كه احتياج به اين دارند كه يك حكومت قلدري كه بتواند حداقل اين نخهاي پاره شده را دو مرتبه به هم گره بزند، روي كار بياورند. اين بود كه قوام السلطنه را در سال 1321 روي كار ميآورند. ولي، چون شمال و جنوب ما در اشغال بود و در مركز هم مواد غذايي تقريبا از شهرستانها تامين ميشد، و اين قواي مهاج نميگذاشتند ارزاق از خارج داخل مركز شود، اين بود كه خرده خرده وضع مركز از لحاظ تغذيه به خطر افتاده بود. مواد غذايي خيلي كم بود، آرد كم بود. مثلا اگر كسي ميخواست نان بگيرد سه، چهار يا پنج ساعت در دكان نانوايي معطل ميشد. حبوبات برنج، قند و شكر يواش يواش جيرهبندي شده بود. زنهايي كه در خانه بودند، نميدانستند بروند نان را بگيرند يا غذاي خانه را تامين كنند. چون، صبح كه ميرفتند تا ساعت تقريبا يك يا دو بعد از ظهر معطل ميشدند، تا اينكه يك يا دوتا نان نصيبشان شود.
در همين يك جواني به نام سيد مجتبي مير لوحي كه متولد خاني آباد تهران، كوچه مسجد قندي بود؛ دوران دبستانش را در مدرسه حكيم نظامي پشت سر گذاشته بود، و دوران دبيرستانش را در دبيرستان صنعتي كه در آن موقع مال آلمانها بود ميگذراند. و سال آخرش بود كه روز 17 يا 18 آذر 1321 توي مدرسه يك سخنراني عليه حكومت كه دولت قوام باشد، ميكند.
متن سخنراني او هم بر اين قرار بود كه:در هر حال ما وجدانمان اجازه نميدهد كه بياييم به عنوان درس داخل مدرسه، ولي مادران ما از صبح تا ظهر يا شب توي نانوايي براي تهيه نان، يا حداقل پدران ما نميدانند به كارشان برسند يا ارزاق ما را تهيه كنند. بهتر اينكه ما حركت كنيم و برويم جلوي مجلس و خواستههايمان را به دولت بگوييم و تكليفمان را معين بكنند، و گرنه، اين درس خواندن براي ما هيچ فايده اي ندارد.
اكثر بچههايي كه توي مدرسه بودند با نظر او موافقت ميكنند و از آنجا حركت ميكنند به مدرسه ايرانشهر، و از آنجا به مدرسه دارالفنون ميآيند و بچهها را تعطيل ميكنند، و از آنجا به مجلس ميآيند. و افرادي كه اين مسئله را ميبينند به آنها ميپيوندند و تظاهرات مهمي در مجلس راه مياندازند كه نتيجهاش باعث تيراندازي ميشود كه يكي دو نفر كشته ميشوند، و قوام بر اثر اين تظاهرات سقوط ميكند. بعد از اينكه قوام سقوط كرد، حكيمي سركار ميآيد.
يك مسئلهاي كه بايد اينجا تذكر داد، مسئله سيد ضياء الدين طباطبايي است. در اواخر حكومت رضاخان، صورت ظاهر اين بود كه ضياءالدين طباطبايي را به فلسطين تبعيد ميكند. ولي، يك ماموريتي داشته كه برود آنجا و زمينهايي را از دست اعراب درآورد، يعني بخرد و به يهوديان بفروشد. تا بعد از شهريور، سيدضياء در آنجا بود، ولي بعد از آنكه رضاخان ميرود، دوباره ماموريت پيدا ميكند كه به وطن برگردد، و ميآيد در داخل كشور "حزب اراده ملي " را تشكيل ميدهد.
انتخابات دوره چهاردهم پيش ميآيد. وكلايي كه انتخاب ميشوند تقريبا با نظر سه نيروي مهاجم بود. يعني قسمت وكلايش از (وكلاي) حزب توده بودند و قسمت مركزي و جنوب تقريبا در اختيار انگلستان و آمريكا بود. و مصدق هم در اين دوره، يعني دوره چهاردهم وكيل مي شود و به مجلس ميرود.
