به هر حال برای اولین بار بود که در عمرم با چنین مساله ای روبرو شده بودم . من همیشه خودم را جزء بچه های انقلاب می دانستم و در همه موقع از انقلاب و ارزشها دفاع می کردم خصوصا در بین طلبه ها چه در بم و چه در سیرجان . من به عنوان یک انقلابی حتی در بین اقوام نیز شناخته می شدم  و بحثهایی که با اقوام و فامیل سر ارزشها و انقلاب داشتم ، وجهه خاصی برای من در بین دیگران ساخته بود. به خصوص بحث های من با دوستان و اقوامی که غیر انقلابی بودند را نیز به این لیست اضافه کنید  تا بیشتر اینها که می گویم قابل درک باشد. حالا من که به عنوان یک نیروی انقلابی فعال شناخته می شدم ، با این سابقه  و پشتوانه ، خودم را در زندان می دیدم ! حالا به چه جرمی !؟ خب یک وقتی است  که یک نیروی انقلابی به خاطر مسائل مالی و این چیزها به زندان می افتد که طبیعی است و امکان دارد . آن فرد هم می تواند راحت با  این قضیه کنار بیاید . ولی به من این شوک وارد شد که به کجا رسیده ام ؟! این تلنگر به ذهنم خورد که عجب ... من اعتراض داشتم !

ما پیگیر دزدی های آقایان بودیم، قرار بود متخلفان و زمین خواران را پای میز محاکمه بکشانیم . اینها هیچ کدام که اتفاق نیافتاد که هیچ ، یکباره متوجه شدم که به جای همه آنها من افتاده ام زندان ؟ این برایم قابل قبول نبود و نمی توانستم بپذیرم که این مساله عادی است و از کنارش بگذرم و حالا این چند ماه حبس را هم تحمل کنم .

خب این تفکرات و واگویه ها شما را در زندان دچار تناقض نمی کرد؟

(کمی فکر می کند) نه! بالاخره از قبل فکر اینجا را کرده بودیم . ما از قبل این سخن رهبری هم در ذهنمان بود که ایشان گفته بودند : اگر لازم باشد حتی زندان جمهوری اسلامی را هم برای خدا تحمل کنید . حتی قبل تر از اینها ، زمانی که من در قم بودم این بحث را می کردیم که ممکن است در جریان عدالتخواهی ما هم به زندان بیافتیم . اصل این جریان برایم پذیرفته شده بود و این با آن چیزی که از ناراحتی های زندان گفتم منافات ندارد. حتی من در یکی از نوشته هایم به دوستان توصیه کردم که اصل و حقانیت نظام را از این مسائل جدا کنند . من تاکید داشتم که مسئولین خوب نظام را از برخی افراد که سوء عملکرد دارند جدا نگه دارید.

پس آن ناراحتی ها در زندان چه بود؟

من در زندان دوست نداشتم این را بپذیرم که این حکم قضایی است و باید تحمل کنم و بعد از آن هم ساکت باشم و دیگر کاری نکنم .

در کنار این ناراحتی ها دوست دارم بدانم واکنش خانواده تان مخصوصا همسرتان به زندانی شدن شما چه بود؟

(فکر میکند) نمی دانم ! شاید برایشان باورکردنی نبود! اصلا تصور این وافعه را  نداشتند . اینها بالاخره من را نمادی از انقلابی گری می دانستند ، اما حالا می دیدند که من در زندانم ! به نظرم بعد ا زندانی شدن من بعضی از اقوام این گونه وانمود می کردند که دیدید؟ آن حرفا که در مورد انقلاب و دین می زد آنقدر ها هم درست نیست !

از مدل واکنش شما و نوع همدلی شان با شما بگویید. همگام بودند یا نه ، شما را تنها گذاشتند؟

نه . همسرم به لطف خدا در این گونه مسائل بسیار قوی و محکم هستند. جالب است که بگویم در شرایط سخت همسر من قوی تر و پایدارتر می شوند و همراهیشان با من بیشتر می شد.

