مصاحبه اي با سردار پورجمشيديان فرمانده سپاه عاشورا
علياكبر پورجمشيديان و برادر دو شهيد به نامهاي مهدي و جلال پورجمشيديان است كه در دوران دفاع مقدس به درجه شهادت نائل آمدند.
وي از دوران دانشآموزي و دوران جواني در حركتهاي انقلابي فعاليت سياسي خود را آغاز كرد و بعد از انقلاب در سال 1358 به عضويت در سپاه پاسداران درآمد.
پورجمشيديان در لشكر 27 حضرت رسول (ص) آغاز به خدمت كرد تا اينكه در سال 1361 به لشكر 31 هميشه پيروز عاشورا آمد و در كنار شهيد مهدي باكري به دفاع از اسلام و انقلاب پرداخت.
وي بعد از پايان جنگ به عنوان مسئول نظارت نمايندگي نيروي زميني سپاه، مسئول حقوقي بازرسي نيروي زميني سپاه و مدتي در بنياد تعاون سپاه خدمت كرد.
از سال 1380 تا 1386 معاون هماهنگكننده لشكر 31 عاشورا، از سال 1386 تا 1387 جانشين لشكر 31 عاشورا و از سال 1387 فرمانده سپاه عاشورا شد.
بر همين اساس مصاحبهاي با وي در موضوع شخصيتي شهيد مهدي باكري صورت گرفت كه در ادامه ميآيد.
س: از نحوه آشنايي با شهيد مهدي باكري بفرماييد.
ج: سابقه آشنايي ما با شهيد بزرگوار آقا مهدي باكري، برميگردد به اواخر عمليات بيتالمقدس. عمليات بيتالمقدس كه تمام شد ما به همراه جمعي از رزمندههاي آذربايجان از لشكر مقدس 27 حضرت رسول (ص) تسويه حساب كرديم.
به ما گفته شد كه بايد به تيپ عاشورا و از آنجا به تبريز برويد، من نخستين بار آقا مهدي را آنجا ديدم كه براي رزمندگان تيپ عاشورا صحبت ميكردند. بعد از آن خدمت ايشان نرسيده بودم تا بعد از عمليات والفجر كه قرار شد ما بياييم در لشكر و خدمت ايشان باشيم.
ظاهرا ايشان به دنبال كسي براي كارهاي فرهنگي لشكر كه يكي از برادران صحبت كرده بودند و اسم بنده را به آقاي مهدي داده بودند، با وجودي كه از من شناختي نداشتند، به بنده اطمينان كردند و مرا پذيرفتند و ما خدمت ايشان رسيديم و به عنوان مسئول فرهنگي و تبليغات لشكر عاشورا از سال 62 تا بعد از شهادت آقا مهدي در خدمت ايشان بوديم و در آن مسئوليت به عنوان يك سرباز كوچك انجام وظيفه ميكرديم.
س: در آن زمان كه شما به عنوان مسئول فرهنگي لشكر حضور داشتيد، روحيات و ويژگيهاي شهيد باكري چگونه بود؟
ج: شهيد باكري شخصيتي بود داراي ويژگيهاي مختلف و بعضا متضاد يعني، در كمتر كسي پيدا ميشد كه اين خصوصيات در او باشد.
ويژگيهاي متفاوت و مختلف كه در ظاهر كمتر آدم بتواند اينها را جمع داشته باشد، به قول علما جمع اضداد، ايشان ضمن اينكه يك فرد شجاع يك انسان عالم به معناي واقعي و در مسائل نظامي داراي تدبير و اقتدار بود، در كنار آن، يك انسان بسيار رئوف، مهربان و دلسوزي براي مجموعه نيروهاي تحت امر خود بود خصوصا نسبت به فرماندهان گردان، مسئولان واحدهايي كه مستقيم با خود ايشان كار ميكردند، توجه خاصي داشت.
حالا در اين ويژگيها بخواهيم صحبت بكنيم به نظر ميآيد آقا مهدي شايد نخستين مطلبي كه موجب ايجاد جاذبه و انگيزه ميشد، نسبت به برادراني كه با ايشان كار ميكردند، سادهزيستي و به قول اصطلاح خودمان خاكي بودن آقا مهدي بود.
ايشان يك انسان فوقالعاده ساده بود تا آن حد كه اگر كسي از قبل ايشان را نميشناخت باور نميكرد اين فردي كه با او مواجه شده، فرمانده لشكر است.