*حضار: مصدق از كجا به مجلس ميرود؟
*حاج مهدي عراقي: از تهران.
از طرفي، چون دوره بيست ساله تمام محافل مذهبي و حركتهاي مذهبي توسط رضاخان كوبيده شده بود و از بين رفته بود، و حتي در ايام محرم و صفر و ماه مبارك رمضان مردم به هيچ عنوان نميتوانستند عزاداري كنند؛ بعد از رفتن رضا شاه، عكس العمل شديدي در مردم ايجاد شد و جلسات متعارفي كه در اكثر محلات بود و ما ميبينيم، شروع كرد به رشد كردن و بوجود آمدن.
حاج آقا حسين قمي كه توسط رضا خان به نجف تبعيد شده بود از نجف به ايران برميگردد و با شاه ملاقات ميكند و سه تا خواسته داشته است كه سه تا خواسته را ميگويد؛ يكي آزادي حجاب بود كه تا آن موقع كشف حجاب اجباري بود، كسي نميتوانست با چادر يا روسري به طور كلي از خانه خارج شود. اكثر خانوادههاي متدين، خانمهايشان يا نميآمدند بيرون حمام در منزل درست كرده بودند و يا خيلي سخت شبهاي تاريك بيرون ميآمدند و ميرفتند. دومين خواستش يكي از درسهايي است كه از طرف فرهنگ، در مدرسهها گنجانده شده بود، تعليمات ديني بود كه در آن موقع از كتب درسي حذف شده بود. خواست سومش ايجاد مدارس ديني بود در كشور، كه تا قبل از اين اجازه نميداد وزارت فرهنگ كه مدارس ملي به صورت ديني اداره شود.
ولي، اين حركت به حساب مذهبي، يك حكت سنتي بود، يك حركت شكل يافته يا سازمان يافتهاي نبود. حركتهايي بود كه در قبل هم متداول بود، هيئتي داشته باشند، قرائت قراني داشته باشند، يا فرض كن روضه خواني داشته باشند، همين روال عادي كه در جامعه حاكم بود. (اين مسائل مربوط به سال 1322 بود.)
بعد، احزابي كه توسط چپ و راست بوجود آمده بودند، هر كدام نغمهاي نوشتند. نغمه چپ اين بود كه حالا كه امتياز نفت جنوب را ما به رقيب جنوبي دادهايم، در خواست امتياز نفت شمال را براي همسايه شمال داشتند. در اين موقع بود كه نماينده دولت شوروي ميآيد. تقاضاي امتياز نفت شمال را ميكند، ولي با مخالفت بدون موافقت وكلاي مجلس شوراي ملي حق امتياز به غير را ندارد. اين طرح را در سال 1323 در مجلس تصويب ميشود. ولي نماينده دولت شوروي در سفارت شوروي كنفرانس مطبوعاتي تشكيل ميدهد و دفاع ميكند از پيشنهاد ما موافق است، و اين دولت دست نشانده امپرياليسم است كه مخالف اين پيشنهاد ميباشد، چون منافع ملت دوست و همسايه خودمان را در نظر گرفتيم كه اين پيشنهاد را دادهايم. و براي اثبات مدعاي خودش، فردا حزب توده ايران يك دمونستراسيون از راهآهن راه مياندازد، البته در زير چتر گارد سرخ كه دو طرف اين دمونستراسيون را سربازان گارد سرخ احاطه كرده بودند كه كسي به آنها حمله نكند يا كسي عليه آنها تظاهارتي را انجام ندهد.
در همين موقع بود كه نغمه ديگري در اينجا راه ميافتد كه كارگردان اين نغمه شخصي بود نام سيد احمد كسروي. حالا اين سيد احمد كسروي كي بود؟ و از كجا پيدايش شد؟ اين قبلا يك روحاني بود كه پيشنهاداتي به حوزه علميه ميدهد، پيشنهاداتش مورد قبول واقع نميشود، بعد از لباس روحاني خارج ميشود و قاضي دادگستري مي شود.