یعنی تا به حال از ابتدا تا کنون از شما نخواسته اند که دست از این کارهای عدالت خواهی بردارید؟

شاید در آن اوایل گاهی وقتها می گفتند که کوتاه بیایم و به زندگی شخصیمان فکر کنم و لی از زمان زندانی شدنم به بعد ، دیگر آن گلایه ها و جود نداشت . واقعا محکم و جسورانه با من همراهی میکردند . اما گفتم که ، آن اوایل توصیه می کردند که ملاحظاتی را هم در نظر بگیرم ، اما زیاد نبود .

آقای جهانشاهی ! شما نگران زندگی و همسرتان نبودید ؟ وقتی این پیاده روی را شروع کردید؟

نه! من فکر می کنم این مسائل حل شده است در مکتب ما . دیگر وقتی ما عاشورا و کربلا را داریم ، این دیگر حل شده است . من البته دوست ندارم این مسائل را با کربلا مقایسه کنم . من میخواهم بگویم وقتی ما آن طور قضایا را در دین داریم ، دیگر این چیزها هیچ چیزی نیست.

یعنی هیچ سفارشی به کسی نکردید که مواظب همسرتان باشد؟ می خواهم وضعیت داخل و اندرونی زندگیتان در آن موقعیت حساس را بدانم .

اولا در اینگونه مواقع، من میگویم خدایا من همه چیزم را و همه زندگیم را به تو میسپارم و از جمله خانواده ام را . جالب این که یکبار و قتی در زندان کرمان بودم که اسمش زندان شهاب بود و ما به آن میگفتیم هتل شهاب . واقعا نگران همسرم که در قم بود ، شدم . او آنجا تنها بود و من هم در زندان کرمان . گفتم خدایا همسرم را به تو سپردم.در همین حال بودم که قرآن را باز کردم و می خواستم نظر و رای خدا را در مورد کارهایم بدانم. من در هر زندانی که وارد می شدم این کار را میکردم ، در اولین فرصت قرآن را باز میکردم . این بار هم که نگران خانواده ام شدم ، قرآن را که باز کردم ، اتفاقا آیاتی آمد که در چند سطر چندین بار تاکید می کرد: برخدا توکل کنید. تا آن روز برایم این اتفاق نیافتاده بود که آیه ای بیاید با این تاکیدات زیاد بر توکل بر خدا . همین کلی آرامش به من داد و واقعا خیالم از خانواده راحت شد. احساس می کردم خدا می گوید هیچ نگران نباش و همسرت را بر من بسپار . من هم واقعا دیگر آن نگرانی را نداشتم . در زندان شیراز و تهران هم دیگر خیالم راحت بود جالب است که همسرم همیشه به من می گوید وقتی در زندان بودی گویا خدا بیشتر هوای ما را داشته است. تعبیری که همسرم استفاده می کند این است که در ایام زندان خدا خیلی ما را شرمنده می کرد.

فکر نمی کنید که اینها شعاری باشد؟ واقعا عدالتخواهی با این هزینه هایی که شما پرداخت کرده اید ، می صرفد؟

سوال خوبی بود. من مطمئنم خیلی از عزیزان ما دوست دارند در همین حوزه عدالت خواهی کاری کنند . حرکتی انجام دهند اما هیچ وقت کارشان را عملی نمی کنند . من دلیل این کم کاری یا کار نکردن را در توهم مشکلات میدانم . دوستان با خودشان فکر میکنند اگر من این کار را بکنم چه مشکلاتی گریبان گیرم می شود . همسرم چه میشود ، زندگی ام با چه موانع و آسیبهایی روبرو می شود . من فکر می کنم توهم این مشکلات بزرگترین مانع برای عدالت خواهی است تا اینکه واقعا بخواهد اتفاقی بیافتد و مشکلی برای کسی در این حوزه بوجود بیاید .

اما من فکر میکنم هزینه هایی مثل زندان رفتن هر آدم عاقلی را از عدالت خواهی باز بدارد .