اين شهيد عزيز، سادهپوش و سادهزيست بود و يك زندگي كاملا سادهاي داشت. من به جرأت ميتوانم بگويم آقا مهدي در طول دوراني كه لشكر مقدس عاشورا فرماندهي ميكردند تا زمان شهادتشان بعيد ميدانم از نظر لباس، خورد و خوراك، بيشتر از يك نيروي بسيار عادي استفاده كرده باشند يعني به حداقل اكتفا ميكرد.
شايد لباسشان بعضي وقتها وصله زده بود. يكي از دلايل ايجاد جاذبه و اينكه مردم جذب رفتارها و منش ايشان ميشدند، همين سادهزيستي ايشان بود.
دومين ويژگي كه در آقا مهدي ميتوانيم پيدا كنيم و شايد باز از اصليترين مسائلي كه موجب ايجاد جاذبه و انگيزه ميكرد، صداقت آقا مهدي بود.
آقا مهدي فوقالعاده انسان صادقي بود، در مطالبش اگر تشويق ميكرد صادقانه تشويق ميكرد و اگر تنبيه و برخورد ميكرد از روي صداقت بود. اگر قرار بود سختگيري كند بچهها ميدانستند آقا مهدي بيشتر به خودش سختگيري ميكرد مثلا اگر يك وقت احتياج بود بچهها در شب بيخوابي بكشند، نصف شب بيايند آموزش ببينند يا كارهاي سختي را انجام بدهند، قبل از همه خود آقا مهدي اين كار را كرده بود، كمخوابي آقا مهدي در بين بچهها و شايد در جمع فرماندهان كمتر ديده ميشد.
فرمانده كل سپاه، فرماندهان قرارگاههايي كه عملياتهاي سپاه اسلام را هدايت ميكردند هم به اخلاص آقا مهدي و صداقت آقا مهدي پي برده بودند از اين رو اگر مطلبي آقا مهدي ميگفت، بلافاصه آنها ميپذيرفتند.
يكي از شايستگيها و برجستگيهاي ديگر شخصيت آقا مهدي توجه به بيتالمال بود، به بيتالمال فوقالعاده حساس بودند. هر جا ميديدند خداي ناكرده كوتاهي به بيتالمال ميشود اعم از سلاح و تجهيزات و مهمات و تا آن حداقلها مثل چند تا حبه قند، يك قاشق، ليوان و... حساس بودند و در اين امر خودشان نظارت خاصي داشتند كه بيتالمال حيف نشود.
نسبت به امكانات ديگر مثل خودروها كه چطور از خودرو استفاده شود، تذكر ميدادند كه اين وسيلهاي كه در اختيار ما هست بيتالمال است، ما بايد اينها را با تمام وجود حفظ كنيم. براي اسلام و براي كشور كه در جنگ از آن به طور صحيح بهرهبرداري كنيم.
يكي ديگر از ويژگيهاي آقا مهدي معنويات اوست. به نماز بچهها خيلي حساس بودند و از ما انتظار داشتند كه حتي در اردوگاههاي موقت با امكانات اوليه با ايجاد يك فضايي به عنوان نمازخانه در حدي كه موكتي، زيلويي، حصيري بيندازيم، مشخص ميكرديم با چند تا پرچم كه اين محل نمازخانه است فضا را براي اجتماع معنوي رزمندگان فراهم كنيم.
مقيد بود تا جايي كه برادرهاي رزمنده برايشان فراهم هست و مشكلي برايشان ايجاد نشود، حتما نماز را به جماعت در نمازخانه بخوانند.
ميهمان دوستي آقا مهدي زبان زد بود. ائمه جمعهاي كه براي بازديد به منطقه ميآمدند خيلي وقتها خود آقا مهدي حضرات را همراهي ميكردند.
خاطرم هست حضرت آيتالله ملكوتي كه امام جمعه تبريز بودند گه گاهي تشريف ميآوردند، آقاي مهدي مقيد بود خودشان همراهي كنند با اين كه خودش درگير بود و كار داشت، حتي شاهد اين بوديم كه براي نشان دادن و توجيه كردن مسائل و مشكلات منطقه به ميهمانان، خودش شخصا خودروي سواري را رانندگي ميكرد.