*حضار: متن پيشنهاد كسروي چه بود؟
*حاج مهدي عراقي: از متن پيشنهاداتش من خبري ندارم.
در اين موقع بود كه اين آقا شروع ميكند به بعضي نوشتهها عليه مذهب به طور كلي و مذهب تشيع به طور خاص. ما تكهاي در قبل گفتيم كه سيد مجتبي ميرلوحي، محصلي بود در دبيرستان صنعتي، اين سيد مجتبي، همان مير لوحي كسي است كه بعدها به نام نواب صفوي مشهور ميشود. همانطور كه در قبل گفتم، در دوران بچگي عشق وعلاقه زيادي به درس علوم قديمي و روحانيت داشته، ولي متاسفانه در بچگي چون پدرش را از دست ميدهد و در منزل دائيش پروش پيدا ميكند، دائيش هم كه يك قاضي دادگستري به نام صفوي بود مخالفت ميكند و نميگذارد كه در كانال روحانيت به لفظ قديم رشد پيدا بكند و نتيجتا اين علاوه بر اين كه درس علوم جديد را ميخواندف در مسجدي كه توي همان خانيآباد بوده شروع ميكند به درس قديم خواندن.
در سال 1321 كه درس او تمام ميشود به حساب در خرداد 1322 چون رشته اش رشته صنعتي بود در شركت نفت استخدام ميشود. بعد از مدت كوتاهي از تهران به آبادان انتقال ميياد كه در قسمت سوهان كاري مشغول به كار ميشود. در آبادان با عدهاي از كارگران آنجا آشنا ميشود و وضع نابساماني كه كارگران در شركت نفت داشتند، او را بسيار رنج ميدهد. و حقوقي را كه ميگرفته يك مقدار كمي را براي خودش به مصرف زندگياش استفاده ميكرده و بقيه را در اختيار خانوادههايي كه حقوقشان تكاپوي خرجشان را نميداده، ميگذشته است. و آهسته آهسته شروع ميكند شبها جلساتي را براي بچهها دائر كردن و آنها را به وظايف ديني و اجتماعيشان آشنا ميكند. و سخناني تقريبا به اين مضمون كه: نفت از آن ماست، اينها نوكران ما هستند، اينها نبايد بر ما مسلط باشند، اينها از ما حقوق ميگيرند، ما نبايد به اينها اجازه بدهيم كه بعضي از قسمتهايي از آبادان را در اختيار خودشان بگيرند و حتي اجازه ورود به ما ندهند. يا يكي دو تا از جاها هم نوشته شده بود "ورود ايراني و سگ ممنوع است ". در اينجا از اين مطالب براي تحريك و تهييج بچهها استفاده مي كرد.
شش ماهي از ورود ايشان نگذشته بود كه يك حادثهاي در شركت نفت اتفاق ميافتد. يكي از اين به حساب متخصصين انگليسي، يكي از كارگران ايراني را ميزند كه سر و صورتش خوني ميشود. خوب، اين خبر به گوش ايشان مي رسد و شب با بچهها جلسهاي تشكيل ميدهند و قرار ميشود كه دعوتي بشود و تراكتي پخش شود بين بچهها كه صبح قبل از اينكه بچهها سر كار حاضر بشوند، توي پالايشگاه جمع بشوند. ايشن صبح شروع ميكد به سخنراني كردن و چنين نتيجه ميگيرد كه: چون ما مسلمان هستيم و قصاص يكي از احكام ضروري ماست، يا اين بايد اينجا بيايد در جلوي جمع زا اين برادر ما پوزش بخواهدف و اگر اين كار را نكند عين كتكي كه به آن زده و يا عين جراحتي كه به اين وارد كرده ما بايد به او وارد كنيم. هنوز اين حرف از دهان ايشان خارج نشده بود كه مردم ناراحت ميريزند آن قسمتي كه او بوده سالن را خراب ميكنند، و البته اين بنده خدا به دست آنها نميافتد و از در ديگر فرار ميكند. پليس و نظاميها كه قبلا آنجا آماده شده بودند دخالت ميكنند چند تا تير هوايي ميزنند و چند نفري را ميگيرند. اما سيد از اين وسط فرار ميكند و به خانه يكي از دوستانش ميرود و شب هم توسط يكي از قايها يا لنج ها از آبادان به طرف بغداد ميرود و از آنجا هم ميرود نجف.