-( فکر میکند ) به نظرم دیگر این خیلی کم لطفی است که ما اسم خودمان را می گذاریم شیعه و پیرو امام حسین (ع)  ، بلکه به طور خاص تر نام عدالت خواه را روی خودمان می گذاریم ؛ ولی از کوچکترین هزینه ای در راه اهداف و آرمانهای خودمان دریغ می کنیم . یکی هم زندان است ! جمله ای که من از آن خیلی خوشم می آید و اینجا می گویم ، این است : آرمان خواهی انسان ، مستلزم صبر و رنج ها ست . گفتن این حرفها واقعا برایم سخت است  چون شاید این گمان پدید آید که حتما من دارم از خودم تعریف می کنم اما به هر حال باید گفت ؛ من از خیلی ها این گلایه را دارم که ما واقعا در برابر آرمانهایمان خیلی کم کاری میکنیم و سعی می کنیم هزینه ای نپردازیم. با دیدن حداقل هزینه از میدان کنار میکشیم . بعد هم انتظار داریم اتفاقهایی بزرگ بیافتد . به آرمانها و هدفهای بزرگی دست پیدا کنیم. از این جهت زندان رفتن شاید خط قرمز خیلی ها باشد . فکر میکنند ما تا جایی وظیفه داریم که زندان نرویم و واقعا توهم این مشکلات ، قشر عظیمی از ما را برای کار در خیمه عدالتخواهی منفعل کرده است.

آقای جهانشاهی ! تا به حال اتفاق افتاده است از کارهایی که تاکنون انجام داده اید پشیمان شوید؟

اصلا و ابدا ! اتفاقا من اصل را بر انجام ندادن کار گذاشته ام . به این معنا که تا وقتی برای انجام کاری به یقین نرسم ، هیچ وقت آن کار را انجام نمیدهم  و این یکی از مبانی همین کارهای کوچکی است  که تاکنون انجام داده ام . واقعا کاری که شک داشته ام درست است یا نه اصلا انجام نمی دهم . اما باید بگویم کارها و اقداماتی که من در این چند سال انجام داده ام در همه این کارها از خود مایه گذاشته ام. هیچ وقت از دیگران خرج نکرده ام. از لحاظ اعتقادی این جرات را ندارم که برای رسیدن به هدفم از کس دیگری مایه بگذارم و او را تخریب کنم .

پس با این حساب ارزیابی تان از اقدامات این چند سال خودتان مثبت است.

بله این که واضح است ! البته مهم نیست که من مثبت بدانم مهم این است که دیگران نظرشان را بگویند.

خب ، دیگران چیزی به شما گفته اند ؟ انتقادی از شما کرده اند؟

شاید غیر قابل باور باشد اما واقعا مجبورم بگویم حتی یک مورد هم ندیدم کسی این کارها را زیر سوال ببرد. بعضی از موارد کسانی بوده اند که نصیحتی کرده اند ، توصیه کردند این کارها را نکن . اما استدلالشان این نبوده که ضرر دارد یا داری به نظام ضربه میزنی ، بلکه حرفشان این بود که با این کارها خودت و خانواده ات را اذیت می کنی. مثلا امام جمعه قبلی سیرجان حاج آقای علمایی خیلی به من اصرار می کرد که دست از این کارها بردار ! به ایشان گفتم حاج آقا چرا ؟ دلیل برای من بیاورید تا دست از این وظیفه بردارم . ایشان بعد از کلی بحث ، آخر گفت من نگران خودتان هستم ، خودتان اذیت می شوید . من وقتی این دلایل شخصی را می دیدم واقعا قضیه برایم حل شده به نظر می رسید.

من سالهاست ناراحتم که چرا پس از گذشت این همه سال از عاشورا ، هنوز آدم معمولی معمولی هستم.

به نظرم شیعه باید یک رگ عاشورایی داشته باشد . همان تعبیری که رهبری فرمودند : اگر همه ما عاشورایی شویم ، زمینه برای ظهور ولی مطلق فراهم می شود .

ما کربلا را شنیده ایم اما همچنان عادی زندگی می کنیم . این همه جسارت ، بی احترامی و ظلم  در عالم و کشور میشود اما هیچ ناراحتی متوجه ما نمی شود . من نمی توانم اینها را برای خودم بپذیرم و تحمل کنم .

کمی  هم از روزهای اوین برایمان بگویید.

حوالی غروب و شب بود که از درب آهنی اوین وارد شدیم . همان کارهای مقدماتی عکس گرفتن را که انجام دادند ، من را وارد بند ویژه روحانیت کردند . اولین کسی را که در بند ویژه دیدم ، آقای کاظمینی بروجردی بود . ایشان در کیوسک تلفن ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد . این اتفاق همان دقایق اولیه صورت گرفت ، چون هنوز وارد بند نشده بودیم . اینها داشتند تصمیم می گرفتند مرا به کدام بند ببرند ، چون بند ویژه دو قسمت داشت . یکی برای افرادی که حکمشان هنوز صادر نشده بود و دیگری برای محکومان ، اما حیاط واحدی داشتند . نکته دیگر اینکه کل زندانی های این دو بند حدود 20 نفری می شدند .