يك شب بعد از عمليات خيبر، آيتالله يكتايي امام جمعه خلخال تشريف آورده بودند به منطقه، آقا مهدي بنده را فراخواند، رفتم ديدم نقشه منطقه را بر زمين گذاشتند و عمليات خيبر و جزئياتش را براي آيتالله يكتايي تشريع ميكنند، كه چه طور شد و از كجا رفتند، چه طوري رفتند و ...، من احساس كردم يك ابهامي در ذهن آيتالله يكتايي نسبت به تعداد شهدا، زخميها و امثال اين موارد به وجود آمده و مقيد بودند كه آقا مهدي آن جزئيات را هم توضيح بدهند كه چطور شد اين كار را با اين عظمت انجام داديم و اگر در بعضي جاها تعداد شهدا يا زخميها بيشتر شده، چه دليلي داشت.
آقا مهدي به بنده دستور دادند كه فردا صبح با يك اكيپ آيتالله يكتايي را همراهي كنيم و به جزاير مجنون برده و از آنجا به طور دقيق شرح واقعه دهيم.
علاقه آقا مهدي به اهلبيت (ع) ذكر كردني است. ايشان گردانهاي لشكر را هم اين طور اسمگذاري كرده بود. اسامي گردانهاي ما اسامي ياران اباعبدالله (ع) است، گردان حضرت علي اكبر (ع)، گردان حضرت ابوالفضل (ع)، گردان حضرت علي اصغر (ع)، گردان حضرت قاسم(ع)، گردان حضرت حبيب بن مظاهر (ع).
از هر فرصتي استفاده ميكردند كه يك ذكري از اهلبيت (ع) شود. در عمليات والفجر 4، گردانها آماده حركت بودند، تمام كار گردان انجام شده بود و گردان بايد حركت ميكرد، يك وقت ديدم آقا مهدي مثل اينكه يك چيزي گم كرده باشد دنبال من ميگردد، ديدم كه خيلي تند به من گفت، فلاني اين بچهها دارند ميروند براي عمليات، ميخواهند بروند در راه اسلام بجنگند، ميخواهد بروند جان خود را فداي اسلام بكنند، تو چطور نميتواني يك مداح بياوري و براي اينها چند دقيقه ذكر ابا عبدالله (ع) بگويد!
من همين طور مانده بودم كه يك دفعه ديدم آقاي حاج صادق كمالي آنجاست، گفتم آقا مهدي گفتند كه حتما اين بچهها قبل از اينكه حركت كنند، ذكري از اباعبدالله (ع) كنند.
آقا مهدي به اينكه بچهها ميخواهند بروند، اگر با ذكر اباعبدالله(ع) و با ياد امام حسين(ع) حركت كنند، انشاءالله نتيجه بهتري را ميگيرند كه همين طور هم بود، اعتقاد خاصي داشتند و اين عشق به اهلبيت (ع) را نشان ميدهد.
در هيچ كدام از عملياتهايي كه لشكر عاشورا تحت فرماندهي آقا مهدي باكري و حاكميت روح آقا مهدي بر فرماندهي لشكر و مجموع اداره امور لشكر شركت كرده باشند، سابقه ندارد رزمندههاي لشكر عاشورا شركت كرده باشند و در آن عمليات خط شكسته نشده باشد. حتي اگر عمليات موفق هم نشده باشد، خطي كه بچههاي لشكر عاشورا و گردانهاي لشكر عاشورا شكستهاند موفق بوده است.
هيچ خطي توانايي استقامت و مقابله با رزم بچههاي لشكر هميشه پيروز عاشورا را نداشت و اين از آن انگيزهاي بود كه آقا مهدي در بين رزمندگان ايجاد كرده بود.
اعتقاد به قرآن، ايشان مقيد بود به تلاوت قرآن براي همين تلاوت ذكر اهلبيت (ع) را سفارش كتبي كرده براي همه ما نوشته بود، سفارش كرده بودند كه هر روز بايد گردانها در واحدشان حتي شده نيم ساعت جلسه قرآن داشته باشند.
من يادم هست كه جلسهاي امكان نداشت تشكيل شود كه آنجا قرآن نخوانيم آنجا معمولا به من دستور ميداد من قرآن ميخواندم و حتي جلساتي كه در آستانه عمليات يا يك كار فوري بود حتما ميگفتند چند آيه قرآن بخوانيد .
آن چيزي كه آقا مهدي را ماندگار كرده است، شجاعت ايشان بود كه در جاي خود توان و قدرت مديريتياش و در جاي ديگر توان نظاميش مطرح ميشود.