در آنجا نجف مشغول خواندن درسش بوده كه يكي از اين كتابهاي كسروي به دستش ميرسد كه توهين به امام جعفر صادق (ع) كرده بود. بعد از مطالعه كتاب را پهلوي دو تا از مراجع نجف ميآورد و نظر آنها را ميخواهد. يكي علامه اميني صاحب كتاب الغدير، و يكي هم حاج آقا حسين قمي كه هر دو از اساتيد ايشان بودند "سال 1323.
*حضار: چه سالي حاج حسين آقا آمد به ايران؟
*حاج مهدي عراقي: برگشت آمد اين خواستش را انجام داد و برگشت دو مرتبه به نجف سال 1323
اقاي قمي وقتي كتاب را مطالعه ميكند حكم ارتداد نويسنده كتاب را اعلام ميكند. اما آقاي اميني متوجه ميشود كه منظور سيد از اين سوال چيست. توصيه ميكند كه شما بهتر است به درست اينجا ادامه بدهيد چون آدم خوش استعدادي بود در كارش. بعد ايشان اصرار ميكند كه در هر حال شما نظرتان را بگوييد و ايشان نظرش را نميگويد و اصرار داشت كه ايشان به درسش ادامه بدهد. ولي سيد وسائلش را جمع ميكند و حركت ميكند به طرف تهران.
قبل از اينكه به مرز بيايد و به تهران بيايد متوجه ميشود كه كسروي در آبادان است و آنجا براي بچهها محفلي گذاشته و چند دفعه سخنراني كرده است. ميآيد در يكي از مساجد بزرگ آبادان چند روز صحبت ميكند و مطالب را تقريبا به اين صورت مطرح ميكند: شرايط كشور را بيان ميكند الان كشور ما در اختيار سه نيروي اجنبي است و از هر وقت بيشتر ما احتياج به اتحاد و اتفاق داريم به خصوص به نيروي جوان و به خصوص به جوانان تحصيلكرده و روشنفكر، كه اينها هستند كه بايد آگاهي بدهند به مردم. اينها هستند كه بايد متوجه بكنند مردم را كه در چه وضعي هستند. ولي متأسفانه مي بينيم كه اين فرد [كسروي] آمده بين اين نيروي اصلي جامعه ما و خود جامعه ما جدايي انداخته و دودستگي انداخته. اگر اينجا هست بگوييد بيايد من با او صحبت كنم ولي كسروي آمده بود تهران.
در تهران هم محافل مذهبي فقط به صرف اينكه در منابر عليه كسروي صحبت ميكردند يا به حضور شما عرض كنم كه حكم تكفير فلان و اين حرفها بود كسي نرفته بود آنجا با او دو به دو يا در يك مجمع عمومي صحبت كند. تا اينكه سيد به تهران ميآيد با چند تا از آقايان تماس ميگيرد صحبت ميكند كه ما يا يك دعوتي بكنيم در يك مجمع عمومي همه مردم هم باشند يا هر تعدادي كه ميتوانند بيايند (باشند) با اين صحبت كنيم كه از يك طريق دموكراسي عمل كرده باشيم و چون يك آدم كم سني بود، يعني 22 يا 21 سال سن بيشتر نداشت كسي چندان به صحبتهاي او توجه نمي كند. تا اينكه به منزل آقاي طالقاني ميآيد با آقاي طالقاني يك مقدار صحبت ميكند و آقاي طالقاني هم يك مقدار تشويقش ميكند و قرار ميگذارد كه من ميخواهم بروم توي كلوپ كسروي، آنجا با او صحبت كنم و همين كار را هم ميكند.