اکثرا چند ساله بودند ؟ جرمشان چه بود ؟

میانگین سنشان بین 35 تا 40 بود . اکثرا هم به خاطر مسایل مالی و اختلاس و ... در آنجا بودند .

میانه شان با نظام و انقلاب چه طور بود ؟

اکثرشان مخالف نظام و انقلاب و رهبری بودند !

پس با این حساب روزهای سختی با این مدل روحانیت داشتید ؟

بله ، اینها ابتدا تعجب می کردند که من انقلابی باشم ، رهبری را قبول داشته باشم و همچنین آقای احمدی نژاد را . البته حمایت ویژه ام  از آقای احمدی نژاد را از اوایل نمی دانستند اما بعدها که فهمیدند تعجبشان چند برابر شد و شوکه شدند . به هر حال رفتار من در زندان رفتار یک بسیجی بود . همیشه چفیه به همراه داشتم . وقتی صحبتهای رهبری از تلویزیون پخش می شد من به طور ویژه می رفتم جلو و به سخنان ایشان گوش می دادم . گاهی در بحثها هم که اینها می خواستند به رهبری توهین کنند من با حالت دوستانه البته ، به این عزیزان تذکر میدادم . همه این رفتارها ، موجب شده بود تا نگاه متفاوتی به من داشته باشند.

شما گفتید مشکل این آقایام مالی بود اما همه مخالف نظام بودند . چرا؟

طبیعی بود . مثلا یکی از همین روحانیون که بخاطر مسائل مالی در زندان بود ، به من می گفت از موقعی که وارد زندان شده ام ، حساسیتم به خیلی از مسائل از بین رفته است . او همیشه به من گوشزد می کرد اگر چهار ماه در زندان بمانی عوض خواهی شد ! این طرز تفکرشان بود . اما به لطف خدا من که قبلا هم طعم زندان را چشیده بودم به اوین هم که رفتم روز به روز بر اعتقادم افزوده می شد و در ادامه ی راهم مستحکم تر می شدم . من در زندان بیشتر از جا های دیگر به حقانیت انقلاب و نظام و مظلومیت خوبان انقلاب پی بردم ، به ویژه رهبری . زندان باعث شد تا من قدر خوبان را بدانم و بغضم نسبت به نا اهلان انقلاب بیشتر شود . بعضی از این ها مخالفتشان با نظام در حدی بود که حتی لعن می فرستادند . در آن چند ماهی که من در اوین بودم کسی را ندیدم که بخواهد از نظام و انقلاب دفاع کند . یکی از این زندانی های روحانی که سابقه اش از همه بیشتر بود وشش سالی را در اوین گذرانده بود می گفت در این چهار سال که این جا هستم تو اولین نفری هستی که از رهبری و نظام دفاع و بر حقانیتش تاکید می کند .

به خاطر این اعتقادات و تفکرات به شما توهین نکرده اند ؟

نه ! من با همه ی آن ها دوست بوده ام . بحث ها و جدل های من همه دوستانه بود و از سر جنگ با کسی وارد بحث نمی شدم . همین ها باعث شده بود در یک توافق دوستانه آنها قبول کنند که حداقل در حضور من هیچ وقت به مقدسات ، ارزش و آرمان ها به خصوص رهبری توهین نکنند . من در طول دوران زندانی شدنم به این نتیجه رسیدم که قبل از هر چیز مهربان باشم و این اصل را در عرصه های مختلف و زندان های مختلف اجرا می کردم که اتفاقا جواب می داد .

حمایتتان از آقای احمدی نژاد چطور ؟ این برایتان درد سر درست نکرد ؟

زندانی ها در ماه های اول حمایت از رهبری و انقلاب را فهمیده بودند اما این یکی را دیگر نمی دانستند تا این که در یکی از این بحث های خودمان ، من در مقام دفاع از احمدی نژاد بر آمدم . این دیگر برایشان غیر قابل قبول بود . اصلا نمی توانستند قبول کنند ،  احساس می کردم این طور برای خودشان فکر می کنند که عجب ! ما که این قدر با تو خوب بودیم ، با ما هم نشین بودی ، حالا داری از احمدی نژاد حمایت می کنی . این را دیگر قبول نمی کردند .