من خودم از آقاي محسن رضايي شنيدم كه گفته بود،«من هر كجا كه در مسائل تاكتيكي مشكلي پيدا ميكردم شهيد باكري را صدا ميزدم.»
س: به چه دليل و يا به چه دلايلي آقا مهدي ماندگار شدند؟ و يا بهتر سئوال كنم رمز ماندگاري آقا مهدي در چه بود؟
آن چيزي كه بيشتر آقا مهدي را ماندگار كرده از نظر من آن روحيات معنوي آقا مهدي بود. آن عواطف، اقدامات فرهنگي و اعتقادي بود كه ايشان را ماندگار كرد. چون از نظر نظامي شما اگر بگرديد فرماندهان بزرگي در تاريخ هستند كه قويتري از آقا مهدي و بعضي از شهداي ما بودند، اما آنها هيچوقت ماندگار نشدند چون فقط قدرت نظامي داشتند، دلشان رئوف نبود، قدرت معنوي و فرهنگي نداشتند.
آنها فقط آدمهاي قدرتمند و توانمندن نظامي بودند. بر اين اساس اسمي از آنها نماند اگر هم ماند به دليل ظلم و ستمي كه كردهاند مانده است. مثل تيمور لنگ، هيتلر، ناپلئون نادر و ...، اينان همه نظاميان بزرگي بودند ولي اسمشان در تاريخ به خاطر ظلم و ستمشان ماند.
آن چيزي كه آقا مهدي را ماندگار كرد، قدرت نظامي او نبود، عشقش به اهلبيت بود، عشقش به مردم و مردمداري آقا مهدي، سادهزيستي و معنويت آقا مهدي بود اين خصوصيات و منش بود كه آقا مهدي را ماندگار كرد. براي مثال عرض ميكنم، يكي از روحيات آقا مهدي اين بود كه فرقي بين يك بسيجي ساده با برادر خودش كه جانشين وي در لشكر بود قائل نبود حتي در انتقال پيكر مطهر برادرش فرمود اگر ميتوانيد پيكر مطهر بقيه شهدا را بياوريد، پيكر برادر مرا هم بياوريد.
اين نوع مسائل آقا مهدي را ماندگار كرد. مثل صحنه كربلا، آن چيزي كه قمر بنيهاشم را ماندگار كرد و در تاريخ اسم حضرت عباس (ع) مانده است نه شمشير زدن حضرت عباس (ع) البته قويترين شمشيرزن بودند اما شمشير زدنش رمز ماندگاري ايشان بلكه ايثار و ولايتمداريشان بود.
س: در مورد ارتباط آقا مهدي با مقام معظم رهبري هم بفرماييد، چرا كه حضرت آقا ايشان را به نام ميشناختند
ج: ارتباط آقا مهدي با مقام معظم رهبري تا جايي كه من در جريان هستم قبل از انقلاب يك ارتباط منظم و صميمي بود، بعد ار انقلاب هم قطع نشده بود.
ظاهرا آقا مهدي هر وقت فرصتي پيدا ميكردند و به تهران تشريف ميبردند حتما خدمت آقا مشرف ميشدند كه آن موقع رئيسجمهور بودند و يا قبل از آن كه آقا در جاهاي ديگر خدمت انقلاب بودند، آقا مهدي هم سر ميزدند، اين ارتباط را من خوب آن موقع متوجه شدم.
بعد از عمليات خيبر من رفتم خدمت آقا مهدي، نشسته بودند يك گوشه و در يك فضاي معنوي ديگري بودند، كمي در رابطه با مسائل فرهنگي و شهدا صحبت كرديم، به من گفتند كه يك كاري كنيم يك مقدار تزريق روحيهاي بشود در جمع رزمندهها خصوصا فرماندهان، چون بالاخره مشكلات زيادي را گذرانده بوديم من به ايشان پيشنهاد دادم كه اگر اجازه دهيد و امكان داشته باشد يك مقدار عكس امام و شهدا را براي مقام معظم رهبري كه آن زمان رئيس جمهور بودند ببريم و ايشان امضا كنند به امضا حضرت آقا بياوريم با يك هديهاي به رزمندهها و فرماندهان بدهيم.
ايشان خوشحال شدند و به من فرمودند پيشنهاد خوبي است حتما اين كار را بكن.