[كسروي] كلوپي داشت در خيابان حشمت الدوله. يك روز تنها مي آيد كلوپ كسروي. البته ساعت 1:30 -2 بعدازظهر بود. وقتي ميآيد مي بيند كه آنجا يك محوطه اي است كه يك تعدادي دارند واليبال بازي ميكنند و تعدادي پينك پنگ بازي ميكنند چهارپايهاي كه داور روي آن ايستاده بود داور را از روي چهارپايه پايين مي آورد خودش ميرود روي چهارپايه مي ايستد. براي بچه ها هم تعجب آور بود كه يك معمم و جوان آمده اينجا چه ميخواهد بگويد. سوت را از دست آن ميگيرد يك سوتي ميزند و بچه ها هم جمع ميشوند. ميگويد بچه ها من آمدهام اينجا با شما سخني دارم حرفي دارم. خوب همه با لباس ورزش و شورت ايستاده بودند. يك مقدار راجع به وظيفه انسان در جامعه صحبت ميكند كه ما تنها براي اين به وجود نيامدهايم كه بخوريم و بخوابيم و توليد نسل كنيم هدف غايي تري دارد خلقت از به وجود آمدن ما. بعد هم راجع به شرايط كشورمان كه در اشغال سه نيروي اجنبي است [صحبت ميكند] آيا درست است كه شما نيروي فعال جامعه ما هستيد به اين مسائل هيچ فكر نكنيد و بياييد اينجا آزادانه مشغول بازي بشويد؟ شما چطور دلتان طاقت ميآورد كه خواهران شما برادران شما در سختترين مراحل دارند زندگي ميكنند كشورمان اشغال است بنشينيم با همديگر فكر كنيم كه چطوري مي توان اين سه نيروي اجنبي را از مملكت بيرون كنيم آزادانه داريد اينجا بازي ميكنيد بدون اينكه هيچ فكر كنيد؟ مضافا به اينكه شنيدم نمي دانم در ميان شما هست يا نيست فردي به اين نام مطالبي دارد كه اين مطالبش باعث اين شده كه بهترين نيروهاي فعال اين جامعه ما را از جامعه جدا كند و آنها هيچ فكري يا انديشهاي راجع به جامعه راجع به مملكت اصلا در مغزشان رشد نكند و فقط وقتشان روي اين مسائل بي خودي كه ايجاد تضاد بين خود مردم كرده بكنند. حالا من آمده ام اينجا از نزديك باشما صحبت بكنم. اگر كه برادري هست كه حرفهايش حق است و من اشتباه مي كنم با هم صحبت كنيم اگر من را قانع كرد و فهميدم صحبتهاي درستي دارد و حقي دارد من هم پروانهاي باشم تا به دور شمعش بگردم و اگركه نه خداي ناكرده اشتباه كرده كه خوب ما با استدلالهايي كه ميكنيم صحبتهايي كه ميكنيم، بلكه دست از اشتباهش بردارد و اگر باز هم خداي ناكرده مأموريتي دارد در اين موقع در اين شرايط در اين برهه از زمان كه اين مأموريتش را ميخواهد انجام دهد آن وقت است كه ما وظيفه ديگري داريم. حالا اگر بين شما برادران هست بيايد با هم صحبت كنيم. البته آنها ميگويند نه ايشان ساعت هفت بعدازظهر ميآيد. ميگويد پس من در بين شما هستم با هم صحبت ميكنيم تا ساعت هفت بعدازظهر بشود.
خوب بچهها هم خوششان مي آيد و شروع ميكنند از هر دري و از هر جايي سوالي كردن و ايشان هم يك جوابي به مقتضاي سوالشان ميدهد. تا ساعت هفت بعدازظهر مي شود و ميروند در سالن سخنراني و كسروي هم مي آيد. معرفيش ميكنند به كسروي و بعد ميرود پشت تريبون قرار ميگيرد. از همان حرفهايي كه براي بچهها زده به خود كسروي هم ميگويد. پشت سرش سه پيشنهاد ميدهد. ميگويد يا اينكه توافق كنيم كه از اين در هيچكدام بيرون نمي رويم حالا يك روز، دو روز، يك هفته، دو هفته، هرچقدر شده به صحبت هايمان ادامه ميدهيم. اگر موافقت نداري، يكي دو تا از برادران را انتخاب ميكنيم شروع كنند صحبتهايي كه ميكنيم طرفين بنويسند بعد يك صورت جلسه ميكنيم و امضا ميكنيم. نوبت بعد كه آمديم، به دنبال او صحبتهايمان را ادامه ميدهيم. اگر اين پيشنهاد را هم قبول نكردي من اين برادراني را كه اينجا نشستهاند همه آنها را به قضاوت و داوري قبول دارم. صحبت ميكنيم حالا اگر يك هفته شد، دو هفته شد، هرچقدر شد، و بعد هم قضاوت را ميدهيم دست اين برادران، اگر اينها حق را به شما دادند، من قبول ميكنم، اگر حق رابه حرفهاي ما دادند شما از نظرات [خود] پايين بياييد.