پس احمدی نژاد را هم قبول نداشتند دیگر !

بله . این بار بلا استثناء همه ی زندانی های اوین مخالف احمدی نژاد بودند جزء معدود نفراتی . چون من غیر از بند ویژه روحانیت ، چند وقتی را هم در بند عمومی ، هم نشین دیگر زندانی ها از جمله شهرام جزایری و متخلفان اقتصادی بودم . به خاطر همین می گویم کل زندان اوین مخالف احمدی نژاد بودند جز تعداد کمی که تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسید . حتی من در یکی از یادداشت های زندان نوشتم که نمی دانم این حسن احمدی نژاد است یا عیب او که تمام زندانی ها ، مخصوصا مفسدان مالی و متخلفان اقتصادی دل خوشی از احمدی نژاد ندارند . پس از افشا شدن حمایتم از احمدی نژاد دیگر تحقیر ها شروع شد . طوری برخورد می کردند که انگار من یک آدم نافهمی هستم که از ایشان حمایت می کنم .

از روز های همنشینی تان با آقای جزایری بگویید . متخلفان اقتصادی چه می گفتند و چه می کردند ؟

جزایری امکانات خاصی برای خودش داشت . خط تلفن و لب تاپ و . . . و این چیز ها . او حتی بر خلاف دیگر زندانی ها هواخوریی اجباری هفت تا هشت صبح را نمی رفت که من هم یادم است به خاطر این ، مدت ها نرفتم هواخوری . و دلیل می آوردم که هر وقت شهرام رفت هواخوری من هم می آیم که دیگر کاری هم به من نداشتند . جزایری راحت بود مثلا ما برای خرید اقلام که به فروشگاه می رفتیم در یک صف طولانی می ایستادیم تا نوبتمان بشود اما شهرام می آمد و می رفت پشت میز فروشنده و یکی دو کارتن جنس می خرید و دوستانش می آمدند و می بردند . جالب بود در زندان هم مراوده و دوستی با شهرام جزایری ارزش به حساب می آمد . به خاطر همین من دوست نداشتم زیاد با ایشان صحبت کنم و مراوده ای داشته باشم . چون نگاه منفی به این نکته وجود داشت و دیگران فکر می کردند مثلا فلانی به خاطر جایگاه مالی جزایری با او مراوده و همنشینی دارد .

وقتی داشتید آزاد می شدید جزایری همچنان در زندان بود ؟

بله ، اما یادم هست همان روز ها در زندان پیچیده بود می خواهند به ایشان مرخصی بدهند .

خبرش را یکی از روزنامه ها چاپ کرد ، اما تکذیب کرد .

نه ! مطمئنم . قرار بود مرخصی برود من معتقدم اگر فشار افکار عمومی نبود خیلی از مسئولین بیش از این در مسائل اقتصادی گند می زدند . بگذارید یک مثال بزنم . چون این را خودم با همان شخص مفسد اقتصادی صحبت کردم . آن جا شخصی بود که سی و چهار میلیارد تومان از قوه ی قضاییه دزدی کرده بود . الان هم اگر کسی بگوید اتهام است ، حاضرم ثابت کنم ، چون اسم آن آقا است و پرونده اش هم موجود است . ایشان به صراحت به من می گفت اختلاس آن قدر ها هم که فکر می کنید سخت نیست . خیلی هم راحت بود . وقتی از او پرسیدیم پس چرا دستگیر شدی گفت : مسئولان که اصلا نفهمیدند ! با شرکایمان به مشکل برخوردیم یکی از ان ها رفت و کل قضیه را لو داد . او می گفت با این سی و چهار میلیارد تومان زمین خریده ام و الان زمین های من چند برابر شده است که با بخشی از همان پول جریمه ی این اختلاس و اصل پول را می پردازم . گفتم پس زندان را چه می کنی ؟ گفت در اولین فرصت هم که بروم از اینجا بیرون دیگر برنمی گردم ! گفتم خوب ، همین بیرون رفتن مهم است ، چه طور می روی ؟ گفت من به مسئولین زندان قول داده ام هزینه ی ساخت یکی از طبقات اندرزگاه هشت را قبول کنم که پنجاه میلیون می شود و در عوض این ها مرا به بهانه ای به مرخصی بفرستند . من شاهد بودم که ایشان به مرخصی رفت و حدود یک ماه و نیم که من در آن جا بودم خبری از ایشان نبود ، برنگشت ! این مثال که زدم نمونه کوچکی از پرونده های در جریان دستگاه قضایی و زندان هاست .