گفتم خيلي كار سختي است، گفت كه نه. در دفتر يادداشتي نوشتند، برادر مقدم! فلاني ميآيد براي كاري، به آقا بگوييد. من 30 ـ 40 عدد عكس امام كه بايد امضا ميشد و يك متني را كه آقا محبت كنند، بنويسند و يك عكس از شهيد مرتضي ياغچيان و يك عكس از حميد آقا برداشتم و راهي شدم.
پيش خودم گفتم كسي مرا به دفتر رئيس جمهور راه نميدهند، منم كه يك رزمنده عادي بودم با همان سادگي رفتم دفتر رياست جمهوري در خيابان پاستور.
در آنجا به من گفتند، «چه كار داري؟» گفتم، «با آقاي مقدم كار دارم»، گفتند كه كي هستي، گفتم از طرف آقا مهدي آمدم. زنگ زدند تا گفتند يك نفر از طرف آقا مهدي باكري آمده فوري گفتند بياوريد بالا، من رفتم بالا خدمت آقاي مقدم خيلي مرا تحويل گرفتند، گفتند كارت چيست، گفتم مرا آقاي مهدي فرستاده اين چند تا كار را داريم كه در صورت امكان بايد انجام شود، بعد انتظار داشتم كه بگويد ممكن نيست، گفتند كه هر كاري كه آقا مهدي گفتهاند روي چشم ماست!
كارها را توضيح دادم، پيش خودم فكر كردم ميگويد برو يك ماه ديگر بيا. به من گفت برو فردا صبح بيا. صبح رفتم خدمت آقاي مقدم، ديدم همه آن چيزهايي كه آقا مهدي گفته بودند، همه را با حضرت آقا صحبت كردهاند و به علاقهاي كه نسبت به آقا مهدي داشتند، همه را انجام داده بودند. هم متن را نوشته بودند و هم عكسها را امضا كرده بودند، همه را تحويل گرفتم و آوردم دادم خدمت آقا مهدي.
اين نشان از عمق علاقه و صميميت حضرت آقا به آقا مهدي و متقابلا علاقه آقا مهدي به حضرت آقا را نشان ميداد. من خودم يك مرحله را اين طور واسطه قضيه بودم كه الحمدالله آن متنها هنوز هم مانده است.
س: در مورد حميد آقا و اخلاق و منش و خصوصيات ايشان هم بفرماييد
ج: حميد آقا يك فردي بودند كه خودشان را در سايه آقا مهدي پنهان ميكردند، يقينا يكي از شخصيتهاي ويژه جنگ تحميلي حميد آقا هستند.
ايشان با توان نظامي و قدرت تحليلي، توان تاكتيكي و كلاسهاي تاكتيكي كه داشت شايد در زمان و نوع خودش ويژه و منحصر بفرد بود. از نظر توانمندي، حميد آقا چون در سايه آقا مهدي بود، خودش را زياد نشان نميداد. خودش را كنار ميكشيد كه خداي ناكرده يك وقت شائبهاي پيش نيايد كه حميد آقا ميخواهد استفادهاي بكند از اين موقعيت يا خودش را نشان بدهد.
شايد اگر آقا مهدي نبود، حميد آقا رشد فوقالعادهاي در جنگ ميكرد. حداقل ميتوانست يكي از فرماندهان بزرگ لشكرهاي دوران دفاع مقدس باشد.
با توجه به توانمندي كه حميد آقا داشت و در عملياتهاي فتحالمبين و بيتالمقدس گردانهاي اصلي و خطشكن لشكر عاشورا را هدايت ميكرد ولي هيچگاه خودش را نشان نميداد.
در واقع آن چيزي را كه آقا مهدي ميگفت را انجام ميداد و كارهايي كه خيلي از رزمندهها از عهده آن بر نميآمدند را انجام ميداد، آقا مهدي واقف بر اين قضيه بودند، بالاخره اطمينان كردن در جنگ براي فرمانده به اينكه يك كار پيچيدهاي را به چه كسي واگذار كند و خيالش راحت باشد كه آن كار و مأموريت آن فرد ميتواند انجام دهد سخت است.
آقا مهدي سختترين كارها را به حميد آقا ميسپردند. شايد ديگران هم بودند كه ميتوانستند اين كار را انجام بدهند ولي من احساس ميكنم كه ميخواست كارهاي سخت را خودش و برادرش انجام دهند.