پيشنهاد سوم را قبول ميكنند. كسروي شروع ميكند به صحبت كردن يك چند آيه اي از قرآن ميخواند كه البته عوضي بود يعني جعل كرده بود آياتي از قرآن. حالا به يك اعتباري خواسته يك محكي بزند، ببيند سيد مايهاي دارد يا ندارد، متوجه ميشود يا نميشود. سيد فورا اعتراض ميكند و ميگويد اين قرآن شما اين آيات را هرجا است بردار بياور. ميگويد [كسروي] كه نه شوخي كردم همچنين چيزي نيست. بعد همين مسائل اجتماعي را سيد در اطرافش صحبت ميكند كه شما در برابر اين چه استدلالي داريد الان كه ما امروز از هر وقت بيشتر احتياج به وحدت داريم و جامعه را باه م متحدشان كنيم.
كسروي در برابر اين استدلالات، مسائل فرعي و يا جنبي و يا مثالهايي كه روي مذهب سنتي كه در جامعه حاكم بود يا انحرافاتي كه به اسم دين در داخل دين شده بود از اينها مثال ميزند. مي گويد ما بايد اول اينها را حل بكنيم و آنها را درست بكنيم بعد بياييم سر اين مسائل اجتماعي. اصلا مذهب نميتواند نقشي داشته باشد كما اينكه قبل از مشروطه هم حكومتهايي كه اينجا بود حكومت مذهبي بوده ديگر، نتوانسته نقشي داشته باشد. كما اينكه توي اين كتاب مشروطهاش در جواب شيخ فضل الله نوري يك همچنين مطلبي را هم نوشته بوده است كه وقتي ايشان مي گويد بايد مشروطه، مشروعه باشد، در جواب شيخ ميگويد مشروعه كه بود ، مذهب كه حاكم بود. ديگر چه مذهبي و چه مشروطه اي مشروعهاي ميخواهد اينجا حاكم باشد.
البته چند روزي در اطراف اينها صحبتها را ادامه ميدهند و نتيجه اين مي شود كه از اين كانال به جايي نميرسند از اين طريق به جايي نميرسند بين بچههايي كه آنجا نشسته بودند دودستگي ايجاد ميشود و سيد آخرين روزي كه از جلسه ميآيد بيرون ميگويد من به تو اعلام ميكنم كه از اين ساعت من وظيفهام نسبت به تو تغيير ميكند و از طريق ديگري من با تو برخورد ميكنم و تو را به عنوان يك مانع نه نسبت به مذهب حتي نسبت به مملكتم ميدانم. اين ميشود كه ميآيد، ميرود، پهلوي يكي دو نفري از روحانيون كه بتواند از آنها پولي بگيرد تا اسلحهاي تهيه كند ولي نميتواند تا برخورد ميكند به يك روحاني كه پيش نماز مسجد خيابان اكباتان بود. پدر او به نام آشيخ حسن طالقاني، كه الان پسرش تو مسجد كوچه ظهيرالاسلام، آنجا پيش نماز است، 600 تومان پول مي خواهد آن هم مي فرستد دوتا از كاسبهاي محلي مي آيند يكي 300 تومان از هركدام ميگيرد مي دهد به دست سيد. سيد 600 تومان را ميگيرد، مي آيد آبادان پهلوي دوستاني كه داشته 450 تومان آن را ميدهد يك اسلحه ميخرد و برميگردد.