به خاطر همین بود که شهرام جزایری را در یکی از نوشته هایتان جزء کوچک شمرده بودید ؟

بله شهرام جزایری رفت زیر ذره بین . افکار عمومی روی ایشان حساس شدند . همین که بخواهد فرار کند یا مرخصی بدهند حساس می شوند . و الا اگر این حساسیت ها نبود جزایری هم تا الان صد باره آزاد شده بود . چون شخص دیگری در همان بند مفاسد اقتصادی بود که می گفت شهرام جزایری انگشت کوچک ما هم حساب نمی شود و می گفت شهرام جزایری اشتباهی که کرد این بود که خود را زیر ذره بین گذاشت .

آقای جهانشاهی شما به عنوان یک فعال در عرصه ی عدالت خواهی و مبارزه با مفاسد اقتصادی اگر روزگاری رئیس ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی شدید چه می کنید ، چه طرحی دارید ؟

من طرح دارم اما هیچ ربطی به این ستاد ها ندارد . چون نه این ستاد می تواند کاری کند نه رئیس جمهور و نه قوه ی قضاییه . کسی نمی تواند کاری بکند .  چرا شاید اگر با جدیت تمام کار کنند ، بازدهی مان ده درصد بیشتر می شود . اما فایده ای ندارد . من فکر می کنم ما بچه حزب اللهی ها باید در یک فاز جدیدی فعالیت های خودمان در این عرصه را انجام بدهیم و آن هم فعال کردن بدنه ی حزب الله است . به نظرم مشکل آن جا ها نیست . اگر کسی هم آدرس آن جا را می دهد آدرس غلط است ؛ چون آن مراکز دارند از ظرفیت حداکثری خودشان برای این مسائل استفاده می کنند . دیگر بهتر از این آقایان که در راس کارند ، چه کس دیگری باید بیاید ؟ آن چیزی که من معتقدم باید دنبالش برویم این است که نیروهای حزب اللهی جوان و شجاع را فعال کنیم در جهت نظارت بر امور . مثلا یک عده ای را ما فعال کنیم مثلا هزار نفر . این هزار نفر بیایند و تصمیم سازی کنند برای نظام . همان صحبتی که رهبری در شیراز فرمودند .

چرا بعد از دوران زندان سکوت کردید ؟

سکوت ؟ اصلا بعد از زندان یکی از تصمیم های من این بود که مستقیم بروم حرم امام ، دیگر خانه نروم . بروم آن جا تحصن کنم . اگر چه ایام آزادی من مصادف با نوروز بود اما این هدف را داشتم .

چه ساعتی آزاد شدید ؟

ساعت شش عصر بود که به من گفتند آزادم .

یعنی از قبل خبر نداشتید ؟

نه ، چیزی به من نگفته بودند . تازه همان ساعت شش هم نگفتند آزادم ! اول گفتند باید بروم مرخصی . مرخصی یک ماهه ! ساعت هشت بود که از اوین آمدم بیرون .

چه کسانی به استقبالتان آمدند ؟

دانشجویان بودند . بچه های جنبش عدالت خواه ، مخصوصا آقای شهبازی . این ها از صبح قضیه ی آزادی مرا می دانستند . ظاهرا از دادگاه ویژه ی روحانیت تهران پی گیر اخبار آزادی من بودند . و اطلاع داشتند قرار است آزاد شوم .

پیگیر آزادی شما بودند یا فقط می خواستند بدانند کی آزاد می شوید ؟

این دانشجویان ظاهرا خبر داشتند که آقا پیام داده است که مرا آزاد کنند . به خاطر همین با حالت طلبکارانه رفته بودند دادسرای ویژه روحانیت و گفته بودند چرا پس جهانشاهی را آزاد نکردید !