اما اينكه آقاي مهدي سختترين كارها را ميسپرد به حميد آقا نه به اين دليل است كه اطمينان 100 درصد به ديگران نداشت، بلكه به اين خاطر بود كه ميخواست كارهاي سخت به دوش خانواده خودش باشد.
از جمله صحنههايي كه از عمليات خيبر يادم مانده، اين است كار سخت، پيچيده و مهمترين هدف عمليات رفتن به سر پل جزيره مجنون جنوبي و گرفتن آن بود. آقا مهدي اين مأموريت را به حميد آقا سپرد كه برود آنجا و با اطمينان بداند كه اگر نصف شب رسيدند آنجا و اعلام كردند آقا مهدي اطمينان بكند تا بتواند بقيه لشكر و بقيه لشكرها اطمينان كنند و نيروهاي خودشان را به طرف جزاير مجنون بفرستند.
قطعاً آقا مهدي به حميد آقا چنين اعتمادي را داشت كه اين ماموريت را كه به لشكر عاشورا واگذار شده بود، به حميد آقا سپرد تا حميد آقا آن را اجرا كند.
س: خاطرهاي از دوران طلايي دفاع مقدس بفرماييد
ج: اگر قرار است خاطرهاي بيان شود ترجيحا سختترين ماموريت عمليات خيبر كه شاهد عيني دلاوري شهيدان بزرگوار مهدي باكري، حميد باكري و شهداي خيبر بود، است.
اين مأموريتي بود كه به حميد آقا و لشكر عاشورا سپرده شد. قبل از عمليات يادم ميآيد كه دستور دادند همه رزمندهها را در محوطه اردوگاهي موقتي كه داشتيم، جمع كنيم.
آقا مهدي براي رزمندگان صحبت كردند و چون عمليات، عمليات سختي بود تاكيد ميكردند كه چطور برويم و چه كار بكنيم و چه كار نكنيم.
ماشيني در كنار آقا مهدي قرار داشت كه به حميد آقا دستور دادند، برود بالاي ماشين و حميد آقا اين كار را كردند و رفت روي سقف ماشين، حميد آقا هم موهايش را از ته زده بودند.
آقا مهدي به حميد آقا اشاره كردند و به رزمندگان فرمودند كه اين حميد است برادر من! هر موقع ايشان را ديد و هرچه به شما گفت به حرفهايش گوش كنيد.
سپس رو به مرتضي ياغچيان كردند و دستور دادند كه وي هم به بالاي ماشين برود و به رزمندگان فرمودند، هر موقع آقا مرتضي را هم ديديد و حرفي را گفت، انگار من به شما گفتهام و حرف مرتضي را هم گوش كنيد. به همه گفت هر دوي اينها را خوب نگاه كنيد تا بشناسيد، اين دو در عمليات اگر چيزي به شما گفتند، گوش كنيد.
حميد آقا و آقا مرتضي چهرههاي شاخص لشكر ما بودند، يكي از مأموريتهاي سخت اين بود كه بروند و سر پل را بگيرند، حميد آقا رفت و اين مأموريت را در اوج عزت و افتخار انجام داد و اعلام كرد كه جزاير آمادهاند، ميتوانند رزمندهها بيايند.
يك قسمت كار كه به نظر من حساس بود، قسمتي بود كه در عقبه ما بايد براي انتقال امكانات به داخل جزاير انجام ميداديم.
تعيين اولويتها كه چه كسي برود، چه كسي نرود و چه امكاناتي را ببرند خيلي سخت بود. آنجا هم آقا مرتضي را گذاشته بود. من آقا مرتضي را ميديدم كه چند روز است نخوابيده و با آن حالت خستگي كه در چهره او بود. بعد از شهادت حميد آقا، آقا مرتضي رفت جلو كه كار ناتمام حميد آقا را تمام كند و خود آقا مرتضي هم به شهادت رسيدند.
اين دو بزرگوار از چهرههاي شاخص عمليات خيبر هستند و به نظر من حميد آقا يك مهدي باكري بود كه در سايه آقا مهدي پنهان بود و زياد زواياي شخصيتي او را نتوانستيم نشان دهيم به لحاظ اينكه خودش هم نميخواست زياد خود را بروز دهد و نشان دهد اما آقا مهدي اين را ميدانست و بچههايي كه از نزديك با ايشان كار كرده بودند به ابعاد شخصيت حميد آقا كاملا واقف بودند.