در 23 ارديبهشت ماه سال 1324 در يك روز بعدازظهر كسروي كه ساعت 1:30 الي 2 بعدازظهر به طرف خانهاش ميرفته است، در ميدان حشمت الدوله [سيد] هدف گلولهاش قرار مي دهد. ولي چون اسلحهاش خيلي قراضه بوده گلوله اول را كه مي زند گلوله دوم گير ميكند توي آن هرچه تكانش ميدهد گلوله درنميرود. خلاصه مي پرد كله كسروي را ميگيرد و با ته هفت تير توي سر و كلهاش ميزند كه بعد هم پليس ميرسد، ميگيرد او را و مي برد به شهرباني. كسروي ميرود مريضخانه، اما چند روزي ميماند و از مريضخانه خارج ميشود و طوري نميشود. خوب اين سر و صدا مي پيچد توي محافل مذهبي، از داخل و خارج توسط آخوندها و محافل مذهبي فشار مي آورند به دولت دولت هم در وضعي نبوده كه بتواند عجالتا مقاومت بكند.
در حدود دو ماه سيد آنجا ميماند و بعد هم با قيد كفيل او را آزاد ميكنند. سيد وقتي بيرون ميآيد به فكر اين ميافتد كه يك محفلي، يك سازماني، يك گروهي، يك جمعيتي را به وجود بياورد براي مبارزه. اين فكر به نظرش مي آيد كه از وجود افرادي (من) بايد استفاده بكنم كه تا الان اين افراد مخل آسايش محلات بودهاند مثل اوباشها كه توي محلات هستند گردن كلفتها، لاتها، به حساب آنها كه عربده كشهاي محلات بودهاند.
حالا چرا اين فكر را ميكند؟ اولا ميگويد يك انسانهاي منحرفي را من آمده باشم اصلاح كرده باشم اين يك فكرش بوده و فكر دومش هم اين بوده كه خود سالم شدن اينها كه هركدام يك موقعيت محلي دارند اين باعث سوال ميشود كه آخر چطور شده اين تا ديروز اين شكلي بوده مثلا حالا امروز اين شكلي شده بعد متوجه تعليمات مي شوند كه خوب چه جور تعليماتي بوده كه اينها را به اين صورت درآورده. بعد از اينكه متوجه تعليمات شدند قهرا ميآيند آشنايي با تعليمات پيدا ميكنند، ميفهمند اين تعليمات يك همچنين اثر و وضعي دارد. به اين صورت، ما ميتوانيم جوانان بيشتري را كه نيروي فعال جامعه ما هستند به كار بگيريم و از آنها استفاده بكنيم. اين بود دوستاني كه به دور مرحوم نواب جمع شده بودند اكثر آنها مرحله اول از اين جور افراد بودند. ولي مراحل بعدي بچه هايي بودند كه نسبتا متدين بودند از خانوادههاي متديني بودند وقتي با زندگي ايشان برخورد كردند به خصوص مسائل عيني را از نزديك مي ديدند، تقواي ايشان را مي ديدند، چشمداشت نداشتن به مظاهر مادي را ديدند، خرده خرده بيشتر به دورش حلقه زدند. بعد از اينكه اين جمعيت را ايشان به وجود آورد اولين كارش با زدن خود كسروي بود.
در تاريخ 23 يا 24 اسفندماه سال 1324 كه چهارتا از برادران به نام سيدحسين امامي، سيدعلي امامي، جواد مظفري و علي فدايي، درموقعي كه شكايتي شده بود عليه كسروي در دادگاه در دادگستري بازپرس احضار كرده بود كسروي را او با منشياش و گارد محافظش ميآيد در دادگستري. البته از طرف نيروهاي انتظامي هم دادگستري در محاصره بود كه يك وقت حادثه اي براي كسروي رخ ندهد.