آقا کی پیام داده بودند ؟

زمانش را دقیقا نمی دانم اما بچه ها می گفتند یک هفته ای از ابلاغ پیامشان می گذشت که من آزاد  شدم .

این جمله « شکر الله مساعیک » را که آقا به شما گفته بودند چه کسی گفت ؟

اول که دانشجویان به ما گفتند .

یعنی پیام کتبی نبود ؟

نه . ابتدا که در سایت ها زده بودند . بچه های جنبش عدالت خواه هم زودتر از من از این جمله خبر داشتند .

اما بعد ها اردیبهشت ماه بود که من تهران بودم از دفتر آقا با من تماس گرفتند و گفتند بیایید دفتر رهبری .

من رفتم دفتر آقا . نزد آقای مقدم . ایشان یک ساعتی را با من در خصوص وقایع پیش آمده صحبت کردند . در خصوص آن پیام هم گفت آقا این پیام را ابتدا به آقای سلیمی دادستان ویژه روحانیت داده بودند که به شما برسانند و شما را آزاد کنند. یعنی آقای سلیمی قرار بوده بنابر ماموریتی که آقا به ایشان داده بود  شخصا پیام را به من ابلاغ کنند . آقای مقدم می گفت پس از این دیدار آقا با آقای سلیمی  و دستور ایشان ، شما آزاد شده اید . ظاهرا بعد از یک هفته که دانشجویان پیگیر این قضیه بودند و با دفتر رهبری در ارتباط بودند ، به ما اطلاع دادند که هنوز ایشان آزاد نشده است . من این را به آقا گفتم   و تصریح کردم که آقای جهانشاهی هنوز آزاد نشده است . آقای مقدم گفت حتی آقا ناراحت شده بودند و گفته بودند چرا طلبه ی سیرجانی را آزاد نکردند . ایشان ( آقای مقدم ) گفت همان جا آقا به من ماموریت داد که شخصا پیام ایشان ( شکر الله مساعک ) را به شما ابلاغ کنم و پیگیر آزادی شما باشم .

در این مدت یک هفته آقای سلیمی هیچ حرفی از آزادی برای شما نزدند ؟

نه جالب است بگویم فکر کنم دیگر بعد از دستور آقا برای آزادی من بود که آقای سلیمی دادستان ویژه روحانیت پس از شش ماه حضور من در زندان مرا به دفترشان احضار کردند . در آن جلسه ایشان هیچ صحبتی از آزادی نکردند ، بلکه بیشتر به دنبال این بود که به من القا کند قرار است کمک و منتی از سوی ایشان ( آقای سلیمی ) در حق من صورت بگیرد تا من آزاد شوم این ها می خواستند القا کنند که آزادی من هیچ ربطی به دستور آقا ندارد .

آقای سلیمی از جلسه ی ایشان با آقا چیزی هم گفت ؟

بله فقط گفتند ما در جلسه ای خدمت آقا رسیدیم که ایشان اوضاع من را جویا شدند و دیگر آقای سلیمی حرفی از آزادی و دستور آقا نزدند . جالب این بود که با وجود این دستور آقای سلیمی در همان جلسه ، از من خواستند در خواست عفو بنویسم و تعهد بدهم که دیگر هیچ اقدامی انجام نمی دهم . ایشان مثل مسئولان قبل به شدت دنبال این بود که از من تعهد بگیرد که من هم مثل دفعات قبل مخالفت کردم که این بار نمی دانم خود آقای سلیمی یا دفتر دارشان گفته بود پس برو دو سال زندانت را بکش ! خیلی مغرورانه این حرف را به من زدند . من هم گفتم اگر خدا بخواهد به زودی آزاد می شوم و شما به جای من به زندان می روید حتی بعد از این جلسه چند باری هم تلفنی از اجرای احکام دادگاه ویژه با من تماس می گرفتند و با اصرار تمام از من می خواستند که درخواست مرخصی بدهم ! می گفتند قبل از نوروز است بیا درخواست مرخصی بده . این ها با این کار می خواستند من را ذلیل شده و رام خودشان کنند که من هم هیچ زیر بار این ظلم و تحقیرشان نرفتم .