يكي دو تا از برادرها كه در ارتش بودند از اين موقعيت استفاده ميكنند موقعي كه كسروي ميرود داخل اطاق بازپرسي بشود اينها از لباسهايشان استفاده ميكنند مي آيند مأمور در اطاق بازپرس را رد ميكنند و ميگويند شما نميخواهد اينجا بايستيد برويد. اينها كه وقتي رد ميشوند و ميروند اين چهار نفر هم ميآيند توي اطاق. خود آن افسرها هم ميروند. ميروند توي اطاق؛ خلاصهاش شروع ميكنند حمله كردن به كسروي دو تير به او ميزنند، آن منشي مي آيد تيراندازي بكند كه يك تير هم ميزنند به منشي. البته بازپرس حالش به هم مي خورد و غش ميكند مي افتد پشت ميز. چون محوطه كوچك بوده اينها از اين ور و از آن ور كه رفته، آن دو سه تا ديگر برادر هم با چاقو به او حمله مي كنند يك تير هم ميخورد به پاي يكي، يك چاقو هم مي خورد به دست يكي از خود بچه ها. وقتي خاطرجمع ميشوند كه كسروي كشته شده است از در اطاق بازپرس ميآيند بيرون و شروع مي كنند به تكبير والله اكبر گفتن توي محوطه دادگستري كسي هم جرأت اينكه بيايد جلو را اصلا نميكند. رعب و وحشت سرتاسر دادگستري را گرفته بود. از دادگستري ميآيند پايين يك درشكهاي دم در دادگستري بود.
*حضار: فرموديد كه گارد نظامي آنجا را محاصره كرده بود [چطور آنها داخل محوطه مي شوند]؟
*حاج مهدي عراقي: خود محوطه دادگستري يك پليس دارد آن پليس قبلا آمده بود آن قسمت را محاصره كرده بود. اين بچهها كه ميآيند افسر شهرباني بودند ديگر مي آيند اينها را رد ميكنند و اين چند تا پليس را رد ميكنند اين پليسها كه رد ميشوند اينها هم از اين ور از درميآيند بيرون. درشكه اي كه به حساب آنجا بوده به درشكهچي مي گويند كه ما را برسان بيمارستان. درشكه چي مي ترسد اين قيافه را با اين بساط خون مي بيند، مي ترسد. يكي از آنها مي آيد مي نشيند بغل سورت چي (درشكه چي)، خلاصه اين افسار اسب را از دست سورتچي مي گيرد سه تا از انها هم عقب مي آيند مي روند به طرف بيمارستان سينا. وقتي ميروند توي بيمارستان براي پانسمان، رئيس بيمارستان ميبيند وضع اينها عادي نيست، يك تلفن ميكند به شهرباني و ميگويد چهار نفر آمده اند اينجا يك همچنين جوري هستند. خبر به دادگستري هم كه ميرسد متوجه ميشوند كه همين ها هستند مي آيند ميروند بيمارستان سينا آنها را دستگير ميكنند و ميآورند به شهرباني. خوب، اين چهار نفر اعتراف ميكنند به كشتن اينها. بعد مرحوم نواب حركت ميكند به شهرستانها و از شهرستانها به نجف، كه علماي شهرستانها و علماي نجف مرتب تلگراف مي زنند به دولت مركزي و فشار مي آورند براي آزادي اينها. نتيجتا بامشورتي كه قضات دادگستري مي كنند اين مي شود كه تعدادي بروند آنجا به عنوان شريك جرم كه تعداد اينها بيايد بالا كه وقتي هم بروند دادگاه مثلا يكي دو ماه يكي سه ماه حبس براي آنها بنويسند. چهارتا چهار تا مي روند آنجا خودشان را معرفي مي كنند ميگويند ما بوديم نشاني هم ميدهند. عين نشاني هم براي همديگر كه ما بوديم اين كار را كرديم كه در حدود صد يا صد و خردهاي نفر ميشوند. وقتي هم آنها را مي برند به دادگاه به هركدام سه ماه، سه ماه و چند روز (به آنها) حبس مي دهند و از زندان مي آيند بيرون.
*ويژه نامه شهيد نواب صفوي و شهداي فدائيان اسلام/15-1
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ ساعت 1:2 توسط مبارز